شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۹
نظرات: ۰
۰
-
جهان پس از جنگ ایران چگونه اداره خواهد شد؟

مترجم: نادر مازوجی. تحولات عمده لزوماً به معنای ناپدیدشدن کامل یک قدرت و ظهور قدرتی دیگر به جای آن نیست، بلکه نشان‌دهنده توزیع مجدد قدرت در درون خود سیستم، همراه با تغییراتی در قوانین تعامل و حوزه‌های نفوذ  است.
از همین رو،جنگ ایران صرفاً دور دیگری از درگیری‌های خاورمیانه نیست، زیرا اهمیت آن فراتر از نتایج نظامی آن یا محدوده‌های درگیری بین ایالات متحده و اسرائیل با ایران است. این جنگ، نظام بین‌المللی را در معرض یک آزمون حیاتی قرار داده است: وقتی قوانین با منافع قدرت‌های بزرگ در تضاد هستند، نهادها چه می‌کنند؟ و چه کسی حق دارد قوانین بین‌المللی را تفسیر کند وقتی اختلافات بر سر جنگ، ناوبری و انرژی بخشی از یک مبارزه گسترده‌تر برای نفوذ می‌شود؟
 این سؤالات، جنگ ایران را فراتر از یک بحران منطقه‌ای صرف تعریف می کند، زیرا عملاً شکاف رو به گسترش بین سیستم بین‌المللی آنطور که قرار است عمل کند و آنطور که واقعاً عمل می‌کند را آشکار کرده است. آنچه این جنگ به وضوح آشکار کرده، این است که داشتن قدرت لزوماً معادل توانایی مدیریت سیستم نیست. آمریکا همچنان گسترده‌ترین و تأثیرگذارترین قدرت نظامی است، اما با مشکلی متمایز از قدرت نظامی روبرو ست: توانایی تبدیل برتری نظامی به یک نتیجه سیاسی پایدار.
برعکس، چین و روسیه جایگزین کاملی برای واشنگتن نیستند، اما ابزارهای کافی برای جلوگیری از تبدیل سلطه ایالات متحده به انحصار تصمیم‌گیری بین‌المللی را دارند. بنابراین، مرحله فعلی بیشتر شبیه توزیع مجدد قدرت است تا انتقال ساده یک ابرقدرت به ابرقدرت دیگر.شورای امنیت، بخشی از بحران
خطرناک‌ترین موضوع در بحران نظام بین‌الملل این است که سازمان ملل نه تنها در توقف جنگ ناتوان است، بلکه در دستیابی به توافق در مورد ماهیت مشکل نیز با دشواری روبرو است. در بحران تنگه هرمز، شورای امنیت در ۱۱ مارس قطعنامه ۲۸۱۷ را تصویب کرد که «حملات ایران به کشورهای خلیج فارس و اردن» و همچنین اقدامات و تهدیدهایی که مانع ناوبری می‌شوند را محکوم می‌کرد. با این حال، اختلاف زمانی به وجود آمد که بحث‌ها از محکوم کردن انسداد هرمز به یک سوال پیچیده‌تر تغییر کرد: چه کسی حق استفاده از زور برای تضمین عبور را دارد؟ در اینجا، چارچوب قانونی با توازن قدرت در تضاد قرار گرفت. آمریکا و متحدانش آزادی ناوبری را یک منفعت بین‌المللی می‌دانند که مستلزم اقدام قاطع است، در حالی که چین و روسیه با پیش‌نویس قطعنامه‌ای که می‌توانست راه را برای مجوز استفاده از زور باز کند، مخالفت و استدلال کردند که چنین مجوزی می‌تواند به پوششی برای یک عملیات نظامی گسترده‌تر تبدیل شود. 
مسأله، اختلاف نظر فنی بر سر متن یک قطعنامه نیست، بلکه اختلاف نظر بر سر این است که چه کسی محدودیت‌های استفاده از زور را تعیین می‌کند و چه کسی تفسیر خود از قوانین بین‌المللی را زمانی که منافع قدرت‌های بزرگ مستقیماً مطرح است، تحمیل می‌کند؟ این نکته‌ای حیاتی در درک آنچه در حال وقوع است، خواهد بود. قوانین بین‌المللی از بین نرفته‌اند و شورای امنیت نیز همچنان به فعالیت خود ادامه می دهد، اما توانایی آن برای تصویب قطعنامه مشترک زمانی محدود می‌شود که منافع قدرت‌های بزرگ با هم برخورد می‌کنند. در آن مرحله، شورای امنیت از ابزاری برای مدیریت درگیری به عرصه‌ای تبدیل می‌شود که خود درگیری، منعکس‌کننده توازن قدرت است. بنابراین، بحران نظام بین‌الملل نه در فقدان قوانین، بلکه در ناتوانی برای ایجاد اجماع سیاسی در مورد اجرای آنها نهفته است.
اقتصاد جهانی تحت تاثیر جغرافیا
تنگه هرمز این مشکل را بیش از هر نهاد بین‌المللی آشکار کرده است. وقتی تعداد کشتی‌های باری که از این تنگه عبور می‌کردند، در یک آخر هفته ماه سپتامبر به ۱۷ کشتی کاهش یافت در حالی که قبلاً میانگین تقریباً ۱۲۵ کشتی در روز بود، مسئله دیگر صرفاً امنیت منطقه خلیج فارس نبود، زیرا این اختلال بر قیمت انرژی، بیمه، کشتیرانی و زنجیره‌های تأمین تأثیر گذاشت. با کاهش ترافیک در باب المندب، مشخص شد که جغرافیا دیگر صرفاً فضایی برای تحرکات نظامی نیست، بلکه شبکه‌ای از نقاط انسداد است که از طریق آن کل اقتصاد جهانی می‌تواند تحت تأثیر قرار گیرد. 
در اینجا یکی از مهم‌ترین درس‌های جنگ نهفته است: در قرن ۲۱، قدرت نه با اینکه چه کسی هواپیما و موشک دارد، بلکه با اینکه چه کسی می‌تواند مجاری جریان انرژی، کالا و اطلاعات را کنترل کند، سنجیده می‌شود. تنگه هرمز یک نمونه بارز است، زیرا یک مکان جغرافیایی محدود را به ابزاری برای فشار تبدیل کرده که بسیار فراتر از اندازه آن است. این توانایی در ایجاد اختلال در شبکه‌ها می‌تواند به یک کشور از نظر نظامی ضعیف‌تر، این قدرت را بدهد که به طور همزمان هزینه‌هایی را بر دشمنان خود و سیستم اقتصادی جهانی تحمیل کند.
آمریکا همچنان قدرتمند، اما مواجه با مشکلات
به راحتی می‌توان جنگ ایران را به عنوان شاهدی بر افول ایالات متحده تفسیر کرد، اما این تفسیر، وضعیت را بیش از حد ساده می‌کند. واشنگتن هنوز از برتری نظامی، شبکه‌ای از اتحادها و ابزارهای مالی و فناوری بی‌نظیر برخوردار است که هیچ قدرت واحد دیگری با آن برابری نمی‌کند. بنابراین، مسأله این نیست که آیا ایالات متحده قادر به حمله به دشمنان خود هست یا خیر، بلکه این است که آیا می‌تواند پس از استفاده از زور، ترتیبات سیاسی پایدار ایجاد کند ؟
 این تمایز بین قدرت تاکتیکی و استراتژیک بسیار مهم است. یک حمله ممکن است یک تأسیسات را نابود یا یک توانایی نظامی را مختل کند، اما به تنهایی شکل نظم پس از جنگ را تعیین نمی‌کند. به همین دلیل است که یک مشکل اساسی در تجربیات بین‌المللی قبلی تکرار شده است: توانایی شروع جنگ به معنای توانایی کنترل مسیر آن نیست و توانایی وارد کردن خسارت به دشمن، توانایی دیکته کردن انتخاب‌های سیاسی بعدی آن را تضمین نمی‌کند.آمریکا شاید بتواند تحریم‌ها را اعمال و بر متحدان خود فشار وارد کند، اما این فشار در یک سیستم بسته که بتواند تمام جریان‌های اقتصادی و سیاسی را کنترل کند، عمل نمی‌کند.
چین و روسیه کانال‌هایی را با ایران حفظ کرده‌اند و منافع آنها با تهران، همراه با حضور فعال آنها در بازارهای انرژی و تجارت، باعث شده است فشار آمریکا کمتر بتواند انزوای کامل ایجاد کند. این بدان معنا نیست که واشنگتن توانایی اعمال نفوذ خود را از دست داده است، بلکه قدرت آن اکنون در شبکه‌ای از منافع وابسته به هم عمل می‌کند که هیچ قدرت واحدی نمی‌تواند آن را به طور کامل کنترل کند.
تبدیل جنگ ایران از رویداد نظامی به شوک فراملی 
جنگ ایران، تغییرات در قوانین تعامل و حوزه‌های نفوذ را آشکارتر کرد زیرا در جهانی رخ داد که تحت فشار بحران‌های به هم پیوسته است: جنگ در اوکراین، بی‌ثباتی دریای سرخ، رقابت ایالات متحده و چین، رقابت برای فناوری و زنجیره‌های تأمین و نقش‌های رو به افزایش بریکس و سازمان همکاری شانگهای.
این بدان معنا نیست که این بحران‌ها بخشی از یک درگیری واحد یا طبق یک برنامه مشترک در حال وقوع هستند، اما در حوزه‌های اقتصاد، انرژی، امنیت و مسیرهای دریایی با هم تلاقی دارند و بنابراین، مرزهای آنها کمتر از قبل مشخص شده است. در قرن بیستم، جبهه نظامی عرصه اصلی سنجش نتایج جنگ بود، اما امروزه اثرات جنگ می‌تواند از بندر تا بانک، از پمپ بنزین تا کارخانه تراشه، و از قیمت بیمه دریایی تا تصمیمات سیاست خارجی گسترش یابد. 
وقتی تنگه هرمز مختل می‌شود، فقط ایران یا کشورهای خلیج فارس نیستند که تحت تأثیر قرار می‌گیرند بلکه محاسبات انرژی در آسیا تغییر می کنند، هزینه‌های حمل و نقل در مناطق دوردست افزایش می‌یابند، زنجیره‌های تأمین مختل می‌شوند و کشورهایی که مستقیماً در جنگ دخیل نیستند، ذخایر، روابط و اتحادهای خود را دوباره ارزیابی می‌کنند. بنابراین، جنگ از یک رویداد نظامی به یک شوک فراملی تبدیل شده است. در نتیجه، کشورهای با درآمد متوسط فضای مانور بیشتری به دست آورده‌اند. 
آنها دیگر لزوماً مجبور نیستند مانند دوران جنگ سرد، کل یک اردوگاه را انتخاب کنند، بلکه می‌توانند روابط خود را بین قدرت‌های بزرگ بر اساس منافع خود توزیع کنند: امنیت با یک طرف، تجارت و انرژی با طرف دیگر، و سرمایه‌گذاری یا فناوری با طرف‌های مختلف دیگر. این امر عدم تعادل قدرت را از بین نمی‌برد، اما توانایی هر قدرت واحد را برای انحصار انتخاب‌های دیگران کاهش می‌دهد.
چگونگی مدیریت جهانی پس از جنگ ایران
مشکل اینجاست که جهان نمی‌تواند منتظر یک توافق بزرگ بماند. هر بحران جدید، پیش از آنکه ارتش‌ها را بیازماید، نهادها را می‌آزماید و به سرعت آشکار می‌کند که آیا قدرت‌های بزرگ قادر به مدیریت اختلافات خود در چارچوب قوانین مشترک هستند یا اینکه منطق بازدارندگی و منافع شخصی همچنان بر منطق قانون و مذاکره غلبه خواهد داشت.
 بنابراین، آنچه از نظم بین‌المللی پس از جنگ ایران باقی می‌ماند، نه نهادهایی است که ناپدید شده‌اند و نه رهبری‌ای که به سادگی از واشنگتن به پکن منتقل شده باشد. آنچه باقی می‌ماند، نظامی بین‌المللی است که هنوز پابرجاست، اما مدیریت آن دشوارتر و از نظر مراکز نفوذ، چندپاره‌تر شده است. در اینجا سوال واقعی این نیست که پس از جنگ ایران چه کسی بر جهان حکومت می‌کند، بلکه در مورد چگونگی مدیریت جهانی است، زیرا هیچ قدرت واحدی نمی‌تواند به تنهایی آن را اداره کند. جنگ ایران نظام بین‌المللی را فرو نپاشید، اما محدودیت‌های آن را آشکار کرد. جنگ ایران نشان داد که قانون برای مؤثربودن به اراده سیاسی نیاز دارد، نیروی نظامی به تنهایی برای مدیریت نظام بین‌المللی کافی نیست، مسیرهای دریایی، انرژی و فناوری به بخش جدایی‌ناپذیر معادله امنیت جهانی تبدیل شده‌اند، و کشورها می‌توانند روابط خود را حتی بدون قطع روابط با قدرت‌های بزرگ، بازتوزیع کنند.
 بنابراین، مرحله بعدی به احتمال زیاد یک نظم جدید بین‌المللی تمام عیار نخواهد بود، بلکه مرحله‌ای از مبارزه بر سر قوانین خود نظام بین‌الملل خواهد بود. در این خلأ، بین جهانی که دیگر به شیوه قدیمی عمل نمی‌کند و جهانی که هنوز متولد نشده است، ماهیت روابط بین‌الملل در سال‌های آینده مشخص خواهد شد.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی