محمد رضا جوادی یگانه

«کُخّة یا بابا» اثر عبدالله المغلوث، نویسنده و روزنامه‌نگار سعودی است. این اثر رمان نیست؛ مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و جستارهای کوتاه اجتماعی است که با حکایت‌های روزمره، تجربه‌های شخصی، طنز، مقایسه فرهنگی و گاهی آمار و نمونه‌های واقعی، برخی رفتارهای رایج در جامعه سعودی و به‌طور کلی جامعه عربی را نقد می‌کند.
عنوان کتاب را می‌توان به فارسی چیزی شبیه «اَه‌اَه، بابا!» یا با توجه به کاربرد کودکانه آن، «نکن بابا، بده!» ترجمه کرد. «کُخّة / کَخّه» در زبان محاوره‌ای عربی چیزی است که بزرگ‌ترها برای منع کودک از دست‌زدن به چیز «بد، کثیف یا نامناسب» می‌گویند؛ تقریباً مانند «اَه‌اَه!» در فارسی. بنابراین ترجمه تحت‌اللفظی عنوان، معنای فرهنگی آن را خوب منتقل نمی‌کند. در برخی معرفی‌ها عنوان کامل‌تر کتاب «کخة یا بابا... فی نقد الظواهر الاجتماعیة» آمده که می‌توان آن را «اَه‌اَه، بابا!؛ در نقد پدیده‌های اجتماعی» ترجمه کرد. 
درباره نویسنده ها
 عبدالله بن احمد المغلوث، متولد ۱۹۷۸ در احساء عربستان سعودی، نویسنده و روزنامه‌نگار است. او در رسانه‌های مختلف عربی و سعودی فعالیت کرده و در دانشگاه در حوزه‌های بازاریابی، ارتباطات، مدیریت، فناوری اطلاعات و رسانه دیجیتال را تحصیل کرده است. بر اساس اطلاعات به‌روز سعودی بیدیا، او در فوریهٔ ۲۰۲۶ به سمت معاون وزیر اطلاع‌رسانی عربستان منصوب شده است. از دیگر آثارش می‌توان به الصندوق الأسود، مضاد حیوی للیأس، تغرید فی السعادة والتفاؤل والأمل، إنترنتیون سعودیون و غداً أجمل اشاره کرد. 
مضمون اصلی کتاب از همان ابتدا در مقدمه توضیح داده شده و المغلوث بر این باور است که بسیاری از مشکلات رفتاری و اجتماعی از کودکی آغاز می‌شود. زمانی که کودک مرتباً با عباراتی مانند «کخه یا بابا»، «آخ یا ماما» و «عیب!» متوقف می‌شود. از نگاه او، منع دائمی کودک از پرسیدن، آزمودن و اشتباه‌کردن، ابتکار و اعتمادبه‌نفس را کاهش می‌دهد. او سپس این ایده را به رفتار بزرگسالان گسترش می‌دهد: ترس از خطا، محافظه‌کاری، تحقیر دیگران، بوروکراسی، تعصب اجتماعی، بدرفتاری با کارگران مهاجر، کمبود روحیهٔ مدنی، چشم‌وهم‌چشمی و ناتوانی در لذت‌بردن از امور ساده زندگی. 
نویسنده در مقدمه روشن می کند که هدفش نقد برخی رفتارها و پدیده‌های اجتماعی معاصر و برجسته‌کردن رفتارهایی است که به نظر او جامعه را به نومیدی و ناتوانی در شادزیستن سوق می دهد. این نوشته‌ها در فاصلهٔ ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۰ در ذهن نویسنده شکل گرفته و نوشته شده‌اند. به همین علت، لحن کتاب بیش از آنکه دانشگاهی و نظری باشد، روزنامه‌نگارانه، حکایی، طنزآمیز و صریح است. 
موضوعات کتاب دامنه نسبتاً وسیعی دارند: در فصل‌های مختلف این کتاب نویسنده از تربیت کودک و آزادی پرسش سخن می‌گوید؛ از احترام به زنان، کارگران و مهاجران سخن می گوید؛ و در فصلی هم فرهنگ اداری و «چسبیدن به صندلی» را نقد می‌کند. در فصل‌هایی مانند «جهان را بدون فیلیپینی‌ها تصور کنید» یا «ما بهتر هستیم یا هندی‌ها؟» نقش مهاجران و نگاه تبعیض‌آمیز به آنان را مورد تحلیل و بررسی قرار می‌دهد. فصل‌هایی مانند «خوشبخت‌ترین مرد روی زمین»، «سعی کن شاد باشی» و «چگونه درد به امید تبدیل می‌شود؟» نیز بر خوش‌بینی و ساختن شادی از امور کوچک تمرکز دارند. بنابراین کتاب آمیزه‌ای از «نقد اجتماعی و ادبیات انگیزشی» است، نه یک پژوهش جامعه‌شناختی به معنای دانشگاهی.
ترجمه فارسی این کتاب به زودی منتشر خواهد شد.
***
صندلی‌رزروکن‌ها و کیف‌کش‌ها
ترجمه جستاری از عبدالله المغلوث
یکی از جستارهای کتاب (ص ۵۱-۵۵)«حُرّاسُ الکراسی» است به معنای «نگهبانان صندلی‌ها»؛ کارمندانی که زودتر به مراسم می‌روند تا صندلی‌های ردیف جلو را برای رؤسایشان ذخیره کنند. (ترجمه بخش‌هایی از این جستار را با اندکی بازبینی و ویراستاری می‌آورم.) 
گروهی از کارمندان ناچارند یک ربع پیش از آغاز هر مراسم رسمی یا کنفرانسی وارد سالن شوند. نام مهمانان دعوت‌شده راکه روی صندلی‌های خالی گذاشته شده، کنار می‌زنند و خودشان جای آنها می‌نشینند تارؤسایشان از راه برسند؛ و به نگاه‌های اعتراض‌آمیز دیگران با لبخندهایی بی‌مزه پاسخ می‌دهند. اینها «نگهبانان صندلی‌ها» هستند. هدفشان این است که رؤسایشان در جشن‌های رسمی و کنفرانس‌ها در ردیف‌های جلو بنشینند، حتی اگر از نظر شأن و جایگاه از بسیاری از حاضران پایین‌تر باشند.هفتهٔ گذشته زودتر از موعد در یک مراسم علمی در جده حاضر شدم و از نزدیک دیدم این افراد چگونه صندلی‌ها را تصاحب می‌کنند. مأموریتشان را با یک بررسی سریع و کامل از صندلی‌های اصلی آغاز می‌کنند. سپس صندلی‌ای را که برایش آب از دهانشان راه افتاده شناسایی می‌کنند؛ به‌ویژه صندلی‌هایی که متعلق به دانشگاهیان یا خارجی‌هاست، چون این افراد را حلقهٔ ضعیف جامعهٔ ما می‌دانند. بعدبا سرعت، صندلی را به زور تصاحب می‌کنند.
کاری که نگهبانان صندلی‌ها آشکارا در سالن‌های جشن و مناسبت‌های عمومی انجام می‌دهند، بازتاب همان کاری است که در خفا می‌کنند؛ آنجا که فرصت‌ها و حقوق دیگران را به سود مدیرانشان می‌ربایند و از نجابت و گذشت کسانی که پیرامونشان هستند سوءاستفاده می‌کنند.
این افراد برای همیشه «نگهبان» باقی نمی‌مانند. به‌سرعت رشد می‌کنند و در مدتی کوتاه به معاونان و مدیران بانفوذی تبدیل می‌شوند که نقش‌هایی بزرگ‌تر و زشت‌تر ایفا می‌کنند. آنچه بیش از همه مرا اندوهگین و خشمگین می‌کند، رسیدن افراد بی‌استعداد و ناشایست به جایگاه‌های مدیریتی است؛ زیرا آنان هر انسان خلاقی را نابود می‌کنند و هر استعدادی را که سرراهشان قرار گیرد، از میان برمی‌دارند.
دکتر صالح الفواز، استاد جامعه‌شناسی، بیش از شش کتاب در رشتهٔ تخصصی خود دارد و مقاله‌های فراوانی در مهم‌ترین نشریات تخصصی منتشر کرده است. او را اوایل ماه مارس گذشته در یکی از رستوران‌های جده،بسیار اندوهگین دیدم. وقتی از دلیل نومیدی‌ای که سراسر وجودش را فرا گرفته بود پرسیدم، پس از کشیدن نفسی عمیق پاسخ داد: «نمی‌توانم عبای (مِشلَح یا بِشت:عبای رسمی عربی) رئیس‌ام را حمل کنم (نوکر رئیس‌ام باشم)». الفواز از کار دانشگاهی کناره گرفت،چون معتقد بود پیشرفت شغلی‌اش مستلزم انجام «کارهایی غیرآکادمیک» است. هزاران نفر مانند او مورد بی‌عدالتی قرار گرفته‌اند و با سرنوشتی مشابه روبه‌رو هستند.
این نوع موجودات در بیشتر مؤسسات دولتی و خصوصی ما گسترش یافته‌اند. دیگر دیدن یک مدیر بااستعداد به امری نادر تبدیل شده است. 
فرد بااستعداد برای اداره و سازمانش به باری سنگین بدل می‌شود، درحالی که فردی که فاقد این استعدادهاست، در چاپلوسی مهارت پیدا می‌کند و راه‌ها دربرابرش باز و هموار می‌شوند. متأسفانه «نگهبانان صندلی‌ها» و کیف‌کش‌ها و کت‌کِش‌ها («حاملان بِِشت‌ها») هستند که با سرعت برق به جایگاه‌های بالای سازمانی می‌رسند.
فرهنگ کاری ماست که کارمندان را به موجوداتی تبدیل کرده است که برای خدمت وخوشحال‌کردن رؤسایشان، حتی بیرون از چارچوب وظایف کاری، به کار گرفته می‌شوند. و این فرهنگ را کارمند فقط در محل کار یاد نمی‌گیرد؛ بلکه از سال‌های مدرسه آن را جذب می‌کند.همهٔ ما دیده‌ایم پسر مدیر ادارهٔ گذرنامه چگونه از توجه ویژهٔ معلمان برخوردار می‌شود،چون کارهای اداری و نیازهای آنان ممکن است روزی از زیر دست کارمندانی بگذرد که رئیسشان همان پدر اوست. همچنین دیده‌ایم پسر مدیر راهنمایی و رانندگی چه لبخندهای فراوانی از معلمانمان می‌گرفت؛ لبخندهایی که حتی یک‌چهارم آنها نصیب ما نمی‌شد.ما با تماشای چنین صحنه‌هایی بزرگ می‌شویم؛صحنه‌هایی که ما را به موجوداتی مطیع و آمادهٔ چشم‌پوشی از بسیاری از ارزش‌هاتبدیل می‌کنند تا بالا برویم و ارتقا پیدا کنیم. وقتی یکی از ما به جایگاه مسئولیت می‌رسد، نباید از او بپرسیم چقدر دستاورد داشته‌ای و چند دورهٔ آموزشی گذرانده‌ای؛ بلکه باید بپرسیم: چند صندلی رزرو کرده‌ای و کیف‌کشی چند نفر را کرده‌ای؟!

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی