دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۷
نظرات: ۰
۰
-
[شجاع‌الدین ابراهیمی] خلسه در خانه ساعت

نمی‌دانم از چه زمان از خانه ساعت بیرون آمده‌ام و در دوردست، خود تنها نشسته‌ام. شاید چون شب‌های دیگر در انتظارم تا کلمات از راه برسند تا در لحظاتی رؤیارنگ، بار دیگر شروه‌های فایز را با صدایی موج‌دار برای روح ملولم زمزمه کنم. شاید...

چون همیشه دوست دارم وقتی از عشق سخن می‌گویم، آسمان صاف و هوا آرام باشد تا بتوانم در هر اشارتی، بشارتی را در شعرهایم بنشانم.  اما چونان همیشه افسوس می‌خورم که در قرن آدم‌ساز آهن، انسان بوی سنگ می‌دهد و چون جانوران از کلمه می‌ترسد؛ زیرا در کلام آرامشی است که آیه‌وار از واژگان می‌تراود و پژواک این مفاهیم سرشار، با اندیشه مضطربش هیچ سنخیتی ندارد.  برای او گل و گلوله دو مصداق‌اند از یک واقعیت و این یک حقیقت زشت و پلشت است. 

بر پلک چشمم چیزی به قواعد موریانه حرکت می‌کند.  شاید عصبی شده باشم، درست نمی‌دانم.  وقتی بر فلات معلق خاک، قارچ‌های اتمی روییده باشد؛ وقتی که ابرهای شیمیایی بر فراز پنج قاره سیل‌آسا می‌بارند؛ وقتی که فصل بی‌طراوت کینه، تجسم آفتاب عطوفت انسان را انتزاعی کرده است؛ وقتی که انسان با حقارت یک کرم به دیوار غبار تکیه داده است و در تنگنای خستگی از خود، با حرکاتی پرگاری در مکعب‌های رنگارنگ تنفس می‌کند، باید صدای من و طنین کلماتم رنگ گریه داشته باشد. 

اما من اعتقاد دارم که شاید فردا اولین روز دنیا باشد و مادر فلک دیگر آدمی‌گرگ نپرورد و می‌دانم در باغ‌های روشن فردا، باران هم سبز خواهد بارید و تمام مردم دنیا یک تن خواهند شد و از حظّ پارسایی، چون طعم خالص عشق، سرشار خواهند گردید. راستی، آیا کسی منتظر این معجزه هست؟ احساس می‌کنم ابری از گوشه چشمم سرباریدن دارد. 

مردی که روزگاری ردای شرقی شعر را پوشیده بود و با کاسه دیوژن، شراب محبت را ساقی گشته بود، امروز چون پرنده‌ای در باغ تاریک تاریخ مرده است. او با قلبی که وسعت دریا داشت، از متن افسانه‌های برهمایی ظهور کرده بود و تنها معجزه‌اش را تلاوت نیروانا می‌دانست.  او ابیات آرامش‌بخش چکامه‌های اوپانیشادی را از «زبان وارونا» و «ایندرا» برای هندوها، سیک‌ها، گجراتی‌ها، پاریاها و. . .  زمزمه می‌کرد و اعتقاد داشت که آدمیان به شکل انسان تولد نیافته‌اند؛ پس باید پیامبر تحول بود. 

او هیچ‌گاه ادعای نبوت نکرد، اما قداست کلامش به گفتار مقدسین می‌مانست.  او می‌گفت: راه‌های آسمانی از درون انسان می‌گذرد.  می‌گفت: باید زورقی ساخت و از رود هستی گذشت و به سلامت به ساحل امن رسید. او به تزکیه ذهن، به اصل اصیل رنج، به تجزیه و تحلیل تجربه انسان اعتقاد داشت.  او به دردمندی انسان می‌اندیشید، نه درماندگی او.  او مرد بینش بود، اما نه در مانداب دریغ. او تکامل محبت بودایی به کائنات بود؛ او فرید فرزانگان هندو، گاندی کبیر بود؛ روح بزرگ ملت هند.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی