رضا اسماعیلی

تنگِ غروب است و دلم آشوب
 تو قاب چشمم عکس تو مونده 
ای نوگل پرپر به دست باد
داغت دلِ دُنیارو سوزونده
یادم نمیره رنگِ چشماتو
روشن تر از لبخند دریا بود
در سینۀ پاک تو یک خورشید
گُلخنده هات شیرین و زیبا بود
دست سخاوتمند تو هر روز
واسه پرستو دونه می پاشید
از پُشت اَبرا مِهر عالمتاب
اسم تورو از عشق می پُرسید
تو مثل بارون مهربون بودی
دُنیا به لبخند تو عادت داشت
پروانه، یاسِ مهربونی رو
از باغِ لبخند تو بر می داشت
اون روز رفتی و دلم لرزید
من اسم اعظم رو قسم خوردم
جنگنده ها تو آسمون بودند
من آب ریختم پُشتِ تو، مُردم
من «آیت الکُرسی» برات خوندم
پُشت سرِ تو آب پاشیدم
حسِ غریبی داشتم، بی تو
تو خواب، کابوسِ بدی دیدم
رفتی و موشک های بی احساس
روی دل من داغ باریدند
شد مدرسه آوار و گل پژمرد
پروانه ها از شهر کوچیدند
می بینمت هر روز تو کوچه
با همکلاسی های دیروزت 
من مانده ام با یاد تو تنها
من مانده ام با داغ جانسوزت
فردا گل و آیینه می باره 
از آسمون کشور ایران
فردا تو «جاویدالاثر» هستی
ای قهرمانِ قصه ها«ماکان»!

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی