محمد رضا حیدر زاده

پیرمرد توی صورت مازیار عطسه می کند؛ بعضی از آدم ها ابراز علاقه شان این طور است. همین ذرات آب پراکنده در هوا دریچه ای می شود برای آشنایی. از همان لحظه است که مأموریت این فرشته ریش دار آغاز می شود؛ مازیار و رفقا مشغول کاویدن علل ناکامی شان هستند. پیرمرد آنها را به دل تاریخ هفتاد ساله این سرزمین می برد و معنای واقعی شکست را با رسم شکل نشانشان می دهد!
دیشب تا دیروقت با نادر حرف می‌زدم. گفت حالا که حال و روزم بهتر است، باید حرف‌هایی را بی‌پرده بزند. این که من در این یک سال دو بار کارم به بیمارستان کشیده، از بی‌حالی و غذا نخوردن. یادم آمد مهتابی‌های سقف بیمارستان را، سکوتم را و این که هیچ‌چیز دور و برم را نمی‌دیدم. نای فکر کردن نداشتم. هر کاری نادر می‌گفت، انجام می‌دادم و هر جا می‌خواست، می‌بردم. گفت نباید در خانه بمانم. نمی‌توانستم. جواب تلفنش را نمی‌دادم. دست‌کم هفته‌ای یک بار به دیدنم می‌آمد. من دربارهٔ صداهایی که می‌شنیدم با او حرف زده بودم؟ یک بار بردمش کنار کانال کولر. صداهایی می‌آمد. دعوای زن و شوهر همسایه که واقعی بود! نادر گفت هیچ‌وقت صدایی از خانهٔ آنها نشنیده و لابد اگر دعوایی هم بین شان بوده، چیزی خارج از آداب مرسوم دعواهای زن و شوهرها نبوده است....
 ***
رمان «لولیا» نوشته احمد هاشمی، از سوی انتشارات روزنه، منتشر شده است.نویسنده در سومین کتاب خود پس از «اروسیا» و «آفتاب‌دار»، با طنزی قوی، خواننده را تا آخرین صفحه رمان با خود همراه می‌کند و با نگاهی طنز به تماشای ۴۰سالگی کودکان دههٔ ۶۰ می نشیند.
طنز، موضوعی انسانی است. جز انسان، هیچ حیوانی نمی‌خندد، اما خنده‌اش نه به‌ خاطر وجد یا سرخوشی، بلکه خنده‌ای است از فرط شکست، تا به آنچه ناشاد است بخندد و این همان کاری است که راوی داستان «لولیا» می‌کند. برآمده از استیصالی که نه راه پیش دارد و نه راه پس....
در این رمان با سه نسل از جامعه مان سروکار پیدا می‌کنیم که زبان هم را نمی‌فهمند؛ گویی از سه جهان مختلف‌ هستند. نسل اول، نسلِ آرمان‌گراست. نسل بعدی که راوی و دوستان دانشجویش در دانشکده کشاورزی بیانگر آن‌ هستند، در موقعیتی متفاوت‌تر از نسل اول قرار دارند. 
سپس با نسلی متأخرتر، جوان‌تر و آینده‌دارتر مواجه می‌شویم. نسلی که جوانانش این بار برخلاف نسل اول، خود را بسی بزرگتر و محق‌تر از جهانی می‌دانند که در آن زندگی می‌کنند. نسلی خودباور که می‌کوشد فراتر از محدودیت‌های اجتماعی عمل کند تا زندگی مطابق خواسته‌هایش پیش برود. راوی، ماجرا را با طنزی عمیق جلو می‌برد. طنزی واقعی اما تلخ که آن را در کوران زندگی مشاهده می‌کند. گویا می‌داند و از پیش هم می‌داند که زندگی قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم است!

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی