حمید یزدان پرست
پنجشنبه، ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
اینجا در میدان روی زیرانداز، پسرکی موبایل به دست نشسته و کنارش چارپایه کوچکی است و پسرکی کوچکتر از او، دارند موبایلبازی میکنند. فکر کنم در خود غرب، این کار جرم باشد. امشب چهارپایهها زیاد شده است. مجری میگوید: «امشب از پایتخت عزت و شرافت و مقاومت، شهردار انقلابی ما میهمان است.» و بعد ادامه میدهد: «یک بچه اوتیسمی ۴ساله گم شده است...»
من هی عقبتر میروم، به سمت خیابان انقلاب. یکی لامپ دیجیتال دارد و زیر نورش بساطی پر از برچسب پهن کرده. پشت گوشی با پرچم، نقشه ایران، تصویر آقامجتبی، رهبر شهید، حاجقاسم، شهید حججی، و ان یکاد، ضریح و گنبد امامرضا(ع)، آرم حزبالله و سپاه. دستبند هم دارد ۱۵۰هزار تومان. کنارش خبرنگار ترکیه گزارش میدهد که درک کردم درباره مخالفت با آتشبس است. زاکانی دارد حرف میزند که چون دور میشوم، چیزی نمیشنوم. زنی که چفیه روی روسری دارد، پلاکارد دست گرفته:
ـ نه به مذاکره با قاتلین امام
دستفروشان
برادر لامپفروش آن شب هم بساط لامپفروشی راه انداخته است، احتمالا شنیده استقبال خوبی میشود. اگر بخواهم دستفروشان را به ترتیب بنویسم، چنین میشود: پرچمفروش که صدایش گرفته است، کنارتر شلوارفروش، باز پرچمفروشی، کنارش پیرهنفروشی (تبلیغ میکند: کجای ایران تیشرت را ۱۰۰هزار تومن میدهند؟ از این بهتر میخواهید؟ فرار بیفایده است و بعد گیلکی حرف میزند)، دو نفر عکس یادگاری با پرچم میگیرند و کنارش چفیههای متنوع در رنگهای چشمنواز عرضه میشود، کنارش هم یکی پرچم ایران و حزبالله و کتیبه «السلام علیک یا امامحسین» میفروشد، بعدی هم پرچم دارد با تصویر سه رهبر.
چرا به آنها توجه کردم؟ برای اینکه در این مدت عده زیادی بیکار شدهاند و رو به دستفروشی آوردهاند؛ این را از سر و وضع برخیشان میشود فهمید که اصلا تناسبی با این شغل ندارند. زن متشخص چادری نشسته یا ایستاده و فلان جنس را میفروشد. زنی خودش به من گفت که اخیراً کارش را از دست داده و ناچار به دستفروشی روی آورده. خدا رونق کلی به کشور بدهد.
عدهای در صف موکب ایستادهاند که غذا میدهد و پایینتر، یعنی روبروی سینما بهمن، دستفروشان به صورت ردیفی بساط پهن کردهاند، به این ترتیب: اولی دختری است با گلسر و سنجاقسر و نخهای متنوع، کنارش پرچمفروش، کنارش: «همه مدل کیف ۱۰۰ تومان»، کنارش: «همه مدل کیف ۲۳۰هزار تومان»، بعدی شلوار و عکسهای متنوع (رهبران یکی در صف غذا ایستاده و در دستش این مقواست:
ـ مذاکره با قاتل رهبر، مذاکره با قاتل کودکان، مذاکره با قاتل فرماندهان، مذاکره با شیطان، خیانت به اسلام
یک روحانی عراقی هم«شباب شباب»گویان پیش میرود.) بعدی زن عروسکفروش است (شوهرش میگوید: بخواهی همینطور بایستی، گم میشویم ها!)، کنارش برای اولین بار قاب عکسهای چراغدار دیدم که جالب است؛ مثلا گنبد امامرضا(ع) و مناره و صحن چراغی طبیعی روی هر کدام...
همینجور پیش میروم و دارم یادداشت برمیدارم که مادر و دختر شیکپوشی را
می بینم . نه اینکه از جا پریده باشم، ولی دختر نوجوان نیمچه غولی است، یک سر و گردن از من بالاتر که ۱۸۰ سانتیمتر قدّ دارم! شما در این تاریکی شب چنین چیزی میدیدید، از جا نمیجستید! بعد متوجه شدم دخترک بیچاره چسبیده به مادر، صاف روی نرده وسط خیابان نشسته و کاملا هم طبیعی است. به خودشان گفتم، شاد شدند و کلی خندیدند.
موکب ناشنوایان
در غرفه (به قول اینها: موکب) کنار دانشکده ورزش، غرفهدار نوشته: «من ناشنوا هستم. با افتخار، ما در راه خدا ایستادهایم تا آخرین زن و مرد ناشنوا.» (هفت ـ هشت نفر) درد و بلایتان بخورد به بیغیرتها! خانمی در جمعشان حرف میزند، به همان زبان اشاره. انگار معلم است که شاگردان به دیدنشان میآیند. مردم کناری هم ناشنوایند و کسانی که در غرفه روی صندلی نشستهاند، نیز بشرح ایضاً.
سالیان دور تا حدی زبان اشاره میدانستم و میتوانستم با آنها در حدی ارتباط برقرار کنم. حتی مدتی به مدرسهشان میرفتم که گاه در آستانه بیهوشی بیرون میآمدم، از بس حرف میزدند و با اینکه نمیشنیدند، برخیشان در گوشم داد میزدند؛ یعنی صدا داشتند و میدانستند که اگر از حدی فراتر برود، برای شنواها آزارنده است. حالا که اینجا جمعشان جمع شده، خوب حرف میزنند، انگشتانشان را تکان میدهند و با چهره حالات مورد نظر را بروز میدهند.
دلم میخواهد احساسشان را از جنگ و اخباری که نمیشنوند، بفهمم؛ ولی تقریباً هر که اینجاست، نمیشنود و مترجم از کجا پیدا کنم؟ سعدی که میگوید: چشمانت میگویند: «لا»، ابروت میگوید: «نعم»، آیا به نوعی زبان اشاره نظر دارد؟ این موکب تنور هم دارد؛ یعنی نان میپزند؟ از کسی میپرسم: «چه درست میکنند؟» اصلا نشنید که جواب بدهد! یکی احتمالا از مشتریان میگوید: «پیراشکی درست میکنند»، بعدی میگوید: «کلمپه است، قطاب.» حالا صدای تیراندازی از میدان انقلاب میآید و این بیچارهها اصلا نمیشنوند. آنها هم که میشنوند، ککشان نمیگزد! بساط فروشندهها ادامه دارد.
اولین موکب دست عراقیهاست و مداحی عربی پخش میکند. کنارشان مثل عراق، آب روی زمین ریخته و جلویشان سطلهای پر از زباله! باز صدای تیراندازی به گوش میرسد. دیگر رسیدم جلوی سردر دانشگاه که مردی در حال شعرخوانی است؛ ایستاده جلوی نقشه ایران که این بیت رویش نوشته شده: «اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد...» او صادق غنی است که میخواند:
فرمود اینکه دشمن ما در توهم است
هرگز مترس میهن اگر در تهاجم است
چون متحد شدیم و به فضل خدا هنوز
این اتحاد در دل آحاد مردم است
ای وارثان مرحب بیچاره، بنگرید
دریای خشم حیدریون در تلاطم است
آه ای سپاه ابرهه، امروز بشمرید
سجیل خورده بر سرتان، سنگ چندم است؟
از بس خبر ز وعده صادق زیاد بود
باور کنید فتح بشارت در او گم است
این را درست میگوید. صبح که از خانه بیرون میروم، مثلا موج بیستم حملات وعده صادق۴ است، شب که از تجمعات میآیم، سی و چندم است. تا حدی حساسیتم را از دست دادهام.
افتاد دلهره به دل شبدلان، ولی
نور امید در دلمان با تبسم است
وحشت نمیکنیم ز دشمن که تا ابد
ایران به زیر سایه خورشید هشتم است
بعد هم شعار میدهند:
ـ لبنان برای ایران/ شد جانفدای ایران
ـ گر سر ز ما جدا شود/ لبنان رها نمیشود
یک نشانهاش وفور پرچم حزبالله است که در برخی جاها تقریباً به اندازه نصف پرچم ایران است. پسر عربی اظهار تعجب میکند که چرا اسرائیل کنیسه را در تهران زده است. گفتم این کنیسه مال مشهدیتبارهاست.
این هم شعارهای دیگر:
ـ ما پیروان رهبریم/ از حزبالله نمیگذریم
ـ رهبر ما کشته شد با دست اشقی الاشقیا
مهدی زهرا بیا ، مهدی زهرا بیا
مردم بخش آخر را تکرار میکنند و سینه میزنند. او ادامه می دهد:
ـ کینهها دارند یهودیها ز ختمالانبیا
مردم: مهدی زهرا بیا، مهدی زهرا بیا!
ـ اشک ماتم گشته جاری از دو چشم مؤمنین/ مرگ بر مستکبرین، مرگ بر مستکبرین
پرچم سیدعلی هرگز نمیافتد زمین/ مرگ بر مستکبرین، مرگ بر مستکبرین
مهدی زهرا بیا، مهدی زهرا بیا!
و بعد: حیدر، حیدر!
مرد چاقی جلوی دوربین ایستاده که با او مصاحبه کنند، میگویم: «شکم، تو!» یعنی شکمت را بده تو. برخی بیخیالند. فکر کنم معاونت فرهنگی شهرداری این پلاکارد را نصب کرده است: «زن قهرمان ایرانی نام خود را برای ثبت در تاریخ بنویسد». کار خیلی قشنگی شده یکی با ماژیکهای سبز، سیاه، سرخ و آبی نام دختران را روی پارچه بسیار بزرگ چند متری مینویسد. این هم بعضی از اسمها: لیان، مرسانا، نادیا، النا، نجمه، سینا، سحرسادات، الیزا، سوفیا، نورا، رونیا، دردانه، یاسینا.
سید علی از اندونزی
کنار نردههای دانشگاه میروم که خبرنگاری پیش میآید و عکسی نوزادی را نشانم میدهد: «به نظر شما این بچه کجایی است؟» با توجه به سبزهبودنش، میگویم: آفریقایی. میگوید: «نه، اهل اندونزی است و اسمش را سیدعلی خامنهای گذاشتهاند. شما چه حرفی با او دارید؟» جا خوردم، ضمن اینکه برایم جالب بود و شروع کردم با او حرفزدن: «تو نام کسی را داری که برای ما بسیار عزیز است، او شجاع بود و میهنش را دوست داشت، برای سربلندی اسلام تا پای جان ایستاد و...» بهتدریج به گریه افتادم و یادم نیست چه گفتم. بعد متوجه شدم او برنامهای در تلویزیون دارد. حالا کی باشد که به قول یکی: پخشم کنند!
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