جلال آل احمد

تدوین: محمدحسین دانایی

آنچه می آید، گزیده ای است از جلد دوم  کتاب« یادداشت های روزانه جلال   آل احمد»، چاپ انتشارات اطلاعات.
چهارشنبه ۱۹ مرداد ۳۹ 
این اباطیل هم به هزار صفحه رسید. گاهی فکر می‌کنم رها کنم و آنچه را هم سرقدم رفته‌ام، بریزم دور. باز گاهی می‌گویم نه، چرا. عمرت را در این سطور نهاده‌ای که با همه ابتذال و حماقت و کثافتش معرّف خوبی است. برگردانِ ناخودآگاه و شاید دقیقی است از عمر هدری که در این ملک می‌گذرانی. حوصله‌اش را کردی، ورقی و قلمی می‌زنی و حوصله هم نکردی که هیچ. به هر صورت در عرض ۴ ـ ۵ سال شده است هزار صفحه. همین‌طور پیش برود، خودش چیز قطوری است که شاید بعدها بتوان از آن خلاصه بسیار موجزی درآورد و چاپ زد.
چهارشنبه ۲۶ مرداد ۳۹ 
این بنّائی راستی خفه‌ام کرده است. هنوز سفت‌کاریش تمام نیست، چه رسد به سفید و کاشی و غیره. این قدرت۱ احمق یک روز دنبال انتخابات است، یک روز دنبال شلوغ‌کاری ۲۸ مرداد و یک روز دنبال بچه‌اش و یک روز دنبال هزار دلقکی دیگر. کار را نیمه‌تمام گذاشتم و مرخصشان کردم از پنج شنبه گذشته که پول تمام شده و واقعاً هم تمام شده. باز دوباره از دیروز شروع کرده است و این بار مقاطعه به هزار تومن خلاص کند و بسپرد دستم. ولی باز هم از زیرش درمی‌رود و امروز گچ آورده بوده‌اند، بنّای او نگذاشته عمله‌ها بروند و خالیش کنند. تا مزد روزانه می‌دادم، چهارتا عمله می‌پلکیدند با دوتا بنّا و روزی ۸۶ تومن پول می‌دادم، حالا که مقاطعه شده است، دوتا عمله گذاشته و یک بنّای پیزری که تازه از عملگی دست کشیده و همان‌طور هِلِک‌و هِلِک. خودش می‌آید دو ساعت کار می‌کند و همّتی و بعد می‌زند به چاک و دوباره همان آش و همان کاسه... تازه احمق ۲۸ مرداد را هم در پیش دارد و دلقک‌بازی انتخابات هم که هست و امروز با عَلَم‌وکتل و پرچم آمده بود خانه و چیزی هم دستی گرفت و رفت.
دیگر اینکه سر ظهر... کلافه شدم و دادوبیداد با عمله‌ها و بعد به این نتیجه رسیدم که اصلاً حماقت کردم که بنّائی را شروع کردم و بعد به عیال گفتم که: «چرا مخالفت نکردی» و غیره... درآمده که: «من دیگر نباید و نمی‌توانم با تو مخالفت کنم.» می‌گویم: «حتی اگر اشتباه کنم؟» و بعد سخن از ابتذال و فرار از آن پیش آمد و گفت: «ای بابا، تو هم این را دست گرفته‌ای. مگر به چه صورتی غیر از این می‌توانست باشد زندگی در این ملک؟» و دیدم درست می‌گوید. و خلاصه دیدم زیاد پرمدعائی می‌کنم گاهی ـ وقتی، و زیاد از حد انتظار دارم. و دیدم اینها همه‌اش اداست، چه وقتی گفته شود، و چه بدتر وقتی نوشته شود و تصمیم گرفتم تا می‌توانم دیگر از این اداها درنیاورم. زندگی بی‌معنائی است، مثل زندگی همه دیگران و روز به روز یک تکه‌اش باید کنده شود و انداخته شود در چاه ویل فراموشی و لیتَ‌ولعلّ و بعد هم خلاص. دیگر این‌همه داد و بیداد ندارد و این‌همه اعتراض و انتظار و پرمدعائی! و برگشت به تسلیم و رضای عرفان و الخ...
دیگر اینکه ملکی [خلیل] سخت به کله‌اش زده که دوباره راه بیفتد. سرِ قضیه انتخابات دوباره دور برداشته و نهضت ملی‌ها۲ و جبهه ملی‌ها۳هم راه افتاده‌اند و حرف‌وسخن فراوان دارند و آمده بود که باز بروم سراغ وثوقی و راضی به ملاقاتش کنم با ملکی  و دو مجله یکی و از این حرف‌ها. رفتم بادگستری‌اش۴ نبود. تلفن کردم، شروع کرد به اداواطوار درآمدن که: «وقتی پول تقسیم می‌کردند، از وثوقی خبری نبود، حالا چه شده که دنبال او می‌آیند...» که دیدم حوصله ندارم. گوشی را زدم زمین. به من چه که همه‌اش وساطت کنم. خودشان می‌دانند. به نظرم ملکی در کار مترجمی‌اش با سفارت امریکائی‌ها احتیاجی به او دارد و او هم می‌داند و ناز می‌کند و با آن سوابق که با هم دارند، مثلا  ً بازی درمی‌آورد. خود من هم این خیال را باید از کله بیرون کنم که اگر جمع بشوند و مجله‌ها را یکی کنند، اداره‌اش خواهی کرد و دکانی و تریبونی و شلتاقی! این حرف‌ها همه‌اش دل خوشکنک است. هیچ مفرّی نباید سالم بماند. همین.
جمعه ۲۸ مرداد ۳۹
این قلمی است که حضرت اخوی فرستاده. پلیکان است و مدادش هم و خودکار هم همراهش، با یک دامن و بلوز برای عیال. مسافری می‌آمده و به وسیله او فرستاده. قلم تر و تمیزی است. پریروزها صبح زنک آمده بود اینجا و اینها را داده بود و تعریف‌ها از برخوردهای شمس [آل‌احمد] و آن دخترک که اسمش Ursulla است، کرده بوده و الخ... اگر خیالمان از کار او راحت بشود، خیلی خوب است. این روزها منتظر کاغذش هستم.  اوت که چند روز پیش بود، مدت، یعنی موعد ملاقات او بوده است با آن کارخانه اوفائی‌ها۵ که تکلیف سفرش را معین خواهد کرد. لابد این‌روزها باید پول هم برایش فراهم کرد. خبرِ رسید این هدیه‌ها را هم باید برایش بنویسم. انصافاً قلم خوبی است.
پنج شنبه سه شهریور ۳۹ 
از مادرم شنیدم دوای خون‌دماغ: با همان خون روی پیشانی مریض بنویسند: «مادر کیقباد دختر بود.» یا «لعنت بر آن کسی که نان در دهان دارد و آب می‌خورد!» و در همان مجلس نقل کردند داستان دو تا زنی را که در ده رفته بوده‌اند گِل سفید از تپه بیاورند، دیر کرده بوده‌اند تا غروب، بچه‌ها سراغشان رفته‌اند و گوشه‌ای از پاچین یکی‌شان را زیر خاک تپه دیده‌اند و اَلَم‌شنگه و واویلا! و هر دو آبستن هم بوده‌اند.
یادم باشد بهترین نوع مرگ دهاتی است در این خراب‌شده خاک بر سر! پدرسوخته‌ها از شوهرهای همین‌ها رأی می‌گیرند برای نمایندگی و سرباز می‌گیرند برای حفاظت این مادر ... شاه! ... به قبر پدر هر چه مملکت‌دار است. وقتی مادرم می‌گفت، موهای تنم سیخ شده بود. باید چنان بنویسمش که همین تأثیر را در هر کس داشته باشد.
دیگر اینکه دیشب سراغ صدیقی بودیم. باز سوری داده بود برای فرمند۶ که مدت‌ها در دِه خراب بوده سرش و خوب سفره‌ای بود و ما را هم خبر کرده بودند. آنجا نقل لوطی‌ها را می‌گفت، نقلی از شازده عزیز نامی که سر تقدم در ورود به مسجد، با یک دارودسته دیگر از لوطی‌ها دعوایش شده بود و الخ... و بعد داستان دیگری از همو که یکی از شاگردها و نوچه‌هایش را در حال خرید گوشت از قصابی دیده که جزو رقبا بوده. می‌رود توی قصابی و به این عنوان که دستم نمک ندارد، چهار انگشتش را با ساطور قصاب می‌زند و الخ... و از لوطی دیگری تبریزی و جوان که در محله ناشناس چلوکباب می‌خورده و لوطی‌های دیگری سر میز خودشان دعوتش می‌کنند و شانه آهنی درمی‌آورند به شانه‌کردن ریش ـ البته بعد از خوراک ـ و نوبت به او که می‌رسد، شانه را در گوشت صورت فرو می‌کند و رقبا می‌فهمند سروکارشان با کیست و می‌زنند به چاک. و نیز نقل از لوطی‌صالح۷ که صدیقی می‌گفت از تقوی، پدر اخوی شنیده که او را دیده بوده است. جناب ایشان شبی شاهد ردّ فقیری از در دکان رزّازی زیر گذر لوطی بوده و هر چه اصرار می‌کند که بابا فقیر را رد نکن، به خرجش نمی‌رود. جناب لوطی شب نوچه‌ها را جمع می‌کند و دستور می‌دهد به غُرَماکردن۸دکان یارو. شبانه دکانش را باز می‌کنند و نقد و جنس هر چه داشته، می‌برند و فردا صبح اول وقت پخش می‌کنند بین فقرا و الخ...
ادامه دارد
پی‌نوشت‌ها:
۱.  قدرت، منظور معماری است که کار بنّایی را به عهده گرفته.
۲. نهضت مقاومت ملی، جنبشی که بعد از کودتای ۲۸ مرداد  آغاز شد و تا ۳۰ تیر ۱۳۳۹ (ایجاد جبهه ملی دوم) ادامه یافت. هدف از تأسیس این جنبش، دفاع از دستاوردهای نهضت ملی‌شدن صنعت نفت بود.
 ۳. جبهه ملی ایران نام یک سازمان سیاسی ملی‌گرای فعال در ایران است. 
۴. دادگستری.
۵. شرکت آلمانی تولیدکننده فیلم و تلویزیون.
۶. از دوستان مع‌الواسطه جلال.
۷. لوطی‌صالح، از آشنایان آغامحمدخان قاجار بود. خان قاجار دستور داد بینی او را ببُرند. گذر لوطی‌صالح در محدوده بازار تهران، به نام اوست.
۸. غُرَما کردن: تقسیم کردن مال یک ورشکسته به نسبت میان طلبکاران.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی