با جمعی از همکاران عزیز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آذربایجان شرقی هم آشنا شدم. از جمله خانم اکبرنژاد که از مربیان خوب کانون است. اما وقتی از خانم دکتر علمدار مدیرعامل محترم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آذربایجان شرقی شنیدم که این خانم، خواهرزادهی رئیسجمهور است، ارادتم به او بیشتر شد. بهویژه وقتی شنیدم مادر او نیز چهرهای فرهنگی، متدین و محبوب در آن دیار است.
بانویی نامدار اما شهرتگریز که با اشتغال دخترش حتی در کانون هم مخالف بود. چون نمیخواست درخصوص نزدیکان رئیسجمهور برای کسی شائبه ایجاد شود. اما خانم دکتر علمدار آنقدر از محرومیت کانون و پایین بودن حقوق کارکنانش گفته بود تا توانسته بود رضایت مادر را جلب کند.
مشتاق شدم با آن مادر عزیز دیدار کنم. خانم دکتر علمدار هم لطف کرد و مرا به خانهی او و برادرش برد. انتظار داشتم خانهی رئیسجمهور، تشکیلات و دم و دستگاهی داشته باشد. اما خبری از این ظواهر نبود. یک آپارتمان سه واحدی ساده در محلهای متوسط بود. درست شبیه خانهای که خود من بعد از یک عمر کار فرهنگی توانستم با کمک خواهرم در شهر زادگاهم بسازم.
خانم اکبرنژاد با رویی گشاده در فلزی و کهنه را به رویمان باز کرد و خانم پزشکیان هم به استقبال آمد. یک خانم چادری، متواضع و مهربان مثل بسیاری از خواهران شهدا. وارد خانهای شدیم که با وجود سادگی، نشانههای آشکاری از بزرگی ساکنانش داشت. میخواستیم فقط چند دقیقه بنشینیم، اما مهماننوازی و صمیمیت میزبان باعث شد که دیدارمان یک ساعت و نیم طول بکشد. همانطور که وقتی آقای دکتر سرمست، دانشجوی همدورهای من در دانشگاه تهران و استاندار فعلی آذربایجان شرقی به استانداری دعوتم کرد، توقع داشتم دیدارمان چند دقیقه بیشتر طول نکشد. چراکه آن روزها آقای استاندار میزبان چند وزیر بود و مشغلههای فراوان بزرگداشت روز ملی شعر و برنامههای بزرگداشت شهریار را داشت.
اما چنان گرم صحبت شدیم که نزدیک به دو ساعت طول کشید. فکر میکنم تبریزیها مسئولان خوب و شایستهای دارند. وگرنه، نه من حوصلهی شرکت در جلسههای رسمی مقامات را دارم، نه اغلب مدیران، از این حوصلهها دارند که به جز مقامات، در برابر کسی اینقدر خاضع باشند. ولی آقای سرمست همان دانشجوی صمیمی و بیادعای دههی شصت بود.حالا در خانهی رئیسجمهور هم خانم پزشکیان را که مدیر و دبیر بازنشستهی آموزش و پرورش است، بانویی صاحبدل، افتاده اما سخنور یافتم. نام برادر از زبانش نمیافتاد.
عشقی مادرانه به او در وجودش موج میزد. به حدی که هر وقت نامش را میآورد بیاختیار بغض میکرد و اشک میریخت. از دوران دانشجویی، طبابت و زحماتی که برای خانواده و مردم کشیده بود، خاطرات فراوان گفت. از داغ همسر و فرزند برادر در آن سانحهی تلخ و اینکه آقای پزشکیان پس از آن داغ نهتنها از فرزندان خودش، که از فرزندان خواهر نیز مثل گل مراقبت کرد. چراکه همسر خانم پزشکیان هم سالها پیش آسمانی شده بود. پس برادر، خواهر عزیز و فرزندان او را نزد خود آورد و سالها همه با هم در همین خانه زندگی کرده بودند. طبیعی است که تحمل دوری او برای خواهر و خواهرزادهها دشوار باشد.
علاوه بر این، خانم پزشکیان بهخاطر شرایط سخت کشور و مشکلات مردم، غصه میخورد. برای برادرش هم که در این شدائد کمرشکن، قبول مسئولیت کرده است نگران بود. بهخصوص از هجمههایی که به آقای پزشکیان میشود، گلایه داشت. در برابر آن همه عطوفت و مهر، نمیدانستم چه بگویم! از طرفی خودم هم دل پری داشتم و بغضی سنگین در گلو. پس با اشاره به طبیعی بودن این سختیها در کار سیاسی و اجرایی، سعی کردم به آن خواهر تسلی بدهم.
موقع خداحافظی که شد، خانم پزشکیان دعوتم کرد به طبقهی بالا هم سری بزنم. در غیاب صاحبخانه، وارد خانهی رئیسجمهور شدم. از خانهی خواهر هم سادهتر بود. حالا ریاست جمهوری به کنار، بعید است خانه و اثاثیهی هیچ پزشک و جراح متخصصی اینقدر ساده و مستعمل باشد. از فرشهای کهنهی ماشینی گرفته تا مبلمان و تختخواب فرسوده و کتابخانهی ساده. خواهر و خواهرزاده همچنان بیتاب بودند. حرفها و درددلهایمان هم تمامی نداشت. اما ناچار بودم خداحافظی کنم. البته با این قول و قرار که در سفر بعد هم به دیدارشان بروم و این بار، مهمان خانهی رئیسجمهور باشم.به تهران و خانه که رسیدم، تلویزیون داشت سخنرانی رئیسجمهور در سازمان ملل را پخش میکرد.
خیلی خوب بود! یاد خواهر مهربان و نگرانش افتادم. شک نداشتم آن عزت و اقتدار، حاصل اشکها و دعاهای خواهر است.