پسرکروستایی با لباس محلی برای لذت،عیاشی و زندگی یی که والدین مسیحی اش همیشه  او را از آن منع می کردند، به شهر رفت. والدینش  هرگز گمان  نمی کردند  که این تمام انگیزه پسرک برای رفتن  به شهر باشد. وقت گذرانی با دخترهای خوشگل شهری وبقیه غریبه های جذاب و دلربا که با اوحتی از خانواده  خودش مهربان تر هستند.
هیچ پولی نداشت. پس خرش  را در خیابان های دلگیر شهر فروخت  تا بتواند  با  دخترانی همراه  شود که به خانه دعوتش می  کنند. راه و روش زندگی در شهر را به او یاد می دهند تا بفهمد از کجا غذا و لباس تهیه کند. از چه آدم هایی دوری کند و بهترین ساقی مواد را  چطور پیدا کند. 
به هرحال انسان  به چیزی برای تحمل این شهر سرمایه دار بی  رحم نیاز دارد. شهر پل های سوزان و برج های مشتعل. مانند خارهایی که پرتو سوزان خورشید را  یکی پس از دیگری به اطراف پرتاب می کنند. در دایره ای از انوار شعله ور. درخشان و پر زرق و برق، اما سخت و غیر قابل تحمل. همه چیز اینجا برای فروش است. جسم و جان. نفس خیابان ها از ازدحام مردم بی روح گرفته است. رقابت دایمی و ولگردی او را آنقدر بی جان،خسته و بی رمق کرد که  از درون به سختی فرو  ریخت .هرشب با گریه خوابش می برد. آرزو می کرد هرگز به اینجا نیامده بود. اما دیگر نمی توانست آدم قبلی باشد یا حقیقت وجودی آغشته  به گناهش را پنهان کند. آنچه در مورد خوبی، شایستگی و درستی یاد گرفته بود، ذهنش را مانند موش های چسبیده به انگشت پایش می جوید. موش ها را با لگد به کناری پرتاب می کرد. آنها جیغ می زدند  و فرار می کردند.
شبی یکی از مشتریان قدیمی و مهربان به نام  استیون به او گفت که می تواند به او کمک کند. پیشنهاد یک شغل و یک دوره بازپروری به او داد. اما پسر پیشنهاد را رد کرد. چون نمی  توانست این شکل زندگی را که از نظرش زندگی عادی بود،ترک کند. حیرت آور است که آدمی به چه چیزهایی عادت می کند. اما  همواره همینطور است. هرچیز غیر عادی،روزی عادی می شود.
یک روز صبح به پارک رفت. توکا برایش آواز می خواند. چمن زیر پا،نقره گون از قطرات یخ زده آب و نرم و لطیف  خودنمایی می کرد. کتانی هایش را درآورد و پابرهنه روی زمین راه می رفت تا زمین زیر پایش را لمس کند. از سرما بدنش می لرزید. اهمیتی نمی داد. این لحظه برایش تداعی کننده لحظه ای مشابه در روستا بود. پا برهنه راه رفتن روی چمنزار خانه در یک بعد از ظهر ناخوشایند تابستانی، در حالی که سعی می کرد خودش را متقاعد کند که به همانجا تعلق دارد.مادرش شام آماده می  کند  و رایحه عشق و لطافت آمیخته با بوی  کباب دیگی از پنجره آشپزخانه به مشام می رسید. داخل خانه پدرش در حالی که پاهایش را روی چهارپایه جلویش گذاشته بود، روزنامه می  خواند. خسته از یک هفته کاری سخت، در حالی که همیشه هفته سخت تری پیش رو بود. پدرش وقت شام در مورد توقف ناپذیر بودن زندگی صحبت می کند. چطور روزها یکی پس از دیگری می آیند. مثل بازی تعقیب و گریز. اگر از فرصت  ها استفاده نکنی، از دست رفته اند. وقتی پسر حرف ها را می  شنید، می دانست باید آنجا را ترک کند. همان شب به راه افتاد. وقتی به خود آمد، متوجه شد با پاهای برهنه روی چمن  های یخزده این شهر راه می رود. در حالی که توکا به او نیشخند می زند. می داند پرنده چه می گوید. این که باید به خانه برود. برگرد خانه. همان جایی که عاشقش بودی و دلتنگش شده  ای و قلب  های شکسته ای که با بازگشت پسر گمشده خانواده ترمیم می یابند. پایش روی شیئ تیزی می رود. یک تکه شیشه در پایش فرو رفته. شیشه را بیرون می کشد. خون جاری می شود. درد تیزی در جانش می دود. نفسش را حبس می کند و دندان  هایش را از درد روی هم می فشارد.
 لنگان لنگان به سرپناهش باز می گردد. پیش دخترهای خیابانی و پسرهای تازه واردی که از سرزمین های مادری شان آمده اند. آنها به او احترام می گذارند و اورا تحسین می کنند. چون خیلی وقت است که اینجاست. چه مدتی؟ خودش هم نمی داند. اما تازه واردها به کسی احتیاج دارند تا راه و چاه را به آنها یاد بدهد. از کجا بهترین ساقی های مواد را پیدا کنند. از چه آدم هایی دوری کنند. پس شاید یک روز به خانه بازگردد.
 اما روزها یکی پس از دیگری می آیند و آن روز فرا نمی رسد. پول  ،غذا ،مخدر و عشق. نوعی عشق در اینجا وجود دارد.عشقی که از انحطاط زاده می شود. ناامیدی های دست به دست شده. گم شدن از درون، تضرع و زاری که هیچ جا خانه آدم نمی شود. همان شب موشی خون روی پایش را می لیسد. اما دیگرکاری با موش ندارد. چون روح همسان خودش را می  شناسد. همه نیاز دارند جای خود را در این دنیا پیدا کنند. حتی اگر فقط یک موش شهری جایی خیلی دور از خانه باشند.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی