حمید یزدان پرست

سه‌شنبه، ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
جلسه مسجد طول کشید و تا به میدان برسم، بخشی از مطالب گفته شده بود و حالا شاعر دارد می‌خواند:
با بودنت، کشیده به روی ستم بزن
در شهر زیر پرچم ایران قدم بزن
دریای خشم ملت ما در تلاطم است
خار و خس نفاق در این موجها گم است
باید هجوم برد که وقت تهاجم است
فرماندهی جنگ به دستان مردم است
این مردم شریف که چون کوه محکم‌اند
فرماندهان ارشد خط‌مقدم‌اند
دشمن در آرزوی محال شکست ماست
شیطان ذلیل مردم یکتاپرست ماست
موشک هنوز گوشه‌ای از ضرب‌شست ماست
امروز آسمان تل‌آویو دست ماست
ای غاصبان مسجد الاقصی، هوا پس است
هنگام پس گرفتن بیت‌المقدس است
به نظر می‌رسد شعر بسیار بلندی باشد. بعد شعر دیگری می‌خواند بر محور شخصیت حضرت امیر(ع):
جز علی کیست شافع محشر؟
جز علی کیست اول و آخر؟
تا استغفار کنم به خاطر این مصرع، شاعر بیت بعدی را خوانده. 
 جز علی کیست همسر زهرا؟
جز علی کیست نفْس پیغمبر؟
جز علی کیست عالم الاعلی؟
جز علی کیست فاتح خیبر؟
جز علی کیست اُسوه سلمان؟
جز علی کیست مرشد بوذر؟
نه عمو، هر که خادمش، حمزه
نه برادر که نوکرش جعفر
چقدر بی‌مزه و حیف که چون گزارش می‌دهم، ناچارم این مطالب را که برخیش‌ در نظرم کفریات است، بنویسم. یعنی چه که حضرت امیر(ع) را «اول و آخر» بگوییم؟ این تنها صفت خداست. «هو الاولُ و الآخرُ و الظاهرُ و الباطن» (حدید، ۳). خدا کند اشتباه کنم؛ اما به نظرم می‌رسد ما از جهت کلامی داریم به «شیخیه» و «غالیان» متمایل می‌شویم و از جهت نگرش اجتماعی و سیاسی به «زیدیه». شاید یک دلیل مهمش غلبه مداحان بر عالمان دینی در محافل مذهبی باشد. مداحان سروکارشان با شعر است و یک عنصر مهم در شعر، اغراق است و برانگیختن عواطف، در صورتی که عالمان دین با متن دین کار دارند و باید از آن حراست کنند. و بعد، این تعریف از حضرت علی است که هر خادم او را معادل حمزه سیدالشهدا  بدانیم و جعفر طیار را نوکر او بخوانیم؟
آن که در درس اول رزمش
 پرورش یافت، مالک اشتر
همه عالم اگر شود کرّار
 یک نفر حفظ می‌شود: حیدر 
مردم فریاد می‌زنند: «حیدر، حیدر!» 
منیریه
در وسط میدان، شاید صد نفر عصای بلندی در دست دارند و دوْر می‌چرخند با چند نفر طبال در کنار و کسی که خطبه می‌خواند و چنان تند که تنها می‌رسم بخشی را بنویسم: «الحمدلله الذی جعلنا من المُتمَسّکین بولایۀ امیرالمؤمنین، ابوالحسنَین، ابوالکوْنین، یعسوب الدین، اسدالله الغالب، غالب کل غالب، مظهرالعجائب، علی بن ابی‌طالب...» همه اینها را حفظی می‌گوید یا اگر هم از روی موبایل می خواند، پیدا نیست. مردم به شور می‌آیند و «حیدر، حیدر» می‌کنند و بعد او «حیدر، صفدر» می‌گوید و مردم تکرار می‌کنند و آنگاه شعرش را می‌خواند، در حالی که پرچم بزرگ سرخ «یا حسین» به اهتزاز درمی‌آید: 
روزی عشق ز کل جهان می‌شود علی
طبق حدیث امام زمان می‌شود علی 
وقتی که اشهدش بشود مرز شیعگی
باور کنید کل اذان می‌شود علی 
 من که معنی شعرش را نفهمیدم. مردم هیجان‌زده می‌گویند: حیدر، حیدر! 
عشقم اگر علی است، سرِ دارم آرزوست
من سرگذشت میثم تمارم آرزوست
خرما فـروختن  بشـود  کارم آرزوسـت
رسوا شدن میانه میـدانم آرزوسـت
*
گفتم که علی، گفت بگو: سـرّ الله
گفتم که علی، گفت بگو: عین‌الله
گفتم که به وصفش چه بگویم؟ گفتا:
لاحــول  و  لا  قــوّۀ  الا  بالله
مردم باز «حیدر، حیدر» می‌کنند. یکی در این میان، شمشیر در دست می‌چرخد. 
فتح نبرد، یکه و تنها نمی‌شود
با یک نفر که این‌همه غوغا نمی‌شود
قطره حریف حمله دریا نمی‌شود
مشت علی گره‌ بشود، وا نمی‌شود
این بخش را درست نمی‌فهمم، باز هم درباره حضرت امیر(ع) است که این روزها شاعران تا توانسته‌اند، در این موضوع شعر گفته‌اند و باز شعر بعدی. شاید بگویید وقتی سطحشان را نمی‌پسندی، چرا می‌نویسی؟ برای اینکه می‌خواهم فضای میدان را گزارش کنم و اینکه چگونه موضوعی وجه غالب سروده‌ها می‌شود.
از یک محبت ازلی خلق کرده‌اند
لایق نبوده‌ایم، ولی خلق کرده‌اند
حتماً برای یک عملی خلق کرده‌اند
ما را فقط به عشق علی خلق کرده‌اند
یکی با صدای بلند و گرفته  به ترکی می‌خواند و من آن بخشهایی را که می‌شنوم، می‌نویسم، هر کس بلد بود، درست بخواند:
ایران، میدان امتحان دی/... + کی عاشق حسین‌دیم، طرز ارادت عباس 
جان تمام عالم قربان جان‌نثارت/ کل شهادت اولسون، میدان...
مردم داد می‌زنند: حیدر، حیدر! 
برخی گریه می‌کنند. مردی به‌آرامی عکس بزرگ شهیدحاجی‌زاده را می‌چرخاند. مداح برای امام‌حسین(ع) می‌خواند: «صلی‌الله‌ علی‌ الباکین علی الحسین» (درود خدا بر گریندگان بر امام‌حسین). از یکی‌شان که جوان‌تر است، می‌پرسم اسم این هیأت چیست؟ می‌گوید: «شاخ‌سینی‌های مقیم منیریه»! این که معنی ندارد. دورشان هم طناب کشیده‌اند و حالا مجلسشان تمام شده است. کاش زودتر آمده بودم و از اولش را می‌دیدم. پرسیدم: «اسم عصایشان چیست؟» گفت «سوخ شاحسین.» گفتم: بنویس، نوشت: «چوب شاه‌حسین‌گویان». روضه عراقی را هم شنیده بودم که می‌گفتند: «یَحسییِن» (یَه.سی.اِن)، یعنی: یا حسین! پس این هیأت هم باید شاه‌حسینی باشد؛ اما نیست، می‌گوید: «هیأت مکتب تشیع» است. 
در میان غوغای میدان و صدای بسیار زیاد بلندگو، مردی از نمازگزاران مسجد امیرالمؤمنین(ع) کلی درباره این گروه توضیح می‌دهد که ۹۹درصدش را نمی‌شنوم تا چه رسد بفهمم؛ اما همین‌طور ادامه می‌دهد، بی‌آنکه من خواسته باشم، ولی الکی سرم را تکان می‌دهم و او حتی نمی‌گذارد بچرخم؛ تک‌کلماتی به گوشم می‌رسد: بازار طلافروشان، زیارت‌ها، تبریز، هیأت...، اما نمی‌توانم به شکل جمله دربیاورم. احتمالاً خودش متوجه است که رشته سخن را پاره نمی‌کند و چون به نظرم مرد محترمی می‌آید و در مسجد او را دیده‌ام، رویم نمی‌شود ترکش کنم. یک مسلمان هم که صدایم نمی‌کند یا کاری با من ندارد! شمرده شمرده سخن می‌گوید، در حالی که پرده گوشم نزدیک است پاره شود: منیریه، بازار، عاشورا...
 همه رو به قبله می‌شوند و سلام چهارگانه زیارت عاشورا را می‌خوانند، سپس نوبت دعا و نفرین می‌شود: دشمنان را ریشه‌کن بفرما (مردم: الهی آمین)؛ این جمع را با پیروزی سربازان اسلام و ایران به‌زودی زود کربلا قسمت بگردان (آمین)؛ مرگ ما را شهادت رقم بزن (آمین. مرد محترم همچنان حرف می‌زند)؛ رهبر عزیزمان را حفظ بفرما (آمین)؛ دشمن ما در رأسشان آمریکا و اسرائیل، نسلشان را بکَن (آمین) و مرد اضافه می‌کند: «مرتجعان عرب را...» و توضیح می‌دهد: «سگ در سایة کلوخ می‌خوابد، فکر می‌کند سایه خودش است؛ این عربهای خلیج‌فارس همین‌اند...» چطور این را شنیدم؟ نمی‌گذارد بنویسم. من این‌ چیزها را می‌نویسم که او متوجه شود در حال نوشتنم تا دست از سرم بردارد، فایده ندارد: «همچنان که عرض می‌کردم، اگر اینها مفید است، بنویسید. در بازار...» 
کنارترم پیرمردی ایستاده با موی یکدست سفید که تا نزدیک کمرش می‌رسد و دیشب فکر کردم پیرزن است و آن شعر قدیمی به ذهنم رسید: در جوانی پاک‌بودن شیوه پیغمبری‌ست/ ورنه هر گبری به پیری می‌شود پرهیزگار. بعد غر زدم که: نه، همچین هم نیست، پیرزنی در این سن و سال، جلوی این‌همه خلایق مکشوفه بیرون آمده است، بعد متوجه شدم پیرمرد است. اخوان ثالث هم موی بلند سفیدی داشت و خودش می‌گفت: چند نفر با هم حرف می‌زدند و یکی‌شان گفت: «پیرزنه سبیل هم داشت!»
یکی از بسیج مسجد رفته پشت بلندگو و می‌گوید: «همه رسانه‌های دنیا دارند حضور دل شبِ شما را نگاه می‌کنند (منظورش: حضور شما در دل شب است) و متحیرند از این عشق و معرفت که در هیچ جای دیگر دنیا تکرار نمی‌شود...» صدای ماشین آتش‌نشانی در غرب میدان، چنان بلند است و دود می‌کند که گوش را کر می‌کند. یک ردیف نورافکن در ارتفاع دارد که بخشی از میدان را روشن می‌کند؛ اما دود سفیدش نمی‌دانم از چیست. امشب چه خبر است که برخی زنها این‌قدر آرایش کرده‌اند که انگار می‌خواهند بروند عروسی!
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی