دکتر غلامرضا اعوانی

متن  زیر برآمده از گفتگوی آقای پیام فضلی‌نژاد با استاد اعوانی در برنامه شوکران سیمای جمهوری اسلامی ایران است که مورد بازنگری و ویرایش اساسی قرار گرفته  و تا حدود زیادی نیز خلاصه شده است. متن منقح و کامل این گفتگو را می توان در کتاب «جامع حکمت شرق و غرب» (انتشارات اطلاعات)دنبال کرد.

برخی گمان می‌کنند فیلسوفان متفکرانی هستند که با زبان پیچیده حرفهایی می‌زنند که نظری به دردها و دغدغه‌های مردم ندارد!
اگر فلسفه تأثیر نداشته باشد، فلسفه به معنای حقیقی کلمه نیست.  انسان موجودی است متفکر، دارای عقل و شعور و آگاهی است که با آن حقیقت خود، حقایق عالم و واقعیت‌های جهان پیرامونی را درک می‌کند. انسان با «آگاهی مطلق» اتصال دارد و این فقط از خصوصیات اوست. در قدیم تمام علوم از شاخه‌های فلسفه و حکمت تلقی می‌شد. فلسفه به معنای دقیق کلمه، «حکمت الهی» است، یعنی آن جنبه‌ای است که درباره الهیات و مبادی وجود و علم مطلق بحث می‌کند. آن هستی مطلق با هستی مقید در همه شئونش ارتباط دارد. تمام مراتب علم که «حکمت» نامیده می‌شد، با علم اعلی که حکمت الهی یا الهیات است، ارتباط دارد. 
این علوم یک علم را تشکیل می‌دهند، منتها حکمت در رأس و علوم همه در عرض یکدیگر قرار دارند؛ بنابراین اگر منظور از علم، علم در تمام مراتبش باشد، آنگاه علم مطلق نزدیکترین علم ممکن به علم خداست؛ یعنی انسان تا آن درجه می‌تواند برسد که راه به مبدأ هستی پیدا می‌کند و این از طریق حکمت میسر است و بنابراین تأثیرش در جامعه پیداست.
انسان فقط با حکمت الهی به معنای واقعی هستی پیدا می‌کند و به معنای حقیقی انسان می‌شود. علم به معنای حقیقی همان حکمت است که هم در دین ظهور دارد هم در غیر دین، اینها با هم مرتبطند و مشترک لفظی نیستند و حکمت باعث می‌شود که انسان موجودی الهی و به معنای حقیقی انسان شود. چنین انسانی در هر زمان و مکانی پیدا شود، خواه‌ناخواه منشأ تأثیر در جامعه است. اگر علوم دیگر را با حکمت مقایسه کنیم، به پدیدار و ظاهر وجود انسان می‌پردازند و فقط حکمت است که به باطن و حقیقت آدم و عالم نظر دارد. 
در جایی فرموده‌اید فلسفه اسلامی باعث رستگاری بسیاری از انسان‌ها  شده و غایت سعادت را برای انسان‌ها  به همراه داشته است. اگر امروز از مردم بپرسیم: «غایت سعادت برای شما چیست؟» می‌گویند: حکمرانی شایسته، عدالت اجتماعی، عدالت اقتصادی؛ ولی فلسفه ما کمتر به این حوزه‌ها توجه نشان داده و بیشتر درگیر کلیات  است.
