مترجم: نادر مازوجی
منبع: شبکه الجزیره
معضل حزب جمهوریخواه آمریکا دیگر محدود به بحران رهبری یا جستجوی جانشین ترامپ نیست. اکنون این معضل، مشکل عمیقتری را منعکس میکند: «تغییر وفاداری سیاسی از اصول و نهادها به شخص رئیس جمهوری.» تحت این تغییر، رابطه با ترامپ به نظر میرسد موضوع «وفاداری و بیوفایی» است، جایی که «تعلق»، با نزدیکی به رئیس جمهوری سنجیده و اختلاف نظر با او زمینهساز زیر سوال بردن وفاداری به حزب میشود. در اینجا تناقضی نهفته است؛ چگونه حزبی که بر اساس ارزشهای محافظهکاری، آزادی و محدودکردن قدرت دولت بنا شده، بر سر این دوراهی قرار گرفته که به اصولی که بر اساس آن تأسیس شده است وفادار بماند، یا به مردی که آن را بر اساس خواست خود تغییر شکل داده است؟ دهه گذشته، ترامپیسم برای از بین بردن بخش زیادی از تشکیلات قدیمی جمهوریخواهان کافی بود، اما برای ایجاد یک تشکیلات جدید که قادر به ادامه حیات بدون مردی باشد که آن را ایجاد کرده است، کافی نبود. در نتیجه، حزب جمهوریخواه که چند سال پیش به نظر میرسید به حزب بلامنازع ترامپ تبدیل شده است، اکنون با انتخاب جانشینان او وارد مرحلهای آشفتهتر میشود. اعداد و ارقام، تصویر تیره و تاری را ترسیم میکنند. با نزدیک شدن به انتخابات میاندورهای ۳ نوامبر(۱۲ آبان)، جمهوریخواهان نه فقط با نارضایتی فزایندهای در مورد هزینههای زندگی و اقتصاد روبرو هستند، بلکه جنگ با ایران نیز به یک مسئولیت سیاسی اضافی تبدیل شده است. در آخرین نظرسنجی AP-NORC،
فقط۲۶ درصد آمریکاییها عملکرد ترامپ در مورد اقتصاد را تأیید میکنند و این رقم در مورد هزینههای زندگی به ۱۷ درصد کاهش مییابد. به همین دلیل، ترامپ و معاونش «جی. دی. ونس» حتی در ایالتهای سنتی جمهوریخواه - در زمانی که رهبران حزب از کاهش شور و شوق و رقابتهای سختتر از حد انتظار صحبت میکنند - یک کمپین فشرده را آغاز کردهاند. این فقط یک مسئله گذرا در نظرسنجیها قبل از انتخابات میاندورهای ۳ نوامبر نیست؛ بلکه آغاز بحرانی عمیقتر در روایت سیاسی است که ترامپ را به کاخ سفید رساند: وعده او برای پایان دادن به جنگهای بیپایان، بازگرداندن کارخانهها، کاهش هزینهها برای طبقه متوسط و تمایز آشکار بین منافع ایالات متحده و متحدانش. امروز بخشی از پایگاه جمهوریخواه آمریکا دریافته است که جنگ، قیمتها، تعرفهها و تعهدات خارجی، برخی از همان چیزهایی را که ترامپ خود وعده حذف آنها را داده بود، بازتولید میکنند.
چالش جنگ ایران برای ترامپ
برجستهترین مخالفت با ترامپ دیگر از سوی دموکراتها یا مخالفان سنتی جمهوریخواه او نیست، بلکه از درون همان محیطی است که شعار «اول آمریکا» را خلق کرده است. مواضع متفاوت چهرههایی مانند توماس مسی، تاکر کارلسون و مارجوری تیلور گرین، نشاندهنده شکاف فزاینده در درون جناح راست پوپولیست بر سر یک سوال ساده اما شرمآور است: اگر شعار، «اول آمریکا» است، چرا واشنگتن به جنگ بیپایان در خاورمیانه بازمیگردد؟ این طنز تاریخی پیش روی ترامپ است، زیرا او به جنگهای عراق و افغانستان حمله کرد، اما حالا از او خواسته شده در مورد جنگ جدید با ایران توضیح دهد. ترامپ، رأیدهندگان جمهوریخواهی را سر و سامان داده که کمتر به حزب احترام میگذارند و بیشتر با کارشناسان، لابیها و اتحادهای سنتی دشمنی
میکنند.
اما او مشکل ذاتی هر انقلاب سیاسی را کشف کرده است: «وقتی به پیروان خود یاد میدهید شورش کنند، نمیتوانید تضمین کنید که آنها علیه شما شورش نخواهند کرد.» به همین دلیل است که کاهش محبوبیت ترامپ خطرناکتر از تعداد نظرسنجیها است.
اگر این روند ادامه یابد، سوالی را مطرح میکند که حزب از سال ۲۰۱۶ به تعویق انداخته است: آیا قدرت جمهوریخواهان از خود ترامپ ناشی شده یا از مسائلی که او قبل از دیگران از آنها حمایت کرده است؟ اگر پاسخ دومی باشد، پس شخص دیگری میتواند ادعای این مقام را داشته باشد.
ونس و کشمکش بر سر جانشین بعدی
جی. دی. ونس، بیش از سایر رقبایش با این معضل دست و پنجه نرم میکند. او برای عبور از ترامپ، به ترامپ نیاز دارد و همین تناقض به تنهایی برای تعریف آینده سیاسی او کافی است. ونس نمیتواند بدون خطر از دست دادن پایگاه ترامپ، از رئیسجمهوری که او را به عنوان معاون خود انتخاب کرده، روی برگرداند. اما در عین حال اگر جنگ، اقتصاد و هزینههای زندگی به بار انتخاباتی سنگینی تبدیل شوند، او نمیتواند با میراث ترامپ وارد انتخابات ۲۰۲۸ شود. بنابراین، دشوارترین وظیفه سیاسی ونس تبدیل شدن به «ترامپ جدید» نیست، بلکه متقاعدکردن پایگاه مردمی است که میتواند ترامپیسم را حفظ کند و همزمان از اشتباهات ترامپ اجتناب ورزد. از نظر ایدئولوژیک، تفاوتهای قابل توجهی بین ونس و جناحی که کارلسون و مسی نماینده آن هستند، در انتقاد از جنگهای خارجی وجود دارد. ونس نسبت به جمهوریخواهان بینالمللگرا در مورد تعهدات نامحدود تردید بیشتری دارد و مایل است سیاست خارجی را به تولید، انرژی، مشاغل، مهاجرت و هزینههای زندگی در داخل ایالات متحده پیوند دهد. اما او معاون رئیسجمهوری است و این نکته کوچکی نیست. وقتی سیاستهای ترامپ به موضوع اختلاف در جنبش «اول آمریکا» تبدیل شود، ونس نمیتواند همزمان معاون رئیس جمهوری و رهبر اپوزیسیون باشد. بنابراین، او باید روی یک خط بسیار باریک حرکت کند: آنقدر به ترامپ نزدیک باشد که ابتکار «ماگا» را به ارث ببردو آنقدر دور باشد که جنبش «اول آمریکا» را به ارث ببرد.
روبیو آن طرف منتظر است
مارکو روبیو نماینده احتمالی متفاوتی است. او نیازی ندارد که این تناقض را به همان شیوه حل کند، زیرا به سنت بینالمللی جمهوریخواهان نزدیکتر است: اتحادها، بازدارندگی، اسرائیل، مقابله با ایران، حضور جهانی آمریکا و نگاه به چین به عنوان چالشی که نیازمند شبکهای جهانی از شرکا و قدرت است. اما روبیو نیز تغییر کرده است. هیچ جمهوریخواه جدی در سال ۲۰۲۶ نمیتواند به شیوه جمهوریخواهان قبل از ترامپ صحبت کند. حزب قدیمی تا حد زیادی مرده است، حتی اگر برخی ایدهها و نهادهای آن باقی مانده باشند. بنابراین، رقابت بالقوه بین ونس و روبیو نه بین ترامپیسم و جمهوریخواهان قدیمی، بلکه بین دو نسخه از آنچه پس از ترامپ خواهد آمد، است:
ونس احتمالاً میخواهد انقلاب ترامپ را ایدئولوژیکتر و پایدارتر کند، اما روبیو میتواند نمایانگر تلاش برای آشتی دادن آن انقلاب با برخی سنتهای قدیمی قدرت آمریکایی باشد. هنوز هیچ اجماع جمهوریخواهانهای روی هیچکدام از آنها وجود ندارد؛ کنوانسیون اخیر حزب در دالاس قدرت ونس را نشان داد، اما همچنین حضور روبیو و فقدان یک وارث مشخص را نیز به نمایش گذاشت.
انتخابات پیش رو و جنگ جانشینی
انتخابات میاندورهای، چیزی بیش از یک نبرد برای مجلس نمایندگان و سنا خواهد بود. این انتخابات اولین همهپرسی بزرگ در مورد توانایی ترامپیسم برای حکومت خواهد بود؛ بخصوص اکنون که ترامپیسم مسئول نتایج است، نه صرفاً یک نیروی اعتراضی علیه تشکیلات حاکم.
اگر جمهوریخواهان عملکرد خوبی داشته باشند، ترامپ ادعا خواهد کرد پایگاه مردمیاش هنوز با اوست و این امر، فاصله گرفتن از او را برای هر جانشین بالقوهای دشوار خواهد کرد. ونس به عنوان معاون رئیس جمهوری و نزدیکترین فرد به مرکز قدرت، از این امر سود خواهد برد. اگر جمهوریخواهان شکست بخورند، نبردی بسیار خطرناکتر نسبت به از دست دادن کرسیهای کنگره آغاز خواهد شد؛ نبردی برای مقصر دانستن یکدیگر؛ هر جناح، دیگری را به خیانت به حزب متهم خواهد کرد. تندروها استدلال خواهند کرد که پوپولیسم نتوانسته حکومت کند؛ جناح «اول آمریکا» نیز استدلال خواهد کرد که مشکل، ترامپیسم نبوده، بلکه این بوده که خود ترامپ برخی از وعدههایش را رها کرده است. اما یک چیز در انتخابات پیش رو قطعی است: حزب جمهوریخواه سال ۲۰۱۶ به سادگی باز نخواهد گشت، زیرا پایگاه اجتماعی آن، لفاظیهای سیاسی آن و موضع آن در مورد تجارت، جهانی شدن، مهاجرت، نهادها و جنگها، همگی تغییر کردهاند. حتی کسانی که میخواهند چیزی از جمهوری سنتی را احیا کنند، مجبورند به زبانی که ترامپ تحمیل کرده است صحبت کنند. این شاید بزرگترین پیروزی تاریخی ترامپ باشد؛ او بازگشت به روشهای قدیمی را عملاً غیرممکن کرده است، اما این بدان معنا نیست که حزب برای همیشه متعلق به او باقی خواهد ماند. انقلابهای سیاسی اغلب از رهبرانشان بیشتر عمر میکنند و به همین دلیل، نامها و شعارهایشان را تغییر میدهند و داستان بنیانگذاران خود را از نو مینویسند.
قطبنمای جمهوریخواهان به کدام سمت؟
حزب جمهوریخواه امروز با سه مسیر روبرو است:
نخست، میتواند حزب ترامپ باقی بماند، جایی که وفاداری به این مرد، ویژگی تعیینکننده عضویت است.
دوم، میتواند به حزب ونس تبدیل شود، جایی که شعار «اول آمریکا» از پوپولیسم شخصی به یک ناسیونالیسم سیاسی نظریتر و منظمتر تبدیل میشود.
سوم، میتواند به سمت فرمولی نزدیکتر به روبیو حرکت کند، فرمولی که انقلاب ترامپ را در داخل آمریکا در خود جای میدهد و در عین حال رهبری سنتی آمریکا را در سطح بینالمللی احیا میکند.
هنوز هیچ راهی برای پیشبینی مسیری که جمهوریخواهان انتخاب خواهند کرد و اینکه نامزد آنها در سال ۲۰۲۸ چه کسی خواهد بود، وجود ندارد،اما واضح است که مبارزه از قبل آغاز شده است و ونس حضوری قدرتمند دارد، بدون آنکه نتیجهای از پیش تعیین شده باشد. سوالی که آینده حزب جمهوریخواه را تعیین میکند این نیست که چه کسی میتواند ترامپ بعدی باشد، بلکه این است که آیا حزب جمهوریخواه اصلاً به ترامپ دیگری نیاز دارد؟ طنز ماجرا شاید این باشد که مردی که در سال ۲۰۱۶ کنترل حزب جمهوریخواه را به دست گرفت و آن را بیش از هر سیاستمداری از نسل خود متحول کرد، اکنون حزب را مجبور میکند راهی برای خروج از سایه خود پیدا کند. برای ترامپ، دیگر خطر این نیست که جنبش «ماگا» بعد از او بمیرد؛ هیجانانگیزترین خطر دقیقاً برعکس این است؛ اینکه شعار «اول آمریکا» زنده بماند، درحالی که دیگر به آن نیازی نباشد.
شما چه نظری دارید؟