دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۰:۲۳
نظرات: ۰
۰
-
استاد «علیرضا طبایی»، مردی که روح شعر و ادبیات زمان ما بود

وقتی شعرم در مجله‌ جوانان چاپ شد، انفجار شوق در من به وجود آمد. تعداد زیادی از آن شماره‌ مجله را خریدم و به دوستان و آشنایان نشان دادم. بعد از آن، به یکی از خوانندگان دائمی این مجله‌ و صفحات شعر آن تبدیل شدم و برای خریدنش یک هفته پول توجیبی خود را جمع می‌کردم.

  بهمن زدوار

سال ۱۳۵۰ که من ۱۵ ساله بودم، یکی از اقوام ما که از طبع شعر من آگاه بود، گفت: «دوست داری شعرت در مجله‌ جوانان چاپ بشه؟» من هم که گهگاه مجله‌ جوانان را می‌خریدم و می‌خواندم، اظهار تمایل کردم و غزلی پنج شش بیتی را با مطلع: «شتابی ندارم به دیدار تو/ دگر نیستم یار غمخوار تو» به او دادم و او هم که گویا از دوستان آقای علیرضا طبایی بود، شعر را به مجله‌ جوانان برد و به ایشان تحویل داد. آقای طبایی خیلی محترمانه به من نوشت که: «آقای بهمن زدوار! من شعر شما را با تغییراتی- برای بهتر شدن شعر - چاپ می‌کنم» و این کار را کرد.
وقتی شعرم در مجله‌ جوانان چاپ شد، انفجار شوق در من به وجود آمد. تعداد زیادی از آن شماره‌ مجله را خریدم و به دوستان و آشنایان نشان دادم. بعد از آن، به یکی از خوانندگان دائمی این مجله‌ و صفحات شعر آن تبدیل شدم و برای خریدنش یک هفته پول توجیبی خود را جمع می‌کردم.
امروز وقتی بعد از سال‌ها به آن دوران نگاه می‌کنیم، در می‌یابیم که آقای طبایی یک دوراندیشی بسیار فردی و واقع‌بینانه داشت. اگر امروز کسی از منزوی حرف بزند و درباره‌ او مقاله‌ای بنویسد، کار بزرگی نکرده است. کار بزرگ را آقای طبایی کرد که در آن روزگار، منزوی جوان را به جامعه‌ ادبی معرفی کرد. اکثر کسانی که در نوجوانی و جوانی در صفحات شعر مجله جوانان با عکس و تفصیلات معرفی شدند، کسانی بودند که کتاب شعری نداشتند و در ابتدای راه بودند.
علیرضا طبایی، این استاد و آموزگار بزرگ، دریادل بود و آنچه را که از دستش بر می‌آمد، برای رشد شعر و شاعران جوان انجام داد. ایشان مدیریت صفحات شعر مجله‌ جوانان را در دوران گذار بر عهده گرفت. دوران گذاری که هنوز جنگ بین شعر کهن و شعر نیمایی برپا بود. دوران گذاری که جنگ بین شعر نیمایی و موج نو در مسیر تکامل درگرفته بود. دوران گذاری که هنوز غزل حکومت می‌کرد و استاد طبایی به درستی پی برده بود که اگر غزل به شکل سنتی آن در صفحات شعر مجله ترویج شود، رسالت او را که حرکت به سمت جلو است، زیر سؤال خواهد برد.  در این صفحات، از بهمنی شعر نیمایی و از منزوی غزل چاپ می‌شد. من اسم بسیاری از شاعرانی که بعد از انقلاب به چهره‌های اصلی شعر ایران تبدیل شدند را برای اولین بار در صفحات شعر مجله‌ جوانان می‌دیدم.
استاد طبایی یک‌تنه یک فرهنگستان بود و کاشف استعدادهای ناب. از سراسر ایران برایش شعر می‌فرستادند و با چاپ اشعار ارزشمند، نشان می‌داد که شعر امروز ایران کجاست. در حقیقت دو صفحه‌ شعر علیرضا طبایی، آوانگاردترین صفحات شعر نشریات ایران بود. هر بار که صفحات شعر مجله‌ جوانان را ورق می‌زدیم، احساس می‌کردیم که با حال و هوای متفاوتی روبرو هستیم و خون تازه‌ای به رگ‌های شعر ما تزریق می‌شود. این کار تنها از انسان وارسته‌ای ساخته بود که ذره‌ای تنگ‌نظری و حسادت در وجودش جایی نداشت.
در جلسات شعری که همان زمان برگزار می‌شد و هنوز هم می‌شود، وقتی یک جوان، شعر خوبی می‌خواند، برخی حاضران تنگ‌نظر، چنان او را می‌کوبیدند که مانع از رشدش می‌شدند. اینها بسیاری از استعدادها را از بین بردند و نابود کردند. من وقتی پس از سال‌ها در جلسه‌ای شعر خواندم، آنقدر با حسادت و تنگ‌نظری مواجه شدم که تعجب کردم. اما آقای طبایی کاملاً برعکس عمل می‌کرد. این قدر بخشنده و از خود گذشته بود که شعر همه را چاپ می‌کرد. 
او به راستی نقش بزرگی در گسترش شعر و علاقه‌مند کردن مردم به شعر در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ داشت و رسالت تاریخی و اجتماعی خود را ایفا کرد. ایشان به صورت غیرمستقیم، انواع گونه‌ها و ژانرهای شعری را در صفحات تحت مدیریت خود به نمایش می‌گذاشت تا شاعران را از تک‌بعدی شدن بازدارد. در حقیقت، او داعیه‌دار آزادنگری در شعر بود و به همگان ثابت کرد که می‌توان از شعر خوب، صرفِ نظر از گونه و ژانر آن، لذت برد. ایشان اشراف دقیق و کاملی بر جریان‌های شعری داشت. کسی که در کنار چاپ شعر نیمایی و غزل نو، در ابتدای دهه ۵۰ شعر هرمز علیپور را چاپ می‌کند، مسلماً از دیدگاه آوانگاردی برخوردار است. اگر شعر در آن روزگار جهش پیدا کرد و علاقه‌مندانش زیاد شد، از این بابت بود که آقای طبایی فردی باسواد، آگاه و دغدغه‌مند بود و شعور و شعر و شخصیتش در جایگاه والایی قرار داشت.
هرکس باید زنده بودن خود را به شکلی ثابت کند؛ یکی معمار است، دیگری مکانیک است و یکی هم گلستان سعدی را می‌نویسد، اما هنوز که هنوز است و تا شعر ما به این صورت جاری است و شاعران دهه‌ ۴۰ و ۵۰ همچنان فعال اند و هریک از آنان شاگردانی دارند، استاد طبایی زنده است و ما خود را مدیون او می‌دانیم. او به راستی بر گردن چندین نسل از شاعران و حتی نسل‌های بعدی، حق استادی دارد.
بی‌تردید در آن دوران، مرکزیت صادقانه و عادلانه‌ شعر ایران، در اختیار ایشان بود. صفحات شعر و جلسات شعرخوانی مجله‌ جوانان در آن روزگار، مفرّی برای نوجوانان و جوانانی بود که از تیر حسادت و تنگ‌نظری دیگر محافل ادبی و شعری در امان نبودند. متاسفانه خیلی از آنان در برخورد با این تنگ‌نظری‌ها، شعر را برای همیشه کنار گذاشتند.
اما چند نکته هم درباره ویژگی‌های شعر جناب طبایی بنویسم. اگر امثال استاد طبایی نبودند، شعر نیمایی خیلی پیش از اینها به بایگانی سپرده می‌شد. این که ایشان هنوز شعر نیمایی می‌گفتند، از اینرو بود که باور داشتند هنوز ظرفیت‌های شعر نیمایی به درستی شناخته نشده است. استاد طبایی و همگنانش سبب شدند که شعر نیمایی مهجور نباشد.از سوی دیگر، این مرد دغدغه‌های عظیم تاریخی، انسانی و وطنی داشت. این مرد، دغدغه‌های شخصی خود را فراموش کرده و سراسر دغدغه‌ مردم، جهان و نابه‌سامانی‌ها و بحران‌های اجتماعی را بر دوش می‌کشید و با دانشی که از شعر کلاسیک و مدرن و اِشرافی که به تاریخ و اساطیر داشت، شعرهای معروفش در مجموعه‌ «مادرم ایران» را سروده است.
شعر «همزبان با سعدی» از مجموعه‌ «شاید گناه از عینک من باشد» این شاعر را بخوانید تا دریابید که چقدر دغدغه‌های عظیم و عمیق اجتماعی در این شعر نهفته است و چه زیبا دردهای جامعه، ریشه‌یابی شده و تنها به بیان احساسات صِرف بسنده نشده است. و یا شعر نیمایی «شهر و ابر و باد» که یک شبکه استعاری و نمادین را با رندی و هنرمندی بازنمایی می‌کند. هم دردها و مشکلات را بیان می‌کند و هم در پایان امید می‌دهد، و این همان رسالتی است که شاعر به بهترین شکل از عهده‌ی ایفای آن بر می‌آید. و یا غزل «زن عروسکی‌ام» در دوره‌ای که همه‌ی شاعران درگیر بحث زبان بودند، با زبان ساده، کودکانه و صمیمی، با قافیه‌های بجا و اشارات و تلمیحات تاریخی سروده شده است. اینها همه گویای شاعری ژرف‌اندیش است که ریشه در تاریخ دارد و دغدغه‌مند امروز و فرداست. 
استاد طبایی کار خود را در شعر انجام داد. کفش آهنین پوشید و تا لحظه‌ای که جان داشت و توان، در این راه گام برداشت. از دیدگاه من، او مرد خستگی‌ناپذیر خدمت به شعر و ترانه بود و فارغ از هرگونه حسادت و تنگ‌نظری، به معرفی شاعران جوان و نوجوان پرداخت. اما آنچه در این میان مهجور مانده، نجابت اوست که فرای همه‌ی اینها قرار داشت. به عبارت دیگر، همه‌ی این ویژگی‌های مثبت، زیر چتر نجابت او بود. نجابتی که امروز نایاب شده و در موزه‌ها باید به دنبال آن گشت.
من آخرین بار این استاد بزرگ را در منزل جناب علی جلوه دیدم، اما هنوز جلوه‌ او در قلب و جانم زنده هست و برای همیشه حک شده است. او را خیلی دوست داشتم به خاطر صمیمیت و افتادگی‌اش و این که روح شعر و ادبیات زمان ما بود. او از «من» گذشته بود و «ما» شده بود. او، «من» شده بود، «تو» شده بود، «حسین منزوی» شده بود، «محمدعلی بهمنی» شده بود... و اگر در ما حل نشده بود و ما را در خود حل نکرده بود؛ این قدر دوست‌داشتنی نمی‌شد. 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی