دوشنبه ۴ آبان ۱۴۰۵ - ۲۰:۲۱
نظرات: ۰
۰
-
نگاهی به طرز و سبک سخن شمس تبریزی

سید مسعود رضوی

اشاره:این مقاله به مناسبت گشایش آرامگاه شمس تبریزی در خوی نوشته شده است. در اینکه مقبره شمس در آن نقطه ازایران قرار گرفته است تردیدی نداریم و خوشحالیم که این بنا ساخته شد و به زیبایی پرداخته و آراسته شده است. بنایی در خور یکی از شگفت انگیز ترین چهره های تاریخ و فرهنگ و عرفان ایران.
«سخن عاشقان هیبتی دارد... آن عشق را می گویم که راستین باشد، و آن طلب که راستی نباشد، آن دگر طلب نیست، تمنّی است! یعنی کاشکی، کجاست؟ خاکِ کفشِ کهنِ یک عاشقِ راستین را ندهم به سَرِ عاشقان و مشایخِ روزگار...»/ ص۹۱
در شگفتی رفتار و رموز و غموض زندگی و طریقت شمس تبریزی، سخن بسیار گفته شده و پیچیدگی شخصیت و اندیشه او را می توان از لابلای کلمات شکسته و تند و بی پروایش در مقالات دریافت. گاه مثل گردباد به مخاطب می پیچد و گاه ناتمام و متحیر رها می کند و البته جبروت و تکبری دارد که از فروتنی و خاکساری صوفیان به دور و خلاف عادت است. شمس اصلا یک هنجارگریز و و هنجارشکن است. آگاهانه این کار را می کند و مقصود و منظوری دارد که حتماً در بستر تاریخ تصوف و تحولات سیاسی و اجتماعی قرن هفتم معنای روشنتر پیدا می کند. سبک او اعتراض به همه چیز است. خود، مخاطب، جامعه، جهان، عقاید، طرایق و هرچه هست و مرسوم است یا در باورها رایج است. فقط جلال الدین خداوندگار مولانا خط قرمز اوست. برایش یک استثنا محسوب می شود. گوید:
«من چون شعر گویم در اثناءِ سخن، بازشکافم، و معنی سر آن بگویم. بعضی از غلبه معنی لال شوند، مولانا را لالی نیست الا غلبه معنی، و قومی را قلّتِ معنی. مرا ازین هیچ نباشد»/ ص۱۳۸
در این مقاله مجال نیست؛ اما در یک رساله عالی یا یک پروژه دانشگاهی و تخصصی، باید دگرواره های سبکی از سراسر مقالات استخراج شود و در هر بخش و جستار تحلیل و تطبیق شود تا فرم یا شکل منحصر بفرد زبان یا بیانِ اثری که به نام "مقالات شمس" در اختیار ماست، توضیح روشنی پیدا کند. آنچه در اختیار داریم، می تواند با استدلال بر نمونه های استخراج شده از سراسر کتاب مورد تحلیل سبک شناسانه قرار داده شود و تمایزات آن با تمام متون معاصر و قبل و بعد مشخص شود. هرچند این اثر، نوشته یا گفته یا تقریر و تحریر سخن شمس باشد یا تکرار آن در جایی از سوی شاگردان و متابعان وی.
هنجارشکنی شمس با نوعی غرور و کبریا آغاز و تکرار می  شود که در آثار محبوب شیدایش مولانا بکلی غایب است. شمس و مولانا هردو خودآگاهی کامل بر فکر و طرزحیات و طی طریق و تعلیمات خود دارند.این را به روشنی از انبوه آثارشان درمی یابیم. مولانا معلم محبوب و مرشد و مراد بی همتای شاگردان و بلکه شخصیت محترم و بزرگ زمانه است نزد همگان؛ از عوام و خواص، رعیت و زمامدار، دارا و ندار، درویش و فقیه و صوفی و صاحبان حرفه و اصناف. کمتر کسی در شاعران و بزرگان طریقت و تعلیم در ادب پارسی، چنین در عهد خود محبوب و بزرگ بوده و محترم زیسته و از جهان رفته است. مولانا قلب جامعه و مرکز دایره است. دانشمند و ادیب و خطیب و سازگار و فروتن و نرم و مهربان و کارگشا و خوش سخن...
شمس نقطه مقابل مولاناست. آیا شخصیتش چنین بوده است؟ یا آگاهانه چنین رفتار و گفتار و سلوکی را در جمع و تعلیم برگزیده است؟ احتمالاً ترکیبی از این دو، و بیشتر آگاهانه و از پی جهان بینی خاص و یگانه ای که او را نه در میان جامعه و روزگارش، بلکه در بالای هرم عقاید و تعلیمات و طرایق زمانه قرار داده است. جذبه شمس از جلال است. خوف ایجاد می کند و بسیاری را می رنجاند و می رماند و خود می داند:
«این مردمان را حق است که با سخن من اِلف ندارند، همه سخنم به وجه کبریا می آید، همه دعوی می نماید... سخنی می شنوند نه در طریق طلب و نه در نیاز، از بلندی به مثابه ای که برمی نگری، کلاه می افتد. اما این تکبر در حق خدا هیچ عیب نیست؛ و اگر عیب کنند؛ چنانست که گویند خدا متکبرست. راست می گویند و چه عیب دارد؟»/ ص۱۳۹
شمس تنهاست و برخلاف مولانا که وجهه اجتماعی و معنوی و شهرت بسیار دارد، این دو به یکدیگر وابسته و دلبسته اند. همانند یگ شاخه گل که مولانا چشمها را با رنگ شکفته گل خیره می کند. 
میان باغ گل سرخ های و هو دارد
که بو کنید دهان مرا چه بو دارد؟
 شمس شاخه تیغ دار همان گل است. تیز و برّنده، اینسو و آنسو، در پراکنشی که گویی با منطق نهفته در زیبایی گل سرخ در تضاد است: «کسی می خواستم از جنس خود که او را قبله سازم، و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم... آنچه من می گویم فهم کند و دریابد... پای در دوستی تو نهادم گستاخ و دلیر، هیچ از اینها بنیندیشیدم...»/ ص۲۲۰
شمس حتی شاید مولانا را خطاب می کند که چرا چنین نرم و محجوبی؟ 
«برای آن تا یک چشم دوست بینم، صد چشم دشمن می باید دید. لاجرم می بینم. دی خیال ترا پیش نشاندم، که چرا جواب اینها را نمی گویی آشکارا و معین. خیالت گفت که شرم می دارم از ایشان، و نیز نمی خواهم که برنجند. من جواب می گفتم... مناظره دراز شد. چه ماند که نگفتیم؟ نی، خود چه بود که گفتیم؟ خود هیچ نگفتیم...»/ ص۱۸۷
رابطه شمس و مولانا
در ماجرای رابطه شمس و مولانا و چگونگی و کیفیت آن، سخن و تفسیر و افسانه بسیار گفته شده است. اما با مروری بر مقالات و قدرت سخن شمس، نوری بر این رابطه و تعلق افکنده می شود. شمس تبریزی، در نوع نگرش به جهان، و تفسیر و تأویل آیات و احادیث، فهم و نقد آرا و عقاید، و نیز در طرز و شیوه بیان، همچون روش زیستن و مراودات و مناسباتش با خلایق، اعجوبه ای بود که همانند ندارد یا ما نظیری برایش نمی شناسیم. از خود چنان سخن می گوید که مخاطب نه تنها مفتون و مسحور، بلکه دچار لکنت و هراس می شود: «اسرار می گویم، کلام نمی گویم...»/ ص۹۴
به خوبی می دانسته است که چگونه با مردم سلوک کند و به نظر می رسد از تنهایی  و جبروت خود و نیز از شادی خاصی که می فهمیده است، محافظت می کند: «آنکه مرا دشنام می دهد خوشم می آید و آنکه ثنایم می گوید می رنجم.»/ ص۳۱۹
«من چون شاد باشم، هرگز اگر همه عالم غمگین باشند در من اثر نکند، و اگر غمگین هم باشم نگذارم که غم کس به من اثر کند.»/ ص۳۰۳
«قدر درویش ندانستند، بهانه آوردند که اگر او را نمی آزردیم، فتنه می شد. برای فاسقی تا سیه رو نشود، صالحی بی گناه را برون کردند. لاجرم نیک سپیدرو شدم... شادی را رها کرده غم را می پرستند. این وجود که بدو مغروری همه غم است... شادی همچو آب لطیف صاف به هرجا می رسد درحال شکوفه عجیبی می روید. ومن الماء کلّ شئ حی. آن آبی که این آب از او روید، و از او زنده شود، و شیرین شود، و صاف شود. غم همچو سیلاب سیاه به هرجا رسد، شکوفه را پژمرده کند و آن شکوفه که قصد پیدا شدن دارد، نهلد پیدا شود.»/ ص۱۹۵
چنین محتشمِ مغروری در وصف وجود مخصوص و ممتاز خود، این سخن معروف را گوید: «آن خطاط سه گونه خط نوشتی، یکی او خواندی لاغیر، یکی هم او خواندی هم غیر، یکی نه او خواندی نه غیر، آن خط سوم منم!»
زیباشناسی شمس 
زیبایی شناسی شمس با آنچه مولانا دارد و می سراید فرق می کند. حتی در دریای موّاج غزلیات مولانا در دیوان کبیر، شمس موصوف است و این مولاناست که عواطف خود و احوال و عشق و فراق و شور و هجرانش را می سراید. در غزل مولانا، شمس تبریزی موتیف شعر و ماجرا، نماد عشق و در هرحال آن دیگری است.  اما در مقالات، شمس تبریزی روشنی خاص خود را دارد که به فصاحت و بلاغتی نامتعارف درآمیخته و هوشمندانه بیان می شود. هیچ با عوام و ناپختگان کار ندارد. باید سواد و ذکاوتی در کار باشد تا راهی به جهان روشن این آقتاب آواره قرن هفتم بیابی. شاعرانه هم می گوید و چنان دل می رباید که با غزلهای ناب پهلو می زند و خوب می داند سخن بزرگ، مخاطب بزرگ می خواهد و فهم عمیق؛ به همین جهت به سراغ مولانا رفت: «من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست». 
شمس در جستاری از مقالات می گوید: «اول با فقیهان نمی نشستم، با درویشان می نشستم. می گفتم آنها از درویشی بیگانه اند. چون دانستم که درویشی چیست و ایشان کجااند، اکنون رغبت مجالست فقیهان بیش دارم ازین درویشان. زیرا فقیهان باری رنج برده اند. اینها می لافند که درویشیم. آخر درویشی کو؟»/ ص۲۴۹
با چنین حالتی و نظرگاهی، تجاهل العارف در سخنش موج می زند که از دست کوته اندیشان و طاعنان و مدعیان خلاص یابد. حتی می گوید: «من آن نیستم که بحث توانم کردن، اگر تحت اللفظ فهم کنم، آن را نشاید که بحث کنم؛ و اگر به زبان خود بحث کنم بخندند و تکفیر کنند و به کفر نسبت کنند. من غریبم...»/ ص۱۴۱
این جامعیت اضداد، از او سخنوری شاعرمسلک با طبع لطیف، قلندری بیباک، تأویل کننده ای ژرف نگر در متون دینی، غریبی تنها و منتقدی تمام عیار اما ناخوشایند برای عامه می سازد که در تزاحمی دائمی با زندگی و روابط متعارف آن قرار می گیرد. هر سخنش ممکن است دیوار عقاید را بلرزاند یا غباری برپا کند و یا کسی را مجذوب و از خود بی خود کند. حتی بزرگترین معلم روزگار، جلال الدین محمد بلخی که مولانای محبوب شمس است و بسیاری از شاگردان و مریدان و اعضای خانواده مولانا این نسبت را خوش نمی دارند؛ حتی اصناف و محترمان قونیه و دیگران. اما مولانا عاشق او شده است. در پی او بی قرار و واله و شیدا غزل می گوید. در وجودش توفان به پا شده است. شمس در آن روزگار و بر آن مردم و بر مولانا چنین اثری نهاده است. مردی در جهانی نامتعارف که ستیهنده می  آید و اندرز می دهد: «در بند مبارزی نمودن باش نه در بند سرلشکری...»/ ص۲۰۶ و سپس در عوالم بزرگان چنان سخن خلاف آمد و به آشوب گوید که لرزه بر اندام خواننده افکند: «گفتم: سرد گفت و کفر گفت، و آنگه کفرِ سرد! و دشنام آغاز کردم، و درانیدم؛ رها نکردم، نه نجم کبری را، نه خوارزم را، نه ری را.»/ ص۱۸۳
چهره شمس و سبک نوشته و سخن او را در یک آینه و مقاله نمی توان دید و نوشت. منشور پیچیده ای از محاورات و ایده ها و نقدها و احوال و آشوبها و خلاقیتهای زبانی و تصویرسازی و تأثیرگذاری و نمادپردازی و حتی تمسخر و ناسزا و خشم که در کلمات انباشته شده و شگفتا که او خود اهل نبشتن نبوده و دیگرانی که مرید و شیفته یا شاگرد و پیرو او بوده - یا چنین تصور می کرده اند، - این جستارهای پراکنده اما ناب و حیرت انگیز را قلم برداشته و سخنانش را کمابیش برصحیفه ای رقم زده اند. 
خوشا زبان پارسی که چنین دفتری در گنجهای بی  شمار آن بازمانده و به دست ما رسیده است. شمس اما چنان که تصویر می کنند و خود هم بدان دامن زده، نبوده است. او هیچگاه رمزگشایی نخواهد شد. غریب و صاحب اسرار بسیار در دل زمانها خواهد ماند؛ رموز و اسرارش در کُنج خاطر مبارکش تا ابد مانده است و در دل سنگ و خاک گفتگو خواهد شد، بدین برهان که گفت: «جماد را نیز فراق و وصال باشد، الّا ناله ایشان مسموع نشود!»/ / ج۲/ ص۱۳۹. 
 شمسِ تبریز، دل از خداوندگار عرفان و ادبیات پارسی ربوده بود. کیمیایی داشت که مولانا را تبدیل کرد. مولانا خود جواهری بود، چگونه شمس او را به چنان آفتاب رخشان و چرخنده و پرشرار و بی قراری بدل کرد که زبان و زمان و جهان شیفته اش باشند. البته سخن بلند شمس برهان قاطع است. اگرچه او خود در جای جای مقالات معترف است می گوید که خود نیز در مجاورت وجود گرامی مولانا جلال الدین طراوت و حلاوت یافته است. اما قرار نماند و نگذاشتند و رسم زمانه بر ماندن و قرار نیست. باری گفتم که سخن شمس، برهان است؛ بر شوکت روح و طراوت بی مانند و شاعرانه بیانش:
«زهی قرآن پارسی، زهی وحی ناطق پاک! حالتی بود. در محلتی می گذشتم آواز چنگ شنیدم. آن یکی گفت: درویش و آنگاه سماع چنگ؟! حالت نازک بود، ناگاه از دهانم بیرون جست که نبینی و نشنوی...»/ ص۲۴۹
*تمام ارجاع صفحات در این مقاله به: مقالات شمس تبریزی، تصحیح و تعلیق محمدعلی موحد، انتشارات خوارزمی، تهران۱۳۸۵ خورشیدی است.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی