دکتر آمنه ابراهیمی
در قلمرو تاریخ اجتماعی به جز مورخان، نویسندگانی هستند که نه برای تاریخ که در تاریخ می نویسند،از آن جمله اند داستان نویسانی که در روزگار خود عمیق زیسته اند و نگریسته اند.
در تاریخ معاصر ما نوعی از ادبیات به نام ادبیات اقلیمی سربرآورده است که در واقع به نوعی تاریخ
روستا ها و نیز شهرهای ایران است.در این قلمروی ادبی داستان نویسان رنج توده مردم را در روستاهای دور افتاده و گاه فراموش شده از دل بیابان و صحرا و در میان جنگل ها یا بر کناره دریاها و رودها روایت می کنند و از تاریخی سخن می گویند که کمتر مورخی همزمان بدان توجه داشته است.
تاریخ نگری دولت آبادی
در بین این کسان، محمود دولت آبادی چهره ای نام آشنا و برجسته است که رنج مردمان دورانش را به ویژه آنچه که در کودکی و نوجوانی حس کرده است آنچنان عمیق و با جزئیات می نویسد که خواننده را به دل رویدادها و آن جغرافیا می برد.
دولت آبادی در« نونِ نوشتن» نیز به تاریخ نگری خود اشاره دارد، به حس عمیق نوشتنش در مورد ایران و مردم ایران. او می نویسد:« به ایران و مردم ایران زیاد فکر کرده ام؛ شاید تمام عمرم در اندیشه های ناآگاه و آگاهانه نسبت به ایران و مردم سپری شده است. حتی می توانم ادعا کنم که تمام آنچه نوشته ام از رنج و عشق به این سرزمین ناشی شده است و لاغیر.»
بدین سان است که او را می توان تاریخ نگاری محسوب داشت که از مردم برآمده و از آنها می نویسد. کسی که روابط انسان ها را در جامعه به خوبی درک کرده و دردها و رنج ها را دیده، تاب آورده و در بستر داستان خود گستره ای یافته است تا بار اندوه را اندکی از روی دل خود و مردم سرزمینش بردارد و به نوعی متعالی به
آن ها بیندیشد. محمود دولتآبادی از آن نویسندگانی است که برای شناختنشان کافی نیست نامشان را در میان کتابها جستوجو کنیم؛ باید به خاک خراسان رفت، بوی نان و گندم را شنید و پای حرف آدمهایی نشست که زندگی را با دستهای پینهبستهشان ساختهاند. او متولد دولتآباد سبزوار است و بخش مهمی از جهان داستانیاش را از همین جغرافیا و آدمهایش گرفته است؛ از روستاهایی که فقر و خشکسالی و بیعدالتی بر شانههایشان سنگینی میکند، اما زندگی در آنها همچنان سرسختانه ادامه دارد. دولتآبادی در داستانهایش به سراغ آدمهای معمولی میرود و از رنجهای کوچک و بزرگ آنها، حماسهای انسانی میسازد..اوج جهان داستانی او را شاید بتوان در «کلیدر» دید؛ رمانی سترگ که نام دولتآبادی را به یکی از ماندگارترین چهرههای ادبیات معاصر ایران بدل کرد. اما دولتآبادی تنها نویسنده «کلیدر» نیست؛ «جای خالی سلوچ»، «روزگار سپریشده مردم سالخورده»، «سلوک»، «لایههای بیابانی»، «تنگنا» و دهها اثر دیگر هر کدام گوشهای از جهان فکری و ادبی او را آشکار میکنند.
اهمیت دولتآبادی در این است که به آدمهایی که معمولاً در حاشیه تاریخ میمانند، صدا داده است؛ آدمهایی که شاید نامشان جایی ثبت نشده باشد، اما رنج و امیدشان بخشی از حافظه یک سرزمین است. او روستایی و شهرنشین، پیر و جوان، زن و مرد را به صحنه آورده و از زندگی روزمرهشان ادبیاتی ساخته که از مرز یک زمان و یک جغرافیا فراتر میرود. دولتآبادی را میتوان نویسنده انسانهایی دانست که زندگی به آنها آسان نگرفته، اما هنوز چیزی در درونشان هست که تسلیم شدن را نمیپذیرد.
محمود دولتآبادی در «لایههای بیابانی»، نخستین مجموعهداستان خود، زندگی مردم روستاها و مناطق کویری خراسان را با نگاهی واقعگرایانه و اجتماعی روایت میکند. این مجموعه نخستینبار در سال ۱۳۴۷ منتشر شد و داستانهایی مانند «ادبار»، «بند»، «پای گلدسته امامزاده شعیب» و «بیابانی» را دربرمیگیرد.فضای کتاب تلخ و واقعگرایانه است و موضوعاتی مثل فقر، بیعدالتی، مهاجرت، گرفتاریهای روستاییان و تلاش انسان برای تغییر سرنوشت خود در آن پررنگ است. در این اثر، طبیعت خشک و بیابانی فقط پسزمینه داستان نیست؛ با زندگی و سرنوشت شخصیتها گره خورده و به نوعی نماد شرایط دشوار اجتماعی آنهاست.
ذوالفقار
دولت آبادی در داستان «بیابانی»از کتاب« لایه های بیابانی» مردی به نام ذوالفقار را روایت می کند که سیستانی است و رعیت اربابی به نام الهیار. ذوالفقار از او به سبب طلب خود شکایت دارد. این در حالی است که او به خاطر آفت شته بر مزرعه اش نتوانسته در روستایش باقی بماند و علیرغم خواستش با همسر و بچه هایش به تهران آمده و در حاشیه شهر به کار کوره پزخانه و خشت مالی مشغول می شود.
ذوالفقار در بستر شهر ناآرام و غمین است اما چیزی
نمی گذرد که غریبگی را کناری می نهد و به آشنایی دل می سپارد: «به کارخانه بلورسازی رفت که کوره دیگری بود و آدم هایش از ریشه با او غریبه بودند. روز اول حس کرد وارد یک غار آهنی شده است. نگاهش یک جا نمی ایستاد سرش گیج بود. دست و پایش به فرمانش نبودند. تا که آشنا شد.»
با این حال، ذوالفقار مرد شهر نیست، مرد روستا است و در دل نظام زندگی بیگانه ای که شهر بر او تحمیل کرده در کشاکشی درونی به سر می برد: « خودش را مثل قاطری می دید که مسلسلی بارش کرده و سربازی پشت سرش گماشته باشند. که شلاقش بزند. پشتش زخم شده بود. می خواست بگریزد. می دید اسیر و مهار شده است. اختیار از دست داده است و مثل سنگی روی یخ می سرد و زمین می خورد. هیچ دستی را نمی دید و هیچ صاحب سیلی را نمی شناخت. فقط پکر بود. آهنی سرد بر سندان و درگیر گروهی پتک.»
دامن امن روستا
بدین سان است که به یاد زندگی در روستا و گستره مزرعه و بیابان می افتد و می خواهد از شهری که مردمش به تعبیر
دولت آبادی، مثل ماده عقرب جفتشان را می خورند، پا به فرار بگذارد. او شهر را همچون هیولایی شر انگیز و روستا را چون دامنی سپید، امن و فرشته گون می بیند.
گویی روستا مادر است. مادری که در آغوش امنش می توان هر سختی را تاب آورد. روایت دولت آبادی در واقع به روشنی تضاد نحوه زیست مدرن و سنتی را در خود دارد، مدرنیته ای که در آغازین گامها چهره نازیبایش ،روستایی ساده دل و قانع را از خود می راند و او را به دامن مادرش، زادگاهش و تنهایی اش به دل روستا و صحرا سوق
می دهد.اما راه برگشت باز نیست.
این چنین است که همچنان تداعی خاطره های ته نشین
شده اش از روستا و آسایش شعف انگیزش، تسکینی است که ذوالفقار آن را مرور می کند و مرور می کند: «در بیابان، سکوت، گله، بیت نجما، و عزیزتر از همه، آشنایی بود. آشنایی با حشم، آشنایی با آب، آشنایی با مردم، آشنایی با مرغ، یک پاره زمین، یک آلونک، یک چاه آب، یک فانوس و آرامش... دست هاجر و بچههایش را میگرفت ، به دشت میآورد...صبح زود برمیخاست. یک دلو آب بیرون میکشید، دست و رویش را میشست و به سر سفره میرفت. بعد کمرش را میبست، بیلش را از خاک بیرون میکشید و به زمین میرفت و تا غروب مثل دایهای دور هر بوته میگشت و پیش از شب به کنار هاجر و بچههایش میآمد.»
فرار از هیولای شهر
با فریبکاری الهیار و به بن بست رسیدن شکایت ذوالفقار در عدلیه، او سر به زیر انداخته و در سکوتی سنگین در حالی که رمقی در پاهایش ندارد، رنج خود را با ترانه ای غمگین زمزمه می کند ،از اقبال و بخت خود می نالد و از این که جان سختش با سختی ها هنوز درنیامده است. بدین سان ذوالفقار سکون، سکوت و سختی های روستا را به تب و تاب شهری که چهره نادلخواه و ناجوانمردانه اش را به رخ می کشد و در خیال نوگرایی، آدم ها را می تاراند ترجیح
می دهد. چرا که او زاده قلمرویی است که سادگی نابش را بازمی تاباند و کمتر تغییری بر خود می بیند و نظمی را در دل دارد به قدمت بلندای یک تاریخ پرفراز و نشیب. از این روست که او روح خسته خود را در شهری که هر روز بر گوشه اش زخمی وارد می آید و آدم هایش را با اسارتی سنگین در خود گم می کند بر می دارد تا به سکوت بیابان و خلوتی پیوند زند که معنای زیستن در این جهان را با نوعی آزادگی و رهایی تعریف می کند. او پشت به شهر و آدمها و فریبهایش با خود می گوید «دنیا که تمام نشده»
شما چه نظری دارید؟