عدالت رأس حکمت است و  شناخت عدالت فقط از طریق حکمت میسر است. هیچ ‌چیز از جهل ایجاد نمی‌شود. با جهل حکومت عادلانه پدید نمی‌آید، منتها امروزه سعادت یک معنای کاملاً دنیوی پیدا کرده و صرفاً به معنای رفاه زندگی تعبیر می شود. رفاه خوب و لازم است، اما سعادت تنها در رفاه نیست؛ یعنی اگر همه فقط در نوعی رفاه مادی زندگی کنند، این‌طور نیست که نیکبخت باشند. علومی همچون اقتصاد، مدیریت و... شاخه‌هایی از حکمت‌اند؛ چنان که هر علمی شاخه‌ای از حکمت است و انسان این علوم را وضع نمی‌کند، بلکه کشف می‌کند. این علوم جزء نظام عالم هستند و با حکمت پیوستگی دارند؛ اما به ‌تنهایی انسان ‌را خوشبخت نمی‌کنند؛ زیرا به ظاهر وجود انسان یا وجود دنیوی انسان عنایت دارند و با اینکه می‌توانند شرط نیکبختی باشند، اما سعادت حقیقی انسان همان ارتباط با مبدأ هستی، یعنی خداست که فقط از طریق حکمت میسر است. اگرچه زندگی دنیوی بسیار مهم است، ولی اگر انسان ‌را صرفاً به وجود دنیوی اش محدود کنیم، او را از انسان بودن ساقط کرده‌ایم. باید میان علوم ظاهر و علوم باطن که همه وجوه مختلف حکمت‌اند، جمع کنیم. 
اگر جامعه‌ای رفاه نداشته باشد، آیا می‌تواند به حکمت متعالیه دست پیدا کند؟
بله، می‌تواند. آدمی ممکن است فقیر باشد و به حکمت متعالیه برسد. مانعی ندارد، مانند سقراط که فقیر بود، اما می‌گفت: «زندگیِ ناآزموده (نسنجیده، بررسی‌نشده) اصلاً قابل زیستن نیست.» البته ممکن است مرفه هم باشد، مانعی ندارد، چنان‌که افلاطون یا ملاصدرا از رفاه نسبی برخوردار بودند.
در بستر اجتماعی چطور؟ 
ملاصدرا مفسر حکمت قرآنی نیز هست. گفته شده است: «کادَ الفقر أن یکونَ کفراً»، یعنی نزدیک است که فقر به کفر منتهی شود. رفاه نسبی با حکمت منافات ندارد، منتها باید به‌خاطر داشت که رستگاری شامل خداشناسی، خودشناسی و آخرت‌شناسی هم می‌شود. انسان هر چقدر رفاه داشته باشد، ولی به شناخت مبدأ نرسیده باشد، نیکبخت نیست. حکمت شناختن هر چیزی از راه مبادی آن، خاصه مبدأ اعلاست. در هر علمی مبادیی داریم و تولید علم بدون مبادی، امکان ندارد. حکمت، علم به حقایق اشیا و مبادی هستی است. از کل موجودات عالم فقط انسان توانایی چنین کاری را دارد. انسان، هم علم به موجودات مقیّد (یعنی عالم) دارد و هم علم به مطلق (یعنی خداوند). آنچه انسان ‌را  به معنای واقعی سعادتمند می‌کند، رسیدن به مطلق یا شناخت حق است و این وجه مشترک همه ادیان و حکمت‌های الهی است. این گاهی از طریق حکمت ایمانی است و گاهی از طریق حکمت و فلسفه؛ ولی اگر آن‌را نداشته باشد، اهل رستگاری نیست. 
ممکن است دنیای بسیار خوبی داشته باشیم و کاملاً سکولار باشیم یا کسی به خدا اعتقاد ندارد و بسیار ثروتمند باشد؛ از دیدگاه الهی چنین کسی به حیات دنیوی خرسند شده و این امر باعث سعادت و رستگاری او نمی شود. کسی که منکر مبدأ هستی است و خدارا نمی شناسد، سعادتمند و اهل نجات نیست. انسان برای غایتی به این دنیا آمده است نه فقط برای خوشی و چند روزی در غفلت به سر بردن! علوم جزئی و رفاه شرط لازم است، ولی کافی نیست. اگر شرط اصلی را که شناخت مبدأ و خودشناسی و معرفت نفس است، نداشته باشد، نیکبخت و اهل نجات نیست. 
انسان عبث آفریده نشده و نباید در غفلت و جهل به سر ببرد. فرد وقتی که از غفلت به خود می آید، انسان حقیقی می‌شود. این امر مستلزم کسب کمالات نفسانی و اخلاق و فضائل و تخلّق به اخلاق الهی است و علاوه بر تخلق، معرفت هم لازم است. معرفت یعنی شناخت در همة مراتب آن که انسان ‌را از جهل می‌رهاند. جهل نیز دو نوع است: جهل مطلق و جهل نسبی و مقیّد. ممکن است کسی بسیاری از چیزهای روزمره را نداند. این جهل نسبی است. جهل مطلق غفلت از خود و مبادی وجود و به تعبیر دیگر غفلت از حق است.
رسالت اجتماعی فیلسوفان برای رساندن انسان به کمال، آیا ناظر به حاجات مادی مردم نیز هست؟
در گذشته جامعه واقعاً وحدتی داشت، وحی حاکم بود و فلاسفه به مسائل جامعه توجه داشتند. ملاصدرا فقه می‌دانست. ابن‌سینا هم فقه می‌دانست و از استادش در فقه نام می‌برد (اسماعیل زاهد) و بنابراین اگر می‌خواستند فقه بنویسند، در این کار بسیار توانا بودند. ابن‌سینا اصلاً علم فقه را فلسفی کرد. کتاب دهم «شفا» که در باب حکمت عملی است، به سبک ارسطویی نیست، بلکه اسلامی است. ابن‌سینا عقیده دارد که فلسفه باید در پناه شریعت باشد، به شرطی که شریعت را از دیدگاه حکمت الهی بفهمیم. چنان‌که خود او و بسیاری دیگر اسرارالصلوۀ، اسرارالصوم و اسرار عبادات نوشته‌اند؛ بنابراین دین و حکمت خاصه حکمت اسلامی به دنیا هم ‌نظر دارند. حکما بین مردم زندگی می‌کردند و بسیار به این امور می‌پرداختند. 
امروزه مسائل رفاه دنیوی به علوم واگذار شده است و حکیم، آن هم حکیم الهی، بسیار بسیار اندک است. این فاجعه دنیای جدید است. علوم مختلف نیازهای مادی و دنیوی ‌را  برطرف می‌کنند و حکمت باعث رشد حیات معنوی و الهی انسان می‌شود. اگر ملاصدرا در دنیای ما زندگی می‌کرد، به همة این مسائل می‌پرداخت، چنان‌که مثلاً علامه طباطبایی که به مکتب او تعلق دارد، تا حدی به برخی از این مسائل پرداخته است، اما در عین حال باید اذعان کرد که حکمای متأخر ما به مسائل سیاسی و اجتماعی از دیدگاه حکمت چندان نپرداخته‌اند.
شما جایی گفته اید که اگر غرب توانسته فلسفه را با زندگی روزمره پیوند دهد، به این دلیل بوده که به سمت فلسفه علوم (فلسفه اقتصاد، فلسفه تربیت و...) و آنچه امروز به «فلسفه‌های مضاف» مشهور است، رفته؛ اما حکمت اسلامی هنوز نتوانسته دانشی را برای مبادی این علوم، حداقل به ‌صورت کاربردی  تولید کند.
اگر سیر فلسفه در غرب و جهان اسلام را در نظر بیاوریم،می بینیم که اینها دو مسیر مختلف داشته‌اند. بعد از رنسانس، فلسفه در غرب از حکمت و مبادی حِکمی جدا شد. به جهت خودبنیادی یا سوبژکتیویسم، دنیامداری (سکولاریزم) و فردمداری (ایندیویدوالیسم) رفت؛ همه ایسم هایی که پدید آمده، جدا شدن از حکمت الهی است: ماتریالیسم(مادی‌گرایی)، ایندیویدوالیسم(فردگرایی)، هیستوریسم(تاریخ گرایی) یا بیولوژیسم. غرب جدید هرگز نتوانسته پیوندی بین این علوم و حکمت ایجاد کند که در نهایت نتایج اسفباری در پی دارد. 
در خود حکمت دو سه گرایش در غرب جدید به‌وجود آمد که با جهان‌بینی ما تفاوت اساسی داشته و توجه به اینها شاید راهی برای پاسخ به سؤال شما باشد: یکی جدا شدن دین از حکمت الهی است. دین همیشه به معنای حکمت الهی فهمیده می‌شد؛ چه در عالم اسلام و چه در غرب که بزرگ‌ترین متفکرانش مثل قدیس ‌آگوستین، قدیس توماس، بوناونتورا و ... همه حکیم بودند؛ ولی اتفاقی که در دوره رنسانس ‌افتاد، این بود که دین از حکمت جدا شد. اتفاق دیگر، جدا شدن فلسفه از حکمت است. دیگر فلسفه «فیلوسوفیا»به معنی دوستداری حکمت نیست؛ «میسوسوفیا» (misosophia) می‌شود، یعنی کراهت از حکمت یا بغض حکمت و دیگر ربطی با مبادی حکمت ندارد. سوم استقلال علم است از حکمت؛ یعنی از دکارت که قائل به جدایی دو جوهر جسم و نفس بود، نفس دچار سوبژکتیویسم می‌شود و به علم نمی‌رسد. قائل به شک می‌شود؛ آن شک اغراق‌آمیز دکارت پیش می‌آید که می‌گوید ممکن است که هرآینه و در هر موردی شیطان ما را فریب دهد! نتیجه آن می‌شود که علم به معنای Scienceاستقلال پیدا می‌کند. در دوران جدید، ساینس هیچ ربطی با حکمت پیدا نکرده است.
این گرایش در غرب باعث رشد علوم و زوال حکمت شد و با روح فلسفه ما منافات دارد. ما نیز الآن درگیر همین مسئله هستیم. علوم از غرب آمده‌اند، در حالی ‌که با حکمت ارتباطی ندارند. آنان از حکمت دینی و حکمت رسمی کاملاً فاصله گرفته و به دنیا روی آورده‌اند. در نزد ما آثاری از حکمت به جای مانده است، ولی کمتر توانسته ماهیت علم جدید را مورد تحلیل قرار دهد یا ارتباطش را با حکمت بیان کند. این را هم بیفزایم که علوم منهای حکمت، فاجعه می‌آفریند و  در نهایت موجب زوال بشر می‌شود.
شما جایی فرموده اید علوم ما هم دچار انشقاق شده و علوم دینی از علوم تمدنی ما در جایی از تاریخ راهشان از هم جدا می‌شود.
نزد ما حکمتی که از یونان آمد، مورد نقد و بررسی قرار گرفت و از ابن‌سینا به بعد، به طرف حکمت الهی رفت. ابن‌سینا حکمت مشرقی را تأسیس کرد و کتاب «الانصاف» را نوشت که در آن ۲۰هزار مسئله مورد اختلاف حکمت شرقی و غربی را بیان کرده، البته آن کتاب از بین رفته است. بعد از او سهروردی آمد و حکمت هرچه پیشتر می‌رفت، الهی‌تر می‌شد. بعد ابن‌عربی آمد و دین را به زبان عرفانی و حکمی بیان کرد. بعد ملاصدرا آمد که در واقع سنتز کل فلسفه الهی است، ولی از طرف دیگر به‌تدریج علوم طبیعی کم‌رنگ شدند. سیر تفکر در جهان اسلام به سوی حکمت الهی و حکمت متعالیه بوده است.
یعنی اینکه فلسفه به اقتصاد و جامعه‌شناسی بپردازد به این دلیل، دیگر در کار نیامد؟
به این مسائل کمتر پرداخت. بیشتر به علوم الهی پرداخت، با وجود این، آن علوم در باطن شریعت بود، یعنی ملاصدرا در آن عصر، تبلور آن علوم بود؛ منتها وقتی دانشگاه تأسیس شد، نتوانستیم پیوندی بین علم جدید و حکمت قدیم به‌وجود آوریم. تا دو سه قرن پیش، ایران جامعه کاملاً هماهنگی بود و در پرتو وحی زندگی می‌کرد و علوم با حکمت ارتباط داشت. ملاصدرا با دکارت همزمان بودند، ولی خبری از همدیگر نداشتند. بعضی از فلاسفه اصفهان نیز معاصر کانت بودند، ولی هیچ خبری از هم نداشتند. وقتی ‌که دانشگاه‌های ایران تأسیس شد، عده‌ای رفتند و در خارج از کشور درس خواندند، ولکن با فلسفه آن، عمیق برخورد نکردند. آنچه را دم دستشان بود، به ایران آوردند، مثل پوزیتیویسم.                                              ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی