سعید فلاح فر

مد شده است که هرگاه مدیری فرهنگی می‌خواهد از «عدالت فرهنگی»، «تمرکززدایی»، «توجه به استان‌ها» و «محرومیت‌زدایی» سخن بگوید، یکی از نخستین راه‌حل‌هایی که به ذهنش می‌رسد، انتقال رویدادهای ملی هنری از پایتخت به شهرهای دیگر است. جشنواره‌ای که سال‌ها در تهران برگزار می‌شده، ناگهان باید به یک استان دیگر برود. نمایشگاهی که مخاطبان و هنرمندانش در مرکز مستقر بوده‌اند، باید در شهری دیگر برگزار شود و رویدادی که بخشی از اعتبار و کیفیت اجرایی خود را در طول سال‌ها و در یک بستر مشخص به دست آورده، صرفاً به دلیل آن‌که «باید مطابق سیاست‌ها، از مرکز خارج شود»، جابجا می‌شود. در ظاهر، همه‌چیز بسیار پسندیده به نظر می‌رسد. شهرهای کم‌برخوردار باید دیده شوند، امکانات فرهنگی نباید فقط در پایتخت متمرکز باشد، مردم سراسر کشور حق دسترسی به رویدادهای مهم هنری را دارند و جشنواره‌های ملی می‌توانند فرصتی برای تقویت زیرساخت‌های فرهنگی استان‌ها باشند. رسانه‌های محلی نیز طبیعتاً از چنین اتفاقی استقبال می‌کنند. برای بخشی از مردم یک شهر یا استان، اینکه یک رویداد ملی به جای چند صد کیلومتر دورتر، در چند کیلومتری محل زندگی‌شان برگزار شود، اتفاقی مطلوب و قابل دفاع است.
عدالت فرهنگی
اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که «انتقال رویداد» با «تحقق عدالت فرهنگی» یکی گرفته می‌شود. عدالت فرهنگی، لزوماً با جابجایی جغرافیایی یک جشنواره محقق نمی‌شود. حتی ممکن است در مواردی، نتیجه معکوس داشته باشد. وقتی یک رویداد ملی از تهران خارج می‌شود، فقط یک ساختمان، سالن یا آدرس جابه‌جا نشده است. بلکه مجموعه‌ای از مخاطبان، هنرمندان، منتقدان، دانشجویان، پژوهشگران، رسانه‌ها، گالری‌ها، ناشران، مجموعه‌داران و دیگر اجزای اکوسیستم فرهنگی نیز تحت تأثیر قرار می‌گیرند. در نتیجه، باید پرسید چه کسانی به این ترتیب به رویداد نزدیک‌تر شده‌اند و چه کسانی از آن دورتر شده‌اند. این پرسش اهمیت بیشتری پیدا می‌کند وقتی بدانیم بخش بزرگی از جامعه حرفه‌ای هنر در پایتخت متمرکز است. بسیاری از هنرمندان، استادان، دانشجویان، منتقدان، پژوهشگران و علاقه‌مندان جدی هنر در تهران زندگی می‌کنند. برای آنان حضور در یک رویداد ملی صرفاً تماشای چند اثر یا شرکت در یک مراسم افتتاحیه نیست. ارتباط با هنرمندان دیگر، گفت‌وگو، دیدن آثار، حضور در نشست‌ها، ملاقات با ناشران و منتقدان و شکل‌گیری ارتباطات حرفه‌ای، بخشی از خود رویداد است. پس اگر جشنواره‌ای که مخاطب حرفه‌ای اصلی و حتی هنرمندان شهرستانی آن در تهران مستقر شده‌اند، به شهری دیگر منتقل شود، آیا این اتفاق الزاماً عدالت ایجاد کرده یا فقط نوع دیگری از محرومیت را به وجود آورده است؟
مرکز زدایی یا مرکز ستیزی
موضوع دفاع از تمرکز در تهران نیست. مسأله این است که نباید «مرکززدایی» را با «مرکزستیزی» اشتباه گرفت. «تمرکز» یک پدیده تاریخی، جمعیتی و زیرساختی است و نمی‌توان صرفاً با یک شعار یا تصمیم اداری آن را از بین برد. اگر امکانات تخصصی، دانشگاه‌ها، رسانه‌های تخصصی، گالری‌ها، موزه‌ها، مجموعه‌های خصوصی، ناشران، کارشناسان و بخش بزرگی از جامعه حرفه‌ای هنر در یک نقطه متمرکز شده‌اند، انتقال یک جشنواره به نقطه‌ای دیگر، به‌تنهایی این تمرکز را تغییر نمی‌دهد. حتی ممکن است نتیجه این باشد که برای چند روز، یک رویداد به شهری منتقل شود، اما بخش عمده ظرفیت حرفه‌ای و تخصصی آن همچنان در تهران باقی بماند. در چنین شرایطی، به جای آن‌که زیرساخت فرهنگی شهر مقصد به صورت پایدار تقویت شود، تنها یک «رویداد» به آنجا منتقل شده است. رویدادی که پس از پایان مراسم، ممکن است بسیاری از امکانات و نیروهایش دوباره به مرکز بازگردند.
از سوی دیگر، کیفیت برگزاری نیز موضوعی فرعی نیست. جشنواره ملی، صرفاً مجموعه‌ای از پوستر، بنر، افتتاحیه، سخنرانی و چند سالن نیست. کیفیت سالن‌ها، تجهیزات، حمل‌ونقل آثار، اقامت هنرمندان، امکانات رسانه‌ای، نیروی متخصص، دسترسی پژوهشی، شبکه ارتباطی و حتی تجربه مخاطب، بخشی از کیفیت یک رویداد هنری است. اگر انتقال جغرافیایی بدون فراهم کردن این مقدمات انجام شود، ممکن است عنوان «ملی» باقی بماند اما کیفیت ملی رویداد کاهش پیدا کند. این نکته را نباید توهین به شهرهای دیگر تلقی کرد. برعکس؛ دقیقاً به دلیل احترام به ظرفیت‌های فرهنگی استان‌ها باید از تبدیل آن‌ها به محل اجرای نمایشی سیاست‌های تمرکززدایی پرهیز کرد. شهرهای ایران نباید فقط میزبان جشنواره‌هایی باشند که مدیران برای اثبات تحقق شعارهایشان از پایتخت خارج کرده‌اند. اگر قرار است یک شهر به قطب فرهنگی تبدیل شود، باید برای آن برنامه‌ای بلندمدت وجود داشته باشد: آموزش، ایجاد و توسعه مراکز تخصصی، حمایت از هنرمندان محلی، شکل‌گیری آرشیو، موزه، کتابخانه تخصصی، فضای نمایشگاهی، بازار حرفه‌ای، ارتباط دانشگاه و جامعه هنری و ایجاد امکان حضور مستمر در شبکه ملی و بین‌المللی هنر. در این صورت، جشنواره می‌تواند نتیجه توسعه باشد، نه ابزار تبلیغاتی آن.
زیرساخت دیجیتال به مثابه عدالت
مسأله دیگری که معمولاً در این میان فراموش می‌شود، پراکندگی جمعیت و پراکندگی استعدادهاست. عدالت الزاماً به این معنا نیست که همه چیز در همه جا به یک اندازه وجود داشته باشد. چنین چیزی نه ممکن است و نه لزوماً مطلوب. عدالت می‌تواند به معنای ایجاد امکان دسترسی باشد و برای ایجاد امکان دسترسی، راه‌های بسیار متنوع‌تری از انتقال کامل یک رویداد وجود دارد. می‌توان بخشی از برنامه‌ها را همزمان در چند شهر برگزار کرد. می‌توان نمایشگاه‌های سیار یا نسخه‌های منطقه‌ای یک رویداد را طراحی کرد. می‌توان از زیرساخت دیجیتال برای دسترسی گسترده‌تر استفاده کرد. می‌توان بودجه‌ای را که صرف جابه‌جایی یک جشنواره می‌شود، صرف آموزش و ایجاد زیرساخت دائمی کرد. می‌توان از هنرمندان و مؤسسات محلی حمایت کرد تا خودشان تولیدکننده رویداد باشند، نه صرفاً میزبان برنامه‌ای که از تهران به آن‌ها تحویل داده شده است.
از همه مهم‌تر، باید پرسید اساساً چرا یک رویداد ملی باید در همه موارد «تمرکززدایی» شود؟! پایتخت بودن، در بسیاری از کشورها، فقط یک عنوان اداری نیست. پایتخت می‌تواند مرکز تجمع بخشی از نهادهای تخصصی، دانشگاهی، رسانه‌ای و فرهنگی باشد. اگر یک رویداد به دلیل ماهیت، مخاطب، امکانات و شبکه حرفه‌ای خود نیازمند چنین تمرکزی است، صرفاً انتقال آن به شهری دیگر لزوماً دستاورد فرهنگی محسوب نمی‌شود. در هنر، برخلاف برخی خدمات عمومی، مسأله فقط توزیع فیزیکی یک کالا یا خدمت نیست. ارتباطات، گفت‌وگو، تخصص، شبکه‌سازی و دسترسی به جامعه حرفه‌ای نیز بخشی از خود رویدادند. بنابراین شاید پرسش درست این نباشد که «چگونه جشنواره را از تهران خارج کنیم؟» بلکه باید پرسید: «چگونه امکان مشارکت فرهنگی را در سراسر کشور افزایش دهیم؟» این دو پرسش، ظاهراً شبیه یکدیگرند، اما نتایج کاملاً متفاوتی دارند.
افزایش امکان مشارکت فرهنگی
تمرکززدایی واقعی شاید از آنجا آغاز شود که دانشجو در یک شهر کوچک بتواند به آموزش باکیفیت دسترسی داشته باشد. هنرمند جوان یک استان بتواند اثرش را بدون مهاجرت به تهران وارد شبکه حرفه‌ای کشور کند. موزه‌ای در یک شهر تاریخی بتواند آرشیو و برنامه پژوهشی مستمر داشته باشد. هنرمند محلی بتواند بدون وابستگی به پایتخت نمایشگاه برگزار کند و مخاطب در شهری دور از مرکز، در طول سال با هنر جدی و متنوع مواجه باشد، نه فقط در هفته‌ای که یک جشنواره ملی به شهرش منتقل شده است. در چنین نگاهی، جشنواره دیگر هدف نیست، یکی از ابزارهاست. مشکل سیاست‌های شعاری دقیقاً همین‌جاست: یک مسأله پیچیده اجتماعی را به یک حرکت ساده اداری تقلیل می‌دهند. کافی است مکان برگزاری را تغییر دهیم، چند مقام محلی سخنرانی کنند، چند مصاحبه درباره «عدالت فرهنگی» منتشر شود و تصاویر افتتاحیه در رسانه‌ها قرار بگیرد و بعد بتوانیم اعلام کنیم که تمرکززدایی اتفاق افتاده است. اما جامعه با چند مصاحبه و چند مراسم افتتاحیه تغییر نمی‌کند. عدالت فرهنگی، پیش از آن‌که به جابجایی آدرس یک جشنواره نیاز داشته باشد، به شناخت دقیق از جغرافیای جمعیت، استعداد، آموزش، زیرساخت، مخاطب و ظرفیت‌های حرفه‌ای کشور نیاز دارد. اتفاقاً اگر قرار است درباره عدالت سخن بگوییم، باید محرومیت ایجادشده برای مخاطبان مرکز را نیز در محاسبات خود وارد کنیم. نمی‌توان گروهی را از دسترسی‌ای که سال‌ها داشته‌اند محروم کرد و نام این محرومیت را صرفاً به دلیل آن‌که گروه دیگری به دسترسی تازه‌ای رسیده است، «عدالت» گذاشت. عدالت، حذف یک گروه برای افزودن گروهی دیگر نیست. مسأله، افزایش امکان مشارکت فرهنگی برای هر دو گروه است.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی