زینب واعظ محرابی
بعضی آدمها را سالها بعد، نه با عنوان و جایگاهشان، بلکه با تصویری ساده از روزهای دور به یاد میآوریم؛ تصویری که شاید آن روزها برایمان عادی بوده، اما گذشت زمان ارزش آن را آشکار میکند. من خانم منصوره رئیسقاسم (همسر شهید دکتر کمال خرازی) را از سالهای نوجوانی به یاد دارم؛ از روزهایی که در مدرسه معلم ما بود. امروز که نزدیک چهار دهه از آن روزها گذشته، آنچه از او در ذهنم باقی مانده، بیش از هر چیز مهربانی، متانت و سادگی اوست. در پوشش و رفتارش نشانی از تجمل دیده نمیشد و در برخورد با دانشآموزان، احترام و صمیمیتی داشت که باعث میشد احساس آرامش کنیم. همین ویژگیها، او را برای من به یکی از چهرههای دوستداشتنی آن سالها تبدیل کرد.
آن روزها ما نوجوان بودیم و شاید معنای بسیاری از ویژگیهای آدمها را درک نمیکردیم. نمیدانستیم سادگی میتواند یک انتخاب آگاهانه باشد و احترام به دیگران، ریشه در شخصیت انسان داشته باشد. سالها گذشت و من نیز مانند بسیاری از شاگردان، آن تصویر آرام و نجیب را در گوشهای از ذهنم نگه داشتم؛ تصویری که هرگز گمان نمیکردم روزی با خبر شهادتش دوباره زنده شود.
این معلم خوب ما که سالها آرام و گمنام و بی ادعا در کنار همسر مشهور و دیپلماتش، دکتر «کمال خرازی» زندگی کرد،۱۲ فروردین ۱۴۰۵ در حمله ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی به منزل مسکونی آنها در تهران شربت شهادت نوشید و همچون زندگی برای همیشه در کنار همسر شهیدش در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا آرام گرفت.
بزرگداشت معلم شهید
چند روز پیش، در آیین بزرگداشت آن بانوی فرهیخته شرکت کردم. سخنان دوستان، همکاران و نزدیکانش، ابعاد دیگری از شخصیت او را برایم روشن کرد؛ ابعادی که نشان میداد همان آرامش و سادگی که ما در مدرسه دیده بودیم، در سراسر زندگی او جریان داشته است. هر کس از زاویهای سخن میگفت، اما همه روایتها یک نقطه مشترک داشت؛ اینکه منصوره رئیسقاسم، پیش از هر عنوان و مسئولیتی، انسانی بود که زندگی خود را وقف خدمت به دیگران کرده بود.
یکی از سخنرانان جملهای گفت که هنوز در ذهنم مانده است: «درد مردم، درد خودش بود.» این جمله شاید کوتاه باشد، اما بخش بزرگی از شخصیت او را توصیف میکند. گفته میشد اگر از گرفتاری خانوادهای باخبر میشد، تا جایی که در توان داشت برای حل مشکل آنان تلاش میکرد. خدمت برای او یک فعالیت مناسبتی یا نمایشی نبود؛ بخشی از سبک زندگیاش بود. بسیاری از کمکهای او بینام و نشان انجام میشد و حتی نزدیکترین افراد نیز گاه از آن خبر نداشتند.
یکی از دوستانش در مراسم تعریف میکرد که هرگاه منصوره خانم را شاد و سرحال میدید، میدانست آن روز توانسته گره ای از کار کسی باز کند و اگر گاهی در سکوت فرو میرفت و اندوه در چهرهاش پیدا بود، دلیلش این بود که نتوانسته کمکی را که در دل داشته، به سرانجام برساند.او در دسترس بود؛ نه فقط برای دوستان، بلکه برای هر کسی که به یاری نیاز داشت.
در آن مراسم، بارها از تواضع و بزرگواری و مردمداری او سخن گفته شد. کسانی که سالها با او معاشرت داشتند، تأکید میکردند که در برخورد با انسانها هیچ تفاوتی میان افراد قائل نبود. برای او جایگاه اجتماعی، مسئولیت، میزان تحصیلات یا موقعیت اقتصادی افراد ملاک ارزشگذاری نبود.
سادهزیستی شهید خرازی و همسرش
روایت دیگری که در آن مراسم بارها تکرار شد، سادهزیستی و قناعت او بود. بسیاری از حاضران میگفتند اگر کسی او را نمیشناخت، هرگز تصور نمیکرد همسر وزیر امور خارجه و یکی از شخصیتهای شناختهشده کشور باشد. زندگی او و همسرش تجملاتی و تشریفاتی نبود و قناعت در زندگی آنان، هدف نبود؛ وسیلهای بود برای گشودن گره از زندگی دیگران. کارهای خانه را خود انجام میداد، خرید منزل را خودش بر عهده میگرفت و با وجود همه مسئولیتهای اجتماعی، اجازه نمیداد خانواده از محبت و رسیدگی او محروم بماند.
همسری همراه و مادری دلسوز بود و در کنار همه این مسئولیتها، با عشق از مادر سالخوردهاش نیز مراقبت میکرد.
یکی از نزدیکان خانواده نیز از نقش خانم رئیسقاسم در کارهای خیر سخن گفت. به گفته او، شهید دکتر کمال خرازی بخشی از درآمد خود را در اختیار همسرش قرار میداد تا هرجا صلاح میداند، صرف امور خیریه کند. اعتماد متقابل و همدلی این زوج، باعث شده بود خدمت به مردم به یکی از ارکان زندگی مشترکشان تبدیل شود، از همین رو بود که یکی از سخنرانان، از آنان با تعبیر زیبای «زوج تعالیبخش» یاد کرد؛ زن و شوهری که نه تنها در زندگی شخصی همراه یکدیگر بودند، بلکه در مسیر خدمت به مردم نیز دوشادوش هم حرکت میکردند.
در میان روایتهای آن روز، خاطرهای بیش از همه در ذهنم ماند. یکی از دوستان و همکاران خانم رئیسقاسم که سالها با او مأنوس بود، از علاقه او به شعر و ادبیات سخن گفت. تعریف کرد که روزی خانم رئیسقاسم از او خواسته بود ابیاتی را با خط خوش بنویسد تا بر دیوار اتاقش نصب کند. این درخواست مربوط به زمانی بود که شهید دکتر کمال خرازی به وزارت امور خارجه کشور منصوب شده بود. شعری که انتخاب کرده بود، چنین بود:
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هر کس که بالاتر نشست
استخوانش سختتر خواهد شکست
راوی میگفت آن روز بیش از خود شعر، انتخاب آن برایش معنا داشت. اینکه انسانی در اوج موقعیت اجتماعی، هر روز این ابیات را پیش چشم خود قرار دهد، نشان میداد مراقبت از نفس و دور ماندن از غرور، برای او یک شعار نبود، بلکه شیوه زندگیاش بود. وقتی این خاطره را شنیدم، احساس کردم این چند بیت، خلاصهای از منش و جهانبینی اوست؛ زنی که هیچگاه جایگاه اجتماعی را دلیلی برای فاصله گرفتن از مردم نمیدانست.
در بخش دیگری از مراسم، از حساسیت او نسبت به بیتالمال و حقالناس سخن گفته شد. یکی از همراهانِ خانواده خرازی در سالهای حضورشان در خارج از کشور روایت میکرد که خانم رئیسقاسم برای کارهای شخصی، حاضر نبود از امکانات دولتی استفاده کند. با اینکه این امکان برایش فراهم بود، اعتقاد داشت امکانات عمومی باید تنها در همان چارچوبی که قانون تعیین کرده، مصرف شود. او حتی سفری که امکان اعزام به حج از طریق امکانات دولتی برایش فراهم شده بود را نپذیرفته و گفته بود: «من این مکه را نمیخواهم.»
برای او، انجام یک عمل عبادی زمانی ارزش داشت که کوچکترین شبههای نسبت به حق مردم در آن وجود نداشته باشد.
خاطره دیگری نیز از سالهای دور نقل شد که عمق همین نگاه را نشان میداد. زمانی که فرزندشان در کودکی بیمار شده بود، به دلیل شرایط اورژانسی او را به بیمارستان دولتی برده بودند. پس از آن، شهید دکتر خرازی از رئیس بیمارستان خواسته بود هزینه درمان را بر مبنای تعرفه یک بیمارستان خصوصی از آنان دریافت کند تا حقی از دیگران ضایع نشود.
دلسوزی برای مردم
آنچه بیش از همه در سخنان دوستان و همراهانش تکرار میشد، دلسوزی بیپایان او برای مردم بود. یکی از نزدیکانش با تأثر میگفت: «برای هر دردی میسوخت.» حتی جسم نحیفش نیز گویی گواه همین روحیه بود؛ روحیهای که اجازه نمیداد نسبت به رنج دیگران بیتفاوت بماند. از خانوادههای کمبضاعت دیدار میکرد، به پرورشگاهها سر میزد و هر وقت با او به پرورشگاه میرفتیم، انگار بال درمیآورد. خدمت به دیگران برای او وظیفهای سنگین نبود؛ سرچشمه شادی و آرامش درونیاش بود.
علاقه به ایران و شهدا
از علاقه عمیق او به ایران نیز سخن گفته شد. یکی از نزدیکان خانواده نقل میکرد که با وجود آنکه فرزندشان در خارج از کشور به دنیا آمده و تحصیلات خود را در اروپا و آمریکا گذرانده بود، فضای خانواده به گونهای بود که عشق به وطن در او نهادینه شده بود و سرانجام به ایران بازگشت تا در کشور خود زندگی و فعالیت کند. گفته شد که ارادت ویژه ای به خانوادههای شهدا داشت و نام شهید که به میان میآمد، اشک در چشمانش حلقه میزد. خانوادههای شهدا برای او فقط گروهی از جامعه نبودند؛ آنان را صاحبان حقی میدانست که همه ما مدیونشان هستیم. تا جایی که میتوانست به دیدارشان میرفت، مشکلاتشان را پیگیری میکرد و خود را در غم و شادی آنان شریک میدانست.
درسی که از معلم شهیدم آموختم
وقتی به این روایتها گوش میدادم، بیاختیار به سالهای نوجوانی بازمیگشتم. آن روزها، ما از هیچیک از این فعالیتها خبر نداشتیم. برای ما، او تنها معلمی آرام، نجیب و مهربان بود، اما امروز احساس میکنم همان آرامش، همان وقار و همان سادگی که در کلاس درس دیده بودیم، ریشه در شخصیتی داشت که در همه عرصههای زندگی یکسان بود. برخی انسانها در موقعیتهای مختلف، چهرههای متفاوتی از خود نشان میدهند؛ اما درباره خانم رئیسقاسم، هرچه بیشتر شنیدم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که میان معلم مدرسه، بانوی خانه، فعال اجتماعی و همسر یک مسئول بلندپایه، فاصلهای وجود نداشت. او در همه این نقشها، همان انسان فروتن و مردمداری بود که دیگران توصیف میکردند.
شاید ارزش واقعی یک معلم را نتوان تنها با سالهای تدریس یا تعداد شاگردانش سنجید. گاهی بزرگترین موفقیت یک معلم آن است که اخلاق و منش او، سالها پس از پایان کلاس درس، همچنان در ذهن شاگردان زنده بماند.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، احساس میکنم مهمترین درسی که از خانم رئیسقاسم آموختم، نه در کتابهای درسی، بلکه در شیوه زندگی او بود؛ در اینکه میتوان بیصدا خدمت کرد، بیادعا اثر گذاشت و بیآنکه نامی از خود بر جای گذاشت، در دل انسانها ماندگار شد.
شاید راز ماندگاری برخی انسانها نیز همین باشد؛ آنان نه برای دیده شدن زندگی میکنند و نه برای ستایش دیگران. بیهیاهو میآیند، بیمنت خدمت میکنند و بیآنکه خود بخواهند، در دلها جاودانه میشوند. خانم منصوره رئیسقاسم از همین جنس انسانها بود؛ معلمی که درس زندگی را پیش از آنکه بر زبان بیاورد، با تمام وجود زندگی کرد و به همین دلیل، خاطرهاش نیز همچنان زنده و ماندگار خواهد ماند.
شما چه نظری دارید؟