تقدیم به روح سید جلال آل‌قلم

شجاع‌الدین ابراهیمی

هوای دهکده اسالم امشب هم بارانی است و من از انتهای غروب همچنان بر ماسه‌های سرد ساحل خزر قدم می‌زنم. پالتوی پاییزی‌ام بر شانه‌های خسته‌ام سنگینی می‌کند. احساس می‌کنم سنگی از قلبم آویزان است و مرا به اعماق زمین می‌کشاند. بهتر است لختی بر آن صخره‌سنگ بنشینم و دقایقی چند سرم را بر روی شانه باران بگذارم و سپس چتر دلتنگی‌ام را باز کنم و چون شمعی زیر باران، لحظات ذوب گشتن را برای هزارمین بار تجربه کنم.
آهای عشق! امشب چنگ ازهم‌گسسته‌ام را می‌خواهم. آخرین فکرهایم را بر حاشیه نیلی کتاب متلاطم دریا نقاشی کنم. اما... کلمات از قلبم فوران نمی‌کنند. می‌خواهم با صدای مشتعل‌ام، آتش مذاب درونم را در دل ابرهای متراکم در دیدگانم سیل‌آسا جاری کنم، اما... به مسخ تلخ گریستن رسیده‌ام و خود خوب می‌دانم از گریه تا گداز فاصله‌ای ژرف و شگرف است. اکنون تنها می‌توانم با چشمانم فکر کنم و از دریچه جانم به جهان بنگرم و سوگمندانه زمزمه کنم: دوست مرده است. دوست در زیر پوست سکوت آرام خوابیده است و من هنوز پیراهنم از گریه خیس است. مشعل‌داران مرسل و نامرسل عصر می‌گویند او مردی است که در امتداد واژه بودن مرده است، اما هنوز از التهاب روییدن سرشار است. و او مردی بود که در سیاهی شب، آفتاب شد. او جلال جمال قلم، جلال اهل قلم بود؛ جلال آل‌احمد.
و جوانمردا! صدای پای قلم تو از جاده‌های خونین تاریخ به گوش می‌رسد. تو در سالیانی تمام، شب‌کتیبه‌های قیام را روی پیشانی قرن با قلم حک کردی و در روزهای تاریکی که کارخانه‌های سکوت، ظلمت و ظلم تولید می‌کردند، صوت صاعقه‌وار صدایت استخوان ستبر سکوت را متلاشی کرد.
در آن روزگار سرد بی‌اعتمادی‌ها که چهار فصل سال زمستان بود و پرندگان در کوچه‌ها می‌مردند و گرگ‌ها تشکیل گله داده بودند و صدای متعفن شلاق و شلیک، تنها موسیقی مرگ‌خیز این دیار بود، تنهاترین دلتنگ این قبیله تو بودی. تو می‌دیدی و می‌خروشیدی؛ تو می‌فهمیدی و ذوب می‌شدی که کار زیستن به سامان نیست.
در آن عصر منحوس کفر، در آن هوای یخ‌بسته اختناق که انسان در سیاهچال ژرف دایره‌ها سرگردان بود و امنیت خدایان خاک‌خواب وابسته به سلاح و سکه و جاسوس بود، تو چون آتشفشان شرق خروشیدی و کلامت نشستن چاقو در زخم بود و هنگامی که در کوچه‌های کاغذی روزنامه‌ها صدایت را سنگسار می‌کردند، جذامیان متفکر، هم‌خوابگی سگان در پناه دیوار قانون را به‌عنوان بهترین دلیل بر وجود فضای باز سیاسی هلهله می‌کردند. آنان اندیشه‌های کنسروشده شرقی و غربی را در مراکز تعلیم و تربیت زهرمار می‌کردند و اعتقاد داشتند که چاق شدن نشانه خوشبختی است و رهبران فکری‌شان حتی از هیچ هم آکنده نبودند.
در آن عصر پوسیدگی، تباهی و بی‌رنگی، گاوها در طویله استعمار کتاب می‌نوشتند و الاغ‌ها زیر لب شعر عرعر می‌کردند. آن حشره‌های غصه‌مند که تمامی فکرشان در معده‌هایشان بارور می‌شد، ارتفاع اندیشه‌شان از مرز شکم و اسفل آن فراتر نمی‌رفت و افتخارشان این بود که مطابق آیین‌نامه با زنانشان به بستر می‌روند تا بچه‌هایشان با روح‌هایی فربه ولادت یابند.
آنان حتی هنگامی که بر چاهک می‌نشستند، به فکر زایش بدیع افکار «سارتر» و «مارکس» و «شوپنهاور» بودند. آنان...
و تو هرگز نان به نرخ شب نخوردی، زیرا می‌دانستی رسوایی شرط نخستینِ در شب زیستن است و در شب است که استخوان آزادگان آرد می‌شود و قلبشان چون لخته‌ای خون از مجرای دیدگانشان بیرون می‌تراود. پس... باید فولاد فکر را آبدیده کرد.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی