امیرحسین نادری
وقتی اخبار هشدارآمیز از یک حمله احتمالی روی صفحه گوشیها نقش میبندد، نبض بازار ارز در میدان فردوسی تهران تندتر میزند و همزمان در تالار بورس والاستریت، تابلوهای قیمت نفت به رنگ قرمز درمیآیند. سرنوشت جیب شهروند ایرانی و سبد هزینههای رأیدهنده آمریکایی، ناگهان به تصمیمی گره میخورد که ممکن است هزاران کیلومتر دورتر در تلآویو گرفته شود. این تصویر ملموس، دقیقاً همان واقعیتی است که زیر پوست اختلاف عمیق میان مستأجر کاخ سفید و نخستوزیر رژیم صهیونیستی جریان دارد.
برای درک این اختلاف، ابتدا باید بدانیم که در اتاق فکر رژیم صهیونیستی چه
می گذرد. بنیامین نتانیاهو باور دارد که توقف درگیریها فقط به ایران فرصت میدهد توان نظامی خود را بازسازی کند. بنابراین، او میخواهد قبل از اینکه کفه ترازو بیشتر به ضرر رژیم صهیونیستی سنگینی کند، با یک «ضربه اول» کار را تمام کند. اما مساله اینجاست که اگر جنگ شروع شود، فاجعه برای تلآویو از لحظهای آغاز میشود که میفهمد ماشهای را که کشیده، دیگر نمیتواند متوقف کند.این تصمیم خطرناک، ریشه در اخبار اخیر دارد. روزنامه «فایننشال تایمز» گزارش داد که ارتش رژیم صهیونیستی برای یک حمله همهجانبه به زیرساختهای انرژی و حیاتی ایران در اواسط مهرماه آماده شده بود. هرچند نتانیاهو خیلی زود این گزارش را تکذیب کرد، اما خبرهای پیدرپی در رسانههایی مانند رویترز و پایگاه خبری آکسیوس نشان داد میان آمریکا و رژیم صهیونیستی بر سر زمان این حمله - مخصوصاً قبل از انتخابات نیمه آبانماه در آمریکا – اختلاف جدی وجود دارد.
منطق نتانیاهو ساده اما خام است: او فکر میکند یک ضربه ناگهانی و سنگین، تهران را مجبور میکند شروط آمریکا را بپذیرد.اما این محاسبه یک اشتباه بزرگ دارد؛ اشتباهی که تغییر نگاه در دستگاه تصمیمگیری ایران را نادیده گرفته است. تهران از مرحله پاسخهای نمادین و کنترلشده عبور کرده است. تجربه تقابلهای اخیر به ایران ثابت کرد که بازگشت به میز دیپلماسی بدون تحمیل یک هزینه دردناک به دشمن، امنیت ملی کشور را تضمین نمیکند. در نگاه جدید، ایران هرگونه حمله تازه را یک درگیری محدود نمیبیند، بلکه آن را نبردی بزرگتر میداند که باید به طرف مقابل ثابت کند «آغاز جنگ به معنای کنترل نتیجه آن نیست».
هدف ایران از این نگاه جدید سه چیز است: وارد کردن خسارت جدی به توان نظامی دشمن، گرفتن جرئت تکرار حملات در آینده، و از همه مهمتر کشاندن هزینه جنگ به بخشهایی که اقتصاد غرب نتواند آن را نادیده بگیرد. در اینجا، جغرافیا به بزرگترین سلاح تبدیل میشود. مرکز پژوهشهای کنگره آمریکا اخیراً در یک گزارش تحلیلی با اشاره به ابزارهای فشار ایران، به روشنی درباره اهمیت حیاتی «تنگه هرمز» هشدار داده است. پیام ایران روشن است: اگر قرار باشد زیرساختهای ما هدف قرار بگیرد، ناامن شدن مسیر انرژی جهان پاسخی است که هزینه ماجراجویی رژیم صهیونیستی را مستقیماً از جیب مالیاتدهندگان غربی و بازارهای مالی آنها پرداخت خواهد کرد. دقیقاً در همین نقطه، بزرگترین نقطه ضعف رژیم صهیونیستی خود را نشان میدهد: کوچکی مساحت سرزمینی. نتانیاهو برای تغییر رفتار ایران به حملات گسترده نیاز دارد، اما هرچه قدر هم دامنه این حملات بزرگتر شود، پاسخ متقابل ایران سنگینتر از همیشه خواهد بود. در سرزمینی با وسعت بسیار کم، تهدیدشدن به معنای نابودی با بمب اتم نیست. اگر شریانهای اقتصادی، فرودگاهها، امنیت مردم و اعتماد عمومی به پدافندها برای چند ماه مختل شود، رژیم صهیونیستی از درون فرو میپاشد. نتانیاهو که جنگ را برای فرار از مرگ سیاسی خود آغاز کرده، در صورت طولانی شدن این بحران، در همان تلهای میافتد که خودش ساخته است.
در این میان، معمای واشنگتن از همه پیچیدهتر است. دونالد ترامپ میان حمایت از مهمترین متحد خود و ترس از گیر افتادن در یک باتلاق جدید در خاورمیانه دستوپا میزند. خبرگزاری رویترز اواخر مهرماه در گزارشی با اشاره به نگرانیهای انتخاباتی آمریکا، نشان داد که بالا رفتن قیمت بنزین در آستانه انتخابات، خط قرمز دولت است. ورود مستقیم آمریکا به جنگ شاید برتری نظامی بیاورد، اما پایگاههای آمریکایی در منطقه را به هدف مشروع حملات تبدیل میکند. فراتر از آن، تمرکز آمریکا برای مهار چین در شرق آسیا کاملاً از بین میرود و پکن بر یک آمریکای خسته و درگیر در خاورمیانه چیره خواهد شد.
با در نظر گرفتن این معادلات پیچیده، باید پذیرفت که این جنگ – درصورت وقوع – هرگز با یک توافق جامع صلح به پایان نخواهد رسید. ایران هرگز زیر بار توافقی که قدرت بازدارندگی اش را محدود کند، نمیرود و آمریکا هم دیگر توان مدیریت یک جنگ طولانی را ندارد.بنابراین، محتملترین پایان برای این رویارویی، یک «توقف سخت و شکننده» است؛ توقفی که به جهان ثابت میکند قدرت ژئوپلیتیک و تعیینکننده در خاورمیانه تغییر کرده است. امروز دیگر این آمریکا یا رژیم صهیونیستی نیستند که نقشههای منطقه را طراحی می کنند و حرف آخر را میزنند؛ بلکه ایران است که صحنه بازی را مدیریت و کنترل میکند. تاریخ خاورمیانه در حال ثبت یک قانون جدید است: کلید پایان هر جنگ در منطقه و هدایت آینده آن، در دست کسی است که نبض خاورمیانه را در اختیار دارد. نتانیاهو شاید بتواند با اتکا به جنگندههای پیشرفتهاش اولین موشک را شلیک کند و آغازگر درگیری باشد، اما فرمان توقف و کنترل صحنه، مدتهاست که در دستان تهران است.
شما چه نظری دارید؟