حمید یزدان پرست

محمدرضا طاهری (پدر حسین و علیرضا) می‌آید و از مردم صبور و غیور و قهرمان و پای کار تشکر می‌کند و می‌گوید: امشب، شب پیروزی جمهوری اسلامی ایران است. آنهایی که این ایام دم از «رفراندم» می‌زدند، این رفراندم! این مردمی که این شبها آمدند، تا پیروزی نهایی خواهند بود. برای آنهایی که هنوز از خواب بیدار نشده‌اند، هنوز ساکت‌اند، این بار هم با مشت گره‌کرده می‌گوییم: 
ـ مرگ بر وطن‌فروش خائن!
 مردم تکرار می‌کنند. 
ـ مرگ بر آمریکا و ترامپ ملعون!
مردم هم می‌گویند. 
دو رسول!
چون دور هستم، خوب نفهمیدم چه شد؛ تنها همهمه‌ای شنیدم. گمان کنم طاهری پدر از مردم پرسید: «می‌خواهید کی بیاید بخواند؟» مردم هم از رسولی نام بردند. این هیجان، فقط «تو رستم تهمتنی» را کم دارد تا دیگ بخار عواطف به جوش بیاید و منفجر شود. طاهری درخواست می‌کند از محمد رسولی، با این توضیح که آقا گفتند: «جا دارد برای هر بیتش احسنت بگوییم» و اضافه می‌کند: «سردار آسید مجید موسوی به همه نشان دادند پایگاه هوایی عربستان ۲۰۰ تلفات داده است!» مردم تکبیر می‌فرستند و خوشحالی می‌کنند و محمد رسولی شاعر پشت بلندگو می‌رود و همان اول بسم‌الله می‌گوید: «مردم مهدی رسولی را خواستند نه محمد رسولی را!» من که تا به حال نمی‌دانستم اینها دو تا هستند. و او شروع می‌کند به خواندن:
ای مردم ایران، شما تاریخ‌سازید
 الحق که در هر امتحانی سرفرازید
مردم! شما کوهید، پس محکم بمانید
هر آنچه پیش ‌آمد، کنار هم بمانید
آنها که از این راز آگاهند، مردم
ما را کنار هم نمی‌خواهند، مردم
آنها پی وا کردن راهند اینجا
 از آن سر دنیا چه می‌خواهند اینجا؟
آنها چه می‌خواهند؟ از خود خسته باشیم
 دعوا سر این است: ما وابسته باشیم
دعوا سر این است: از اینجا نرفتیم
 ما زیر بار زورگویی‌ها نرفتیم
دعوا سر تاریکی و نور است، مردم
پا پس کشیدن از شما دور است، مردم
فردای ما جز حاصل امروز ما نیست
خارج از اینجا هیچ کس دلسوز ما نیست
این پرچم ایران، سر دوشش بگیرید
مانند جان خود در آغوشش بگیرید
همین الان مردی آمد که پلاکاردمانندی در دست دارد با تصویر ترامپ و نتانیاهو و دو دمپایی را جوری وصل کرده که وقتی بندش را می‌کشد، می‌خورد روی صورت نحس آن دو. مردم می‌گویند: «برگردان تا ببینیم.» برمی‌گرداند و دیدیم. یاد شعر سعدی می‌افتم که درست توصیف این صحنه است: سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش! رسولی ادامه می‌دهد:
ما برنمی‌تابیم رسم حق‌خوری را
ایران نمی‌فهمد زبان قلدری را
از برق گفتی؟ بی‌خبر، ما رعد و برقیم
کشتی رؤیای تو را ما موج غرقیم
بی آبرو، آب از سر ملت ایران گذشته‌ست
(مصرع دوم را نفهمیدم چه شد و چه گفت)
این نسل خواهد دید تیپاخوردنت را
با حسرت تسلیم ایران، مردنت را
بقیه را نمی‌نویسم که از تلویزیون پخش شده. خوب، پخش شده باشد، مگر همه آن را دیده‌اند؟ ضمن اینکه فکر می‌کنم او در هر جا بخشهایی از این شعر می‌خواند یا ابیاتی بر آن اضافه می‌کند. این هم بقیه‌اش در امشب:
پایان بگیرد این غرورت با حقیری
فرعون دورانی و با خفت بمیری
تاریکی و نکبت جهانت را بگیرد
 ایران باذن الله جانت را بگیرد
تاریخ ما پر شور باشد ماجرایش
 ایران تو را له می‌کند در زیر پایش
تاریخ را از فصل فردا می‌نویسیم
پایان این افسانه را ما می‌نویسیم
*
ساعت ۱۱ شب است، کمرم له شده از بس دولا راست شدم و حالا باید یک خروار هم راه بروم تا به خانه برسم. از غروب آمده‌ام بیرون. مردم دو طرف خیابان کارگر، ماشین پارک کرده‌اند و در وسط هم که دوتایی گذاشته‌اند. این صف تا بلوار کشاورز ادامه دارد؛ یعنی چهار ردیف ماشین، به اضافة آنهایی که در خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف پارک کرده‌اند. امشب واقعاً غوغا بود! شاید چون شب همه‌پرسی تعیین حکومت در سال ۱۳۵۸ بود. عیبش این بود که احتمالاً مداحان را از میادین دیگر به اینجا کشاندند و آنجاها را از رونق انداختند. اگر روزی کسی این نوشته را بخواند، بداند که در آن شب در این میدان چه گذشت و جایش واقعاً خالی بود.
چهارشنبه/ ۱۲ فروردین ۱۴۰۵ 
امروز قرار است پیکر سردار تنگسیری را تشییع کنیم. خواهرم نمی‌خواست همراهم بیاید؛ چون می‌گفت: «تو تا معراج شهدا می‌روی و من توانش را ندارم. » سالها از سردرد و کمردرد شدید و مشکلات دیگر نمی‌توانست حتی از خانه بیرون برود، خودش می‌گوید هجده سال. و حالا که تا حدی می‌تواند و ضرورت می‌داند هر طور شده، بیاید، باید همراهی کنم. قول دادم تنها تا تقاطع حافظ برویم. از بس حضرت حافظ را دوست دارم، در این نوشتارهم که با سریشم نمی‌شود او را به این حال و هوا، چسباند، خدا خودش جور می‌کند.۱۰ دقیقه به ۴ رسیدیم به حوالی میدان انقلاب که غلغله است و کثرت جمعیت به کارگر شمالی سرریز کرده و یا آنها که از بالا می‌آیند، با فشار مگر بتوانند خود را به میدان برسانند. خود ما هم نتوانستیم از خیابان وارد میدان شویم، ناچار رفتیم درون کوچه و بخشهایی که دانشگاه تهران از خانه‌های اطراف خریده و خراب کرده و نرده خودش را دورش کشیده‌اند، به چه زحمتی همراه عده زیادی از لابلای نرده‌ها رد شدیم و خودمان را به میدان رساندیم. کسی دارد مداحی می‌کند و به سبک جنوبی می‌خواند:
خداوندا، علمدارم نیومـد
یگانـه یـاور و یـارم نیومـد
کنار علقمه، بابا چه دیدی؟
عمود خیمه را از چه کشیدی؟
منظور خیمه حضرت عباس(ع) است و مداح توضیح می‌دهد: «این سردار دست ندارد.» ناله مردم بلند می‌شود و او ادامه می‌دهد:
با عبـاس، بنما سـلام ما
برسـان به رهبر سـلام ما...
چند بلندگو از پس و پیش شعار می‌دهند یا نوحه پخش می‌کنند و مردم سردرگم شده‌اند. جمعیت به قدری فشرده است که حتی سینه‌زدن دشوار شده، یعنی فضای خالی نیست که بشود دست را عقب و جلو کرد تا بر سینه کوفت. دو بلندگو که در پشت (یعنی میدان) و جلو (خیابان انقلاب) هستند، کوتاه نمی‌آیند؛ این است که صدا به صدا نمی‌رسد و برخی که عقب‌ترند، با بلندگوی عقبی همنوایی می‌کنند و آنها که جلوترند، با بلندگوی جلویی و برخی گاه با این و گاه با آن. ضمن اینکه در این وسط هم عده‌ای شعار می‌دهند یا مرثیه می‌خوانند. صدایی که از میدان می‌آید، بلندتر است و اگر به ماشین جلویی برسم، می‌گویم ساکت شود؛ اما از فشردگی جمعیت نمی‌توانم خود را به او برسانم. آنچه به گوشم می‌رسد، می‌نویسم:
با تکه‌های پیکرمان، با گیسوان دخترمان
 می‌خواستید چه کار کنید؟
ما زنده‌ایم مثل امید، این چند روزه را بروید
 برگشتن افتخار کنید
وزن دشواری است. دختری نقشه ایران را در آغوش دارد با این شعار در کنارش: «جمهوری اسلامی ایران حرم ماست». عکسی از شهیدتنگسیری پخش شده که او را دست به سینه نشان می‌دهد، نمودی از تواضع فرماندهان عالی‌رتبه. بعضی‌ها نیز عکس او و رهبر را در دست گرفته‌اند که آدم باورش نمی‌شود. مداح همچنان می‌خواند: الله الله، نصرُ من ‌الله! و بعد در وزنی دیگر:
گمان نموده گرفته زما خدای تو را
 ز حلق ما شنود زین سحر، صدای تو را
قسم به نام تو سیدعلی! که می‌گیریم
به بندبند تل‌آویو، خونبهای تو را
«حیدر، حیدر!» مردم هم تکرار می‌کنند؛ اما نه همه، به دلیلی که نوشتم. 
ببین همه رجز شیعة علی این است
که: فتح دومِ خیبر، عجیب شیرین است!
 ز بعد سیلی ایران، یهود می‌فهمد
که دست حیدریِ مجتبی چه سنگین است!
مردم به یاد می‌آورند که چگونه حضرت علی(ع) بر سر جهودان خیبر فرود آمد و دخلشان را آورد، این است که باز می‌گویند: «حیدر، حیدر!» و مداح می‌خواند:
ز داغ رهبر در موج خون تپیدة ما
به سان تیر شود این دل رمیده ما
شبیه صاعقه، صهیون هلاک خواهد شد
سلاح می‌شود امروز اشک دیدة ما 
مردم: حیدر، حیدر!
دگر به معرکه صبری نشان نخواهد بود
ز بعد پیر خراسان، جوان نخواهد داد
قسم به خیبر و سجّیل و قدر و خرمشهر
وطن دگر به سگ زرد امان نخواهد داد
منظورش ترامپ است که من در مقاله‌ «دجال و هنر وارونه‌سازی»، با توجه به متون یهودی و مسیحی و اسلامی، نتیجه گرفتم ترامپ اگر نه خود دجال باشد، جلوه‌ای از اوست؛ و دجال در عربی به معنی «آب‌طلا و طلا اندود کردن» است و به همین علت، به افراد بسیار دروغگو که باطل را حق جلوه می‌دهند، دجال می‌گویند. ضمن آنکه با موی زرد این منحوس هم جور درمی‌آید . در ملحقات انجیل (نامه‌های پولس رسول)، او از یک مفهوم انتزاعی به صورت یک فرد مشخص درمی‌آید: «آن بی‌قانون که مرد شریر، یعنی فرزند هلاکت است... ظهور او کار شیطان است با عجایب دروغین و انواع فریب‌ها... و عیسی او را هلاک خواهد کرد.» بی‌خود نیست که مداح فریاد می‌زند: «لبیک سیدمجتبی!»
مردم نیز تکرار می‌کنند. وزن آرام نوحه رفته‌رفته محیط را آرام می‌کند و به همین جهت صدا بهتر به گوش می‌رسد:
برای صحبت آقا اگرچه دلتنگیم
ولی به دیدة‌ پرخون، غیور می‌جنگیم
اگر هـزار تفاوت میانمان باشد
به امر سیدعلی تا ظهور، یک‌رنگیم
برخی گوش سپرده‌اند و برخی بدون توجه سینه می‌زنند یا پرچمشان را به اهتزاز درمی‌آورند و مداح می‌گوید:
هزار شکر خـدا را  که مقتدا داریم
دوباره غرشی از تیغ «لافتی» داریم
اگرچه پیر عزیز و مرادمان رفته‌ست
ولی به قافله، شیری چو مجتبی داریم 
مردم که امیدوارتر می‌شوند، به وجد می‌آیند و چند بار فریاد می‌زنند: «لبیک سیدمجتبی، لبیک سیدمجتبی!» یکی روی مقوا نوشته است: «به امید خدا به‌زودی بنای یادبود شهدای رمضان را در بیت‌المقدس خواهیم ساخت». شعار «مرگ بر آمریکا» سر می‌دهند و زن بدحجابی داد می‌زند: «حسین حسین شعار ما/ شهادت افتخار ما»! در این روزها احساس می‌کنم عدم التزام برخی افراد و خانواده‌ها به احکام دینی، واقعاً به معنی دین‌ستیزی یا حتی دین‌گریزی نیست. یک بخش آن به تربیت و محیط خانوادگی برمی‌گردد و یک بخش هم به تغییر هنجارها. با این‌همه من سخت آزرده می‌شوم.
حالا جمعیت دو دسته شده و مردها می‌گویند: «ما همه سرباز توایم خامنه‌ای» و زنها جواب می‌دهند: «گوش به فرمان توایم خامنه‌ای». ساعت ۴ و ۱۳ دقیقه است و تازه رسیده‌ایم به تقاطع خیابان ۱۶ آذر؛ یعنی این چند قدم راه، بیش از نیم ساعت طول کشیده! شعارها نیز متعدد می‌شود:
ـ لطف خدا عیان شد/ خامنه‌ای جوان شد
ـ ای رهبر شهیدم/ راهت ادامه دارد
ـ ای رهبر جدیدم/ راهت ادامه دارد 
هنوز صدای مجری میدان انقلاب به گوش می‌آید که می‌گوید: «آقا، قرار بود ما فدای تو شویم، تو خودت را فدای ما کردی. ما هنوز نتوانسته‌ایم برایت گریه کنیم. صلی‌الله علیک یا اباعبدالله...» و روضه امام‌حسین(ع)، آغاز مویه بر شهیدان است. برخی می‌گریند و برخی آه و ناله می‌کنند و بر سینه می‌کوبند. بعد مردها می‌گویند: «حسین، حسین شعار ما» و زنها جواب می‌دهند: «شهادت افتخار ما». به خواهرم یکی از آنها را که شهادت افتخارشان است، نشان می‌دهم: با موهای آویخته تا کمر! در ازدحام هر دم فزاینده و همهمة مردم، صدای مجری گم می‌شود و چون شعارهایش طولانی است، خیلی نمی‌گیرد. 
روی نرده‌های دانشگاه تهران پلاکاردهای بزرگ نصب کرده‌اند با لکه‌های متعدد سرخ. شلوغی مسیر و سر و صداها حواسم را پرت کرد و اول نفهمیدم چیست، بعد که دقت کردم، متوجه شدم پنجه‌های خونین است به نشانة بیعت با رهبر تا پای جان.
حالا که نزدیک دانشکده هنرهای زیبا هستیم، دوباره نوای روضه میدان به گوش می‌آید: «امام‌حسین صدا زد: سیاه سر کنید، علمدارمان رفت!» سپس روضه حضرت عباس(ع) را می‌خواند. مردم بانگ برمی‌آورند: «یا حسین!» و بعد باز دو دسته می‌شوند، مردها سینه‌زنان با آهنگی منقلب‌کننده می‌گویند: 
ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد/ علمدار نیامد، علمدار نیامد!
زنها گریان و نالان با همان لحن جواب می‌دهند: 
سقای حرم، میر و علمدار نیامد/ علمدار نیامد، علمدار نیامد!اگر برای رهبر می‌گریند و می‌خوانند، چه بهتر از اینکه ایشان با حضرت عباس مقایسه شود و اگر برای شهید تنگسیری است، باز چه افتخاری از این بالاتر برای سردار که دستش هم قطع شده و پیکرش پاره پاره است؟
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی