دکتر رسول جعفریان
۱ـ روز عاشورا شیعیان کوفه چه میکردند؟
زمانی که لشکریان عبیدالله بن زیاد برای اعزام به کربلا عزیمت میکردند، شیعیان کوفه در چه حالی بودند و چه میکردند؟ طی پنج روز از زمانی که امام حسین(ع) به کربلا رسید تا روزی که لشکر عظیم کوفه ـ که شمارش بین ۲۲ تا ۲۸هزار نفر میرسید ـ به کربلا رسید، شیعیان در حالت بلاتکلیفی مانده بودند و تشکل لازم را برای تصمیمگیری متمرکز نداشتند. این همان مشکلی بود که در زمان حضور مسلم بن عقیل در کوفه هم داشتند. ترس از شمشیر عبیدالله هم که بی امان افراد مظنون را به قتل میرساند، آنان را خانه نشین کرده و تنها در این اندیشه بودند که اولاً جان خود را از تهدید حکومت در امان بدانند. و ثانیاً آنکه به زور مجبور نشوند در لشکر کوفه حاضر شوند و در کربلا برابر امام حسین(ع) قرار گیرند. شمار زیادی از کسانی که در وضعیت عادی میتوانستند در سپاه امام باشند، به اجبار در لشکر کوفه حاضر شدند. تلاش آنان این بود تا از این لشکر فاصله بگیرند و بگریزند. به همین دلیل همراه لشکر از کوفه بیرون می آمدند و در طول مسیر میگریختند: گاه یک فرمانده با هزار نفر اعزام میشد، اما تنها با سیصد، چهارصد یا کمتر از آن به کربلا میرسید؛ چرا که مایل به آمدن به این جنگ نبودند.
هرثمة بن سلیم از کسانی بود که به کربلا آمد و از آنجا گریخت. وی در این باره یادآور شد که وقتی در مسیر صفین با امام علی(ع) در اینجا آمدند، حضرت مشتی از خاک کربلا برداشت و فرمود: «واهاً لکَ یا تربۀ! لیحشرنّ منکَ قوم یَدخلون الجنۀ بغیر حساب». وی میگوید: وقتی در سپاه کوفه به کربلا رسیدم، خدمت امام رفتم و ماجرا را تعریف کردم و گفتم: «اکنون نه میخواهم با تو باشم و نه علیه شما.» حضرت فرمود: «از اینجا بگریز و شاهد کشته شدن من مباش که هیچ کس شاهد آن نخواهد بود مگر آنکه خدا او را در آتش خواهد سوزاند.» من هم از آنجا گریختم.
پیوستن برخی از شیعیان به طور تکتک در روزهای آخر ادامه یافت. یکی از آنان عبدالله بن عمیر کَلْبی مجاهد در جبهههای جنگ با کفار بود. وقتی دید عدهای در نخیله کوفه آماده جنگ با امام حسین(ع) میشوند، گفت: من علاقهمند بودم در جهاد با مشرکان شرکت کنم؛ اما اکنون احساس میکنم نبرد با کسانی که به جنگ حسین فرزند فاطمه میروند، اولی است. آنگاه به خانه آمد و این مطلب را با همسرش در میان گذاشت. همسرش از سخن وی استقبال کرد و گفت: «درست دریافتهای، من هم با تو میآیم.» این دو شبانه از کوفه رفتند و به امام حسین(ع) ملحق شدند.
حبیب بن مظاهر از شیعیان برجسته کوفه بود که در همین ایام به امام پیوست. وی کوشید تا شماری از طایفه بنیاسد را که در آن نزدیکی زندگی میکردند، به امام ملحق سازد؛ آنان را راضی کرد، اما سپاه ابنزیاد از راه رسید و مانع شد. نمونه دیگر مسلم بن عَوْسجه بود که وی نیز از شیعیان کوفه بود که به امام(ع) پیوست. این امر نشان میدهد که اگر شیعیان کوفه اراده میکردند، میتوانستند به امام بپیوندند. حتی شماری از آنان با لشکر کوفه به کربلا آمدند و در آنجا به امام حسین(ع) پیوستند. عمار بن ابیسلامه دالانی کوشید تا در نخیله عبیدالله را ترور کند، اما نتوانست. پس از آن بهسرعت گریخت تا به امام حسین(ع) ملحق شد. در راه با سپاه زحر بن قیس که به کربلا میرفت، برخورد کرد. در آنجا با رشادت جنگید و در حال جنگ به کربلا رفت و به امام حسین(ع) پیوست.
۲ـ عاشورا چه تأثیری در سقوط امویان داشت؟
به نظر میرسد عاشورا از دو زاویه در سقوط دولت اموی تأثیر داشت: جهت اول: زیر سؤال بردن اسلامیت دولت بنیامیه بود. این مطلب در سخنان امام حسین(ع) آنجا که به معرفی یزید و ویژگیهای وی میپردازد، فراوان است. آن حضرت با تعبیر «و عَلَی الاسلامِ اَلسّلام» (فاتحه اسلام خوانده شد)، اسلامیت دولت یزید و طبعاً دولت اموی را زیر سؤال میبرد. امام روی سگبازی و شرابخواری یزید انگشت میگذارد و از تغییر احکام و رواج بدعتها سخن میگوید. دولت اموی تلاش زیادی داشت تا خود را اسلامی نشان دهد. در اوج فساد اخلاقی حاکم بر دستگاه اموی، مسجدسازی وجود داشت. عبدالملک در اوج حمله به حجاز و مسلط کردن حجاج بر مردم، جامع اموی میساخت، مسجدالاقصی و مسجد صخره را در بیتالمقدس تعمیر میکرد. حتی در زمان ولید مسجد پیامبر(ص) در مدینه را بازسازی و طلاکاری کردند. به علاوه فتوحات را پیش میبردند. به طور مسلم فتوحات عصر بنیامیه بیشتر از زمان خلفای اول و یا زمان عباسیان بود. اما آیا اینها اسلامیت بود؟
اسلام اهلبیت، اسلام دیگری بود. فریبکاری دولت اموی به جای آنکه در جهت حفظ هویت دینی مردم، حفظ اخلاق اسلامی، رعایت عدالت و رسیدگی به حقوق مردم تلاش کند، برای به دست آوردن غنائم بیشتر کشورگشایی میکرد و برای فریب مردم مساجد باشکوه میساخت. در قرآن وقتی صحبت از آبرسانی به حُجاج و جهاد فی سبیل الله و مقایسه آنهاست، خداوند بهروشنی جانب جهاد را میگیرد. البته فتوحات میتوانست جهاد فی سبیل الله باشد، اما بنیامیه در اندیشه منافع مادی آن بودند. همین امویان برای گرفتن پول بیشتر، اسلام آوردن مردم خراسان را نمیپذیرفتند و تا مدتها با اینکه آنها مسلمان شده بودند، هنوز از آنها جزیه میگرفتند.
وقتی ماهیت دولت اموی برای چنین مردمانی آشکار میشود، فتوحات هم متوقف میشود؛ چنانکه در خراسان چنین شد. در قیام دیرالجماجم وقتی مردم عراق به فرماندهی عبدالرحمن بن محمد در سال ۷۱ق برای فتح سیستان رفته بودند، به خاطر شدت فشار و ستم حجاج، با همان لشکر، به سوی عراق بازگشتند تا دولت اموی را سرنگون کنند.
جهت دوم تأثیر نهضت امام حسین(ع) در سقوط دولت اموی آن بود که از همان ابتدا دو گروه برای به دست گرفتن رهبری جامعه اسلامی مطرح بودند: بنیهاشم و بنیامیه. این دو گروه به دلایل متفاوتی پس از رحلت پیامبر(ص) نتوانستند حکومت را در دست بگیرند و در عوض، برخی از گروههای میانی موفق شدند. بعدها بنیامیه بر اوضاع غلبه کردند. در این وقت، تنها رقیب شان بنیهاشم بودند. نهضت کربلا نشان داد که گروه دیگر، همچنان فعال است و رهبری جریان مخالف را بر عهده دارد و آماده است تا با ساقط کردن حکومت اموی، دولت تأسیس کند. به لحاظ سیاسی و برای عمق بخشیدن به ادعای علویان برای حکومت در دوره بعد، این نکته کمی نبود. به واقع، در اوج فشار امویان، نهضت کربلا فعال بودن بنیهاشم را نشان داد؛ برای مثال، سالهای پایانی دولت اموی، شعار «الرضا من اهل بیت» بود که جوهرة رهبری را در مبارزه سیاسی بر ضد امویان تعریف کرد. این بنیهاشم بودند که دولت اموی را سرنگون کردند و در واقع عشق به اهل بیت بود که دولت اموی را برانداخت.
احساس سیاسی هواداران بنیهاشم از کجا آمده است؟ به نظر میرسد یکی از بزنگاههای اصلی در ایجاد این احساس، نهضت کربلا بوده است. در آن حادثه، شمار زیادی از خاندان پیامبر(ص) بین شانزده تا بیست و پنج نفر به شهادت رسیدند. چطور مردم میتوانستند این ماجرا را فراموش کنند، مظلومیتشان را از یاد ببرند و به آن بی توجه باشند؟ البته نباید تصور کرد که علت سقوط بنیامیه تنها در همین جهت بود. مهم آن است که وقتی رهبری ماجرا به دست بنیهاشم میافتد، باید ریشه بخشی از سقوط را در مظلومیت این خاندان جستجو کرد. البته شاخه بنیعباس (از بنیهاشم) از فرصت استفاده کرد و با توجه به ابهامی که برای بسیاری از مردم در تعریف «اهل بیت» و «الرضا من آل محمد» به وجود آورد و با تلاش برخی از ایادی خود مانند ابومسلم خراسانی، سوار بر مرکب خلافت شد.
۳ـ قیام اسوه
اصولاً دو نوع قیام قابل تصور است: نخست قیامی که فی حدنفسه با توجه به اهداف خود در یک مقطع تاریخی انجام گرفته و پرونده آن همانجا بسته میشود؛ چه موفق باشد چه ناموفق. البته ممکن است در عبرتهای تاریخی از آن یاد شود و مورد بازبینی قرار گیرد و تحلیل شود. دوم نوعی دیگر از قیامها که تعدادشان واقعاً انگشتشمار است، قیامهایی است که حالت اسوه برای دورههای بعد پیدا میکند.
در فرهنگ اسلامی، قیام امام حسین(ع) حالت نوعی الگو و اسوه را یافته است؛ یعنی از حالت یک واقعه در یک زمان درآمده، تعمیم یافته و نوعی بیزمانی یا فرازمانی در آن لحاظ شده است. از این مهمتر، به صورت عاطفی، با هویت هر فرد شیعه ممزوج شده و به نوعی جزو معتقدات او درآمده است. روشن است که شمار این قبیل قیامها و شهادتها اندک است. در شهادتها، میتوان به شهادت بسیاری کسان اشاره کرد که فراموش میشوند؛ اما تعد ادی از آنها حالت اسوه پیدا میکنند که این دلایل خاص خود را دارد. برای مثال شهیدفهمیده در تاریخ جنگ عراق با ایران چنین موقعیتی را به دست آورده است. در تاریخ شیعه، شهید اول و شهید ثانی نیز تا اندازهای همین موقعیت را دارند. اینها بسته به نوع شهادت، کیفیت رخداد، دلایل شهادت و اوضاعی است که آن حادثه در آنها اتفاق میافتد.
نهضت امام حسین(ع) از این زاویه، به صورت قیامی درآمد که حالت فرازمانی پیدا کرد. دلیلش هم این بود که ارزشهایی که در آن مطرح شد، ارزشهای زمانی نبود. درست است که علیه یزید بود، اما به قدری کلی و فراگیر است که مربوط به هیچ زمانی نیست؛ لذاست که در «زیارت وارث»، امام حسین(ع) از زاویه تاریخی و ارزش فراگیر و فرازمانی، در ادامة مسیر انبیا مطرح میشود و وارث آنان تلقی میگردد. مسائل دیگری هم در این جاودانگی مؤثر بود. این قیام با کیفیت خاصی انجام شد. رهبر آن نواده پیامبر(ص) بود. حالت تسلیم ناپذیری داشت؛ شمار زیادی از خاندان پیامبر(ص) در حادثه یادشده به شهادت رسیدند. به علاوه به دلیل اهمیت مفهوم امام در شیعه، تأکید خاصی روی این قیام صورت گرفت. بعد از آن، این قیام، الگوی همه قیامهای بعدی شد.
۴ـ تأثیر مشخص قیام حسینی بر قیامهای بعدی؟
قیام امام حسین(ع) جدای از آنکه مربوط به عدم اجرای شریعت و مبارزه با منکر باشد، در اصل خط بطلانی بر مشروعیت سلطنت بنیامیه بود؛ بنابراین یک بار دیگر پس از تلاشهای امام علی(ع)، امام حسین(ع) که نواده پیامبر(ص) بود، بر این اصل تکیه کرد که امامت حق امویان نیست. این نکتهای است که قیام عاشورا آن را استمرار بخشید و سرلوحة برنامه سایر علویان مانند زید بن علی و فرزندش یحیی و دیگرانی بود که قیام را پیشه خود ساختند.
نکته دیگر شعارهایی بود که امام حسین(ع) مطرح کرد. اگر هدف امام را از قیام در سخنرانیهای ایشان مرور کنیم، با آنچه به عنوان شعار در سایر قیامهای شیعی آمده، به مقدار زیادی تطبیق میکند. این اهداف معمولا در بحث بیعت مطرح میشود؛ یعنی مردمی که با یک رهبر انقلابی موافقت دارند، بر سر تحقق اهدافی با او بیعت میکنند. این بیعت از زمان پیغمبر(ص) وجود داشت و در زمان خلفا هم تکرار شد، چنانکه در کربلا نیز. نخستین رکن بیعت در قیامهای علوی، دعوت مردم به کتاب خدا و سنت رسول بود که به نوعی اشاره به عدم مشروعیت خلفای وقت بود.
قیام مسلحانه بر ضد حکومت جور و در جهت «امر به معروف و نهی از منکر» در شکل فراگیر آن، در همه این قیامها مورد توجه است. این هدف مهمی بود که امام حسین(ع) در قیامش مطرح کرد و مشروعیت به آن داد.
نکته دیگر بیعت بر سر پذیرفتن امامت علویان بود که از ارکان نظریه سیاسی شیعه به حساب میآمد و همه جا گفته میشد امام باید از اهل بیت باشد. تعبیر رایج آن در اواخر دوره اموی، «الرضا من آل محمد» بود. حتی در قیام توابین هم این نکته را مییابیم که اظهار کردند: اگر پیروز شدیم، حکومت را به دست اهلبیت میسپاریم. عدالتگرایی نیز در این بیعتها مورد تأکید قرار میگرفت.
۵ـ امامان شیعه و مسأله قیام علیه حکومتها؟
کربلا در میان شیعیان امامی، بیش از آنکه یک حادثه سیاسی و قابل تقلید در عرصه سیاست باشد، به صورت یک تراژدی و حادثه خونبار و مقدس مورد توجه قرار گفت. در واقع علویان زیدی و بیشتر، سادات حسنی راه قیام انقلابی را پذیرفتند که اصل آن برگرفته از کربلا و تقلیدی از حرکت امام حسین(ع) بود. با این حال و بهرغم آنکه در میان شیعیان امامی بُعد سیاسی انقلابی کربلا کمتر مطرح گردید، اما به نوعی ارزشهای سیاسی نهفته در آن بسیار بیش از آنچه میان زیدیان مطرح بود، به دورههای بعدی انتقال یافت. در واقع عدم تقلید از آن حرکت، بیشتر به دلیل ناهمواری اوضاع سیاسی جامعه برای تکرار چنان پدیدهای بود؛ بنابراین در صورتی که شرایط مناسبی فراهم میآمد، همان ارزشهای سیاسی نهفته میتوانست به بهترین وجه زنده شود. این تجربه در انقلاب اسلامی صورت گرفت و از بعدِ سیاسی کربلا به خوبی بهرهگیری شد.
۶ـ تأثیر نهضت حسینی بر جامعه شیعه
جامعه شیعه در ابعاد مختلفی تحت تأثیر حادثه عاشورا قرار داشته است. اما اینکه تصور شود این تأثیر تنها در بعد سیاسی بوده، صحیح نیست. بهعکس، تأثیر حادثه عاشورا بیشتر در ابعاد غیر سیاسی بوده است. روشن است که ائمه تلاش زیادی در جاودانه کردن حرکت کربلا داشتند و تأثیر آن را در ورای یک اثر سیاسیِ صرف، مخصوصاً قیام مسلحانه، بسیار بالاتر بردند. اولاً کوشیدند تا کربلا را در میان امت جاودانه کنند و این با سنت روضهخوانی و زیارت دنبال شد. انشای زیارتنامهها بُعد دیگر این امر را تشکیل میداد. اینها در اسوهکردن حادثه کربلا اهمیت زیادی داشت.
اکنون پرسش این است: «آیا ائمه از این مسأله اهداف سیاسی داشتند یا نه؟» بدون تردید پاسخ مثبت است؛ یعنی همه اینها زمینهای برای همراه ساختن شیعه با اهداف امام حسین(ع) بوده است. در زیارت عاشورا که عامترین ابزار برای بیان اهداف نهضت حسینی و وسیله ایجاد ارتباط بین هر شیعه و این قیام است، همین اهداف سیاسی را مییابیم. در آنجا در یک جمله میخوانیم: «فأسئل الله الذی أکرَمَ مقامکَ و أکرمنی بکَ، أن یرزقنی طلب ثارکَ مع امام منصور مِن أهل بیت محمد صلی الله علیه وآله» و در جایی از همین زیارت عاشورا آمده است: «وأسئله أن یُبلغنی المقامَ المحمودَ لکم عندالله و أن یرزقنی طلب ثاری مع امام هُدًی ظاهر ناطق بالحقّ منکم». از این عبارات به دست میآید که حرکت امام حسین(ع) به یک معنا به صورت یک «ثارِ» دائمی مطرح شده است؛ ثاری که هر شیعه در هر زمان باید در گرفتن آن سهیم باشد؛ یعنی در مسیر حق و باطل، حرکت امام حسین(ع) نه تنها یک اسوه و الگوست، بلکه چنان تصویر شده است که گویی همه شخصیتهای باطل در ریختن خون امام حسین(ع) دخالت داشتهاند و باید انتقام آن ثار را گرفت.
۷ـ بُعد معنوی کربلا چیست؟
بخش سیاسی کربلا تا اندازهای و در دورههایی به طور کامل در میان شیعیان مورد غفلت قرار گرفته است. این مسأله ناشی از نوعی برداشت ناصحیح از متون روایی و زیارتی و خلط میان وسیله و هدف است. در این نگرش، کربلا آئینه مبارزه حق و باطل نیست، وسیلهای برای رسیدن به اهداف والای انسانی نیست؛ وسیله عبرت نیست، بلکه خودش فی حد نفسه بدون این جنبه، اهمیت پیدا میکند. این در حالی است که در زیارت عاشورا آمده است: «اللهم اجعل محیایَ محیا محمد و آل محمد و مماتی مماتَ محمد و آل محمد»؛ اما بسیاری از ما وقتی زیارت عاشورا را میخوانند، به این جمله نظر آینهای دارند، بلکه نفس خواندن این جمله را ثواب میدانند و بس. این گروه روایاتی را که درباره اهمیت زیارت است، مشاهده کرده و از آنها برداشت ناقصی کردهاند. طبیعی است که همین خواندن محض زیارت عاشورا هم ثواب دارد؛ چون سبب تجدید خاطره نهضت حسینی و جاودانه شدن عاشورا میشود که مشتمل بر همان اهداف مقدس است.
وقتی روی زیارت کربلا تکیه میشود، مسأله دو جنبه دارد: یکی نفس زیارت و ثواب آن؛ دیگری جهتدار بودن آن برای تأثیری که این مسأله بر روی زنده نگاه داشتن شریعت و عدالت دارد. ما این نکته را از فرمایشات خود امام حسین(ع) نیز درمییابیم. جدا کردن این دو مورد از هم مشکل ایجاد کرده است. مشابه این نوع برخورد را در برخی دیگر از مسائل مذهبی نیز میتوان مشاهده کرد. ائمه به محض آنکه احساس میکردند حکمی از احکام دین رو به فراموشی است یا بدعتی در حال جایگزین شدن است، مؤمنان را به سوی عمل به آن حکم ترغیب و به مخالفت با بدعت تحریک میکردند. زمانی که امام باقر(ع) از زیارت امام حسین(ع) سخن میگوید، هنوز بنیامیه بر سریر قدرت هستند و رفتن به زیارت امام حسین(ع) مبارزه با بنیامیه و زنده نگاهداشتن اهداف عاشوراست.
نکتهای که باید در تبیین حادثه عاشورا تأکید شود، وصل کردن حادثه عاشورا به اهداف عاشوراست. اگر این ارتباط و اتصال به وجود آید، اسوه بودن و عبرت واقع شدن کربلا میتواند ملموستر باشد. همچنین باید توجه شود که اگر گریستن برای امام حسین(ع) زایلکننده گناهان است، ناشی از تأثیر معنوی کربلا در ایجاد تحول درونی و آماده کردن فرد برای پاسداری از دین و احیاناً فداکاری و جانبازی در راه آن است. با این حال باید تأکید کرد که تکیه روی جنبه سیاسی کربلا، نباید توجه ما را به این رخداد به عنوان یک پدیده کاملا برتر، یک امر جاودانه، یک امر تقدیرشده و تعریف شده از سوی باری تعالی، کم رنگ کند.
* برشی از مقاله بلند استاد جعفریان

شما چه نظری دارید؟