دکتر مرتضی الهی قمشه ای
با پوزش از تأخیر ناخواسته در درج بخش دوم این نوشتار، خواندیم که عرفان در علم و کرامت نیست، علم و کرامت دارایی است. عرفان در نداری و بیبرگی است؛ به قول سنایی: «برگ بیبرگی نداری، لاف درویشی مزن!» اینک ادامه سخن:
فرهنگهای ملل مختلف گلهای زیبایی هستند که هر یک رنگ و بوی خاص دارند؛ ولی همگی از زمینِ انسانیت روییدهاند. آرزوی پرواز آنقدر ما را مسحور کرده است که خاک خوب زیر پای خود را فراموش کردهایم. آنقدر شیفتة سماوات شدهایم که خرابات را از یاد بردهایم. جرج ارول ـ نویسنده کتاب قلعه حیوانات ـ همراه حافظ به ما یادآوری میکند که: مقام اصلی ما گوشه خرابات است!
ولی ما گوشزد شاعر را تعارف تلقی میکنیم و خرابات او را در سماوات میجوییم. ما امروز یک عرفان آسمانی داریم که حرفهای قشنگی است؛ ولی در هیچ فرهنگی ریشه ندارد و در نتیجه به هیچ کار جدی نمیآید. اگر خاک که همان فرهنگ خرابات است، از شعر حافظ حذف شود، سماواتی میماند که تنها به درد فرشتگان آسمان میخورد!
عرفان در زمان حافظ گنجی بود که میبایست آن را در خرابات یافت. در دوره مدرنیته ما خراباتیان شهر را بیفرهنگ مینامیم و خرابات حافظ را هم تبدیل به یک کالای لوکس خیالی کرده ایم که در روی زمین نیست. هر قدر حافظ سعی داشت که عرفان را از آسمان به زمین (یا به تعبیری از سماوات به خرابات) بیاورد، امروز سعی دارند که خرابات را به آسمان ببرند. متأسفانه عرفان مدرن خیلی بالانشین شده است!
خرابات عرفان
پدرم تعریف میکرد در اواخر دوره قاجاریه یکی از سرشناسان و محترمین شهر پیش یکی از اساتید عرفان میرود و از او میخواهد به وی درس بدهد. استاد که عارف وارستهای بود، نمیپذیرد. تا اینکه بعد از اصرار زیاد شاگرد، به او میگوید: «اگر میخواهی با من عرفان بخوانی، برای درس اولت بیا در فلان قهوهخانة جنوب شهر.» شاگرد میگوید: «ولی استاد، در آن محله بدنامان رفت و آمد میکنند و شما محل درستان معمولاً در مدرسه است. اگر ما را در آن محل ببینند، مایه آبروریزی است.» استاد میگوید: «من نگرانی ندارم. اگر شما نگرانید، تصمیم با شماست. من در جای دیگر درس نمیدهم.» شاگرد بعد از مدتی تردید، بالاخره شرط را میپذیرد و به محل ملاقات میرود.
همو برای پدر تعریف میکرد که: وقتی در قهوهخانه نشستم، استاد قدری دیر آمد و همه به من چپچپ نگاه میکردند و من سرم را از خجالت پایین انداخته بودم تا اینکه استاد آمد و قهوهچی دو استکان چای جلوی ما گذاشت و من یواشیواش احساس راحتی کردم. بعد استاد درسی داد که من هنوز بعد از سی سال از شرابش مستم.
خرابات حاشیه شهری به خاطر بیبرگی و عریانی و نداری مردمانشان نماد از خود رهایی و آزادگی و فقر عرفانی است. شیخ محمود شبستری نیم قرن قبل از حافظ بحث جامعی در مورد خرابات عرفانی دارد:
خراباتی شدن، از خود رهایی است
خودی کفر است، ور خود پارسایی است
شیخ محمود خودی (یا خودپرستی) را حتی اگر در پارسایان باشد، کفر میداند؛ چون نمیتوان هم خود را پرستید و هم خداوند را. خراباتیان حاشیه شهری نیز مانند خراباتیان عرفانی هر عیبی که داشته باشند، لااقل خودپرست نیستند.
خرابات از جهانِ بیمثالی است
مقام عاشقان لاابالی است
خرابات آشیان مرغ جـان است
خرابات آستان لامکان است
عارف شبستر خرابات را دنیایی میداند موازی دنیای خودی؛ دنیایی نزدیک به عالم تجرد (یا جهان بیمثالی) که در آن انسان عاشق مختار است و هر چه دلش بخواهد، انجام میدهد؛ یعنی لاابالی است. خراباتیان حاشیة شهری نیز لاابالی هستند؛ یعنی به خاطر فقرشان ابایی از کسی ندارند و آنطور که بخواهند، زندگی میکنند و نقاب بر چهره ندارند. خراباتیان و شهریان در دو عالم موازی۱ زندگی میکنند. این دو عالم با اینکه به هم نزدیکند، معمولاً یکدیگر را قطع نمیکنند (مثل خطهای موازی). تنها در بینهایت دل این دو خط موازی (خراب و هشیار) به هم میرسد.
خراباتی خراب اندر خراب است
که در صحرای او عالم سراب است
گروهی اندر او بیپا و بیسر
همه نه مؤمن و نه نیز کافر
شراب بیخودی در سر گرفته
به ترک جمله خیر و شر گرفته
شرابی خورده هر یک بی لب و کام
فراغت یافته از ننگ و از نام
رهایی از نام و ننگ
در خراباتِ عرفان کسی را که در فکر نام است و از ننگ میترسد، راه نمیدهند. درویشانی که خانه و کاشانه نداشتهاند و تمام زندگیشان یک کشکول و یک لباس وصلهدار (مرقّع) بوده است، گاه شب را در خرابات در کنار بیخانمانهای دیگر سپری میکردند. آنچه عارفان در خرابات میبینند و در خانههای زیبای بورلی هیلز نمیبینند، رهایی از نام و ننگ است.
خرابات در تمام شهرهای بزرگ دنیا هست. در لسآنجلس نیز بیخانمانهای بسیاری هستند که تمام زندگیشان در یک زنبیل خلاصه میشود و شب در گوشه خیابانهای جنوب شهر میخوابند. اینان در دنیایی مجاور، ولی موازی بالاشهریها زندگی میکنند؛ موازی از آن جهت که مجاورت هست، ولی مصاحبتی نیست. در شهرهای بزرگ مردم بالاشهر خیلی اوقات موقعیتیابِ ماشین (جی.پی.اس) را طوری تنظیم میکنند که گذرشان مثلاً به منطقه لسآنجلس جنوبی نیفتد. جالب اینکه لسآنجلس جنوبی یکی از مراکز تولد شاهکارهای موسیقی جاز سیاهپوستی در آمریکاست.
جرج ارول مدتی با خراباتیان پاریس و لندن و مثل آنها زندگی کرده و دستاوردش را در کتابی به نام «در حاشیههای پاریس و لندن»۲ نوشته است. ارول شیفته آزادی و آزادگی این فقیران حاشیة شهری بود و دو سال عمرش را صرف کرد تا خراباتیان نیمجرعهای از شراب آزادگی خود به او بدهند. گویا فریاد حافظ به گوشش رسیده بود که: گر مرید راه عشقی، فکر بدنامی مکن!
از خود خراب شدن همان قصر خودخواهی و نام و منصب را خراب کردن است. برخی از عرفا از اینکه نام و نشان و حیثیت اجتماعی داشتند، ناراحت بودند و احساس میکردند که خوشنامیشان آنها را از خرابات عرفان دور میکند. حکیم الهی قمشهای در یکی از غزلهایش شکایت میکند که:
دریغا گرفتار نامم هنـوز
اسیر خیالات خامم هنوز
در شعر دیگری نام و نشانش را دلیل بر خامی میداند و میگوید: برای خاطر خدا آتش عشق را بیشتر کنید تا نام و نشان من در آن بسوزد:
الهـیام، شهـره در کـلامم؛ عجب که با عشق نیکنامم/ میـان آتـش هنـوز خـامـم؛ فزون کنید آتشم خدا را
عارفان نامداری که غرق در عرفان بودهاند، خیلی دلشان میخواسته است که نامی نمیداشتند؛ ولی هر کس در این عالم باید کاری را انجام دهد. عارفان بنام چون حافظ و مولانا وظیفه داشتند که پیام عرفان را به گوش جهانیان برسانند و این وظیفه به آنها اجازه نمیداده است که در خراباتِ بینشانی بمانند. این ناموران خود مرید خراباتنشینان بینام و نشان بودهاند؛ آنها که اسمی ندارند و در شعرها با الفاظی چون «پیر خرابات»، «پیر میکده» یا «رند» از آنها یاد میشود. خراباتیان در داستانهای عرفانی نیز گاه در لباس یک پیرزن یا مردی مست یا یک کودک ظاهر میشوند. هر کدام از این الفاظ نماد جنبه خاصی از مقامات و حالات عرفان است. این نمادها با هم مرتبط هستند.
پینوشتها:
۱. Parallel Universes
۲ . Down and out in Paris and London
شما چه نظری دارید؟