جعفر جارچی - تهران: آشنایی من با روزنامه اطلاعات از خرداد ۱۳۵۴ و ایام دانشجویی آغاز شد. آن زمان آگهی مؤسسه ریاضیات به سرپرستی دکتر غلامحسین مصاحب را در روزنامه اطلاعات دیدم که از دارندگان لیسانس ریاضی یا دانشجویان سال آخر دعوت میکرد در دو امتحان شفاهی و کتبی این مؤسسه شرکت کنند و در صورت قبولی و پس از گذراندن یکدوره دو ماهه در تابستان، از ابتدای مهر یک دوره دو ساله با حقوق دو هزار تومان در ماه را بگذرانند و در پایان یک تعهد تدریس ریاضیات بدهند و ۵ سال هم در یکی از دانشسراها یا دانشگاهها تحصیل کنند و اگر تمایل به ماندن در خدمت داشتند، به خرج مؤسسه و برای گذراندن دوره دکترای ریاضیات به یکی از دانشگاههای انگلیس معرفی شوند. برای اثبات این همه حمایت نیز اسم و عکس دهها فارغالتحصیل دکترا بر روی یکی از دیوارهای مؤسسه را در آگهی چاپ کردهبودند.
من که دانشجوی سال آخر بودم، با دیدن این آگهی در امتحان اول شرکت کردم و اتاق به اتاق رفتم و در هر اتاق، استادی جلوی تخته نشسته بود و از داوطلب، پای تخته مسائل و سئوالاتی را میپرسید و نمره میداد. در یکی از اتاقها خود دکتر مصاحب کنار استاد نشسته بود و داوطلب را از هر نظر میآزمود که آیا به درد استادی میخورد یا خیر. وقتی نتیجه این امتحان اعلام شد جزو مردودین بودم. فردای آن روز به مؤسسه رفتم و از مُنشی دکتر مصاحب وقت ملاقات خواستم. خانم منشی هماهنگ کرد و داخل رفتم و تمامی جزوات آمادگی آزمون را روی میز دکتر گذاشتم و گفتم: من مردود شدم ولی شما ملاحظه کنید برای آمادگی چه زحمتی کشیدم. ایشان جزوات را ورق به ورق و به دقت مرور کرد و گفت یک بار دیگر به تو فرصت میدهم و سپس خانم منشی را صدا زد و گفت اسم ایشان را برای کلاس تابستانی بنویسید.
کلاس دو ماهه تابستانی با هفت داوطلب از ابتدای تابستان از صبح تا ظهر در خود مؤسسه شروع شد که یکی از داوطلبان دختر بود. استادان نیز دروس مختلف ریاضیات را تدریس میکردند و یک خانم انگلیسی هم تدریس زبان را بر عهده داشت. در پایان این دوره در شهریور، امتحان کتبی برگزار شد و روز اعلام نتیجه، وقتی بهعنوان آخرین نفر داخل رفتم و جلوی میز دکتر ایستادم، ایشان گفت همه مسائل را حل کردی ولی چون راه را اشتباه رفتی به جواب غلط رسیدی؛ بنابراین مردودی!
برای من از دست دادن این امتیاز بسیار سنگین بود. عزم جزم کردم یک بار دیگر برای آزمون سال بعد تلاش کنم که یکی از کارکنان مؤسسه گفت: اگر دکتر مصاحب کسی را مردود کند محال است که دوباره او را بپذیرد. برو فکر جای دیگر باش. من هم رفتم و به شغل معلمی بسنده کردم.
دکتر مصاحب در سال ۵۸ و در پشت میز کارش در همان مؤسسه سکته کرد و از دنیا رفت و با درگذشت ایشان مؤسسه هم تعطیل شد. بعد از انقلاب فرهنگی که کمبود استاد محسوس بود، الگوی مؤسسه ریاضیات را این بار برای تمامی رشتهها برقرار کردند و با یک آزمون، بین داوطلبان لیسانسه عدهای را برای گذراندن دوره دو ساله در جایی که امروزه به دانشگاه تربیت مدرس مشهور است، برگزیدند و در پایان با سمت مربی برای تدریس عازم دانشگاهها کردند. وقتی به آن روزها و آن مسیر فکر میکنم با خودم میگویم کاش آن همه دقت برای آن مدل تربیت مدرس، در این الگوی امروزی هم تکرار شود.
شما چه نظری دارید؟