فریدون مجلسی
موضوع خشونت که در زندگی مدنی و سیاسی در طول تاریخ مطرح بوده و هنوز هم هست، بیش از آنکه امری عمومی و اجتماعی باشد، امری فردی و اخلاقی است. اگر خشونت در برخی نظامهای حکومتی تجلیات عمومی و جمعی هم بیابد، باز ریشه و منشأ اخلاقی و فردی دارد. اگر خشونت را عارضه یا بیماری بدانیم، باز هم اجتماعی نمیشود؛ این انسان است که بیمار میشود. به عبارتی میتوان این بیماری را در ذات بشر موجود دانست و در واقع خشونتزدایی آموختنی است. بحث تازهای هم نیست. در قدیمیترین متون فلسفی و اخلاقی و سیاسی در این باره بحث شده است. نیازی به استناد به پیشینیان نیست؛ اما گاهی سخنانی چنان با ظرافت و صراحت بیان شده است که دریغ است تکرار نشود. سعدی میفرماید:
اگر این درندهخویی، ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی، به روان آدمیت
میبینیم که درندهخویی را در طبیت انسان میداند، و زنده ماندن به روان آدمیت، یعنی اخلاقمداری را مشروط به میراندن آن درنده خویی ذاتی میکند. فریدون مشیری ـ شاعر فقید معاصر ـ همین را تکرار میکند:
گفت دانایی که: گرگی خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر
هرمان هسه ـ نویسنده عارفمسلک قرن بیستم ـ که به عنوان پرفروشترین نویسنده آن قرن شهرت دارد، به واسطه پزشکش با افکار کارل گوستاو یونگ ـ روانپزشک سوئیسی ـ و فروید آشنا شد. وی همین خصلت دوگانگی و بلکه چندگانگی در شخصیت و ذات انسان را که یونگ مطرح میکند، به زیبایی در معروفترین رمانش، «گرگ بیابان» مطرح کرده است.
اکنون پرسش این است: «اگر این موضوع از دوران باستان شناخته شده و مطرح بوده است، چرا در درمان یا تسکینش موفق نبودهایم؟» زیرا جوامع بشری هنوز هم فرصت توسعه فرهنگی تأثیرگذار بر اخلاق فردی را پیدا نکرده اند. آموزش درست در خانواده و مدرسه و جامعه ندیدهاند.
اتفاقاً ایران آزمایشگاه تاریخی مناسبی است که خشونتهای بیابانگردان بدوی و قبائلی را بارها از شرق و غرب و گاه از درون آزموده است. نمیخواهیم به قتل عامهای چنگیزی و تیموری استناد کنیم که ایلمردان بدوی بودند و خوی گرگی بر وجودشان مستولی بود؛ اما هیتلر و استالین را به یاد میآوریم که مدنی و غیر عشایری و معاصر ما بودند و با کاخهای خوب، ظواهر آراسته، دانش و هنر و موسیقی پیشرفته و ادعاهای ظاهراً پیشرفتة فلسفی مجهز بودند. یا ملل مدعی پیشقدم بودن در سردادن ندای آزادی و حقوق بشر، مانند فرانسه و آمریکا، که گویی با دو نوع انسان طرف بوده اند: ما که خوبیم و دیگران که ما در الجزایر و هندوچین به سراغشان رفتهایم، بد بودهاند؛ یعنی شعارها و اخلاقیات و آزادیهای بشری برای «ما» و در میان «ما» مهم است، و «دیگران» به عنوان مزاحم تلقی میشوند و برای رفع مزاحمت شان هر خشونتی آزاد میشود!
وقتی به خشونتهای قرن بیستمی که بیشترین قربانیان تاریخ خشونت را در جنگها و در رفتارهای داخلی عرضه داشتند مینگریم، درمییابیم آن خشونتها در جوامعی رخ داده است که خود را متکی به اصول علمی و منطقی و نسخههای حکومتی فلاسفهای میدانستند که ضمن تحمیل معیارهای سیاسی و اخلاقی خود، به دیگران اجازه تخطی نمیداده اند. در دوران ما، در دهه آخر قرن بیستم، ساموئلهانتینگتون ـ دیوانسالار دانشگاهی آمریکایی ـ مطلبی را با عنوان «برخورد تمدنها» مطرح کرد؛نظریهای که خشونت سیاسی را در عرصه بینالمللی عملاً تئوریزه میکرد.
او جهان را به حوزههای تمدنی بر مبنای دینی تقسیم میکند، یعنی جهان مسیحی، جهان کنفوسیوسی، جهان هندو و بودایی، و جهان اسلام و اینان را در ستیزی سلطهجویانه قرار میدهد.
آمارتیا سن ـ استاد دانشگاههای کمبریج و هاروارد و برنده جایزه نوبل در رشته اقتصاد ـ به دلیل تئوریهای اقتصادی انسانی که اخلاق را وارد عرصه اقتصاد میکند، تقسیمبندی جنگ آفرین هانتینگتون را برنمیتابد و در کتاب «هویت و خشونت»، تفکر هانتینگتونی را درباره برخورد تمدنها رد میکند. وی میگوید اگر در اروپا وقایعتروریستی و خشونت آمیزی به دست تندروهای مسلمان رخ داده است، نظیر این خشونتها در ژاپن و آمریکا و اروپا هم به دست مرتکبان غیر اسلامی نیز رخ داده است؛ به عبارت دیگر تفاوتها و فشارهای و انحرافهای فرهنگی و اخلاقی که گرگهای درون را به جان دیگران میاندازد، در هر جامعهای وجود دارد که باید ریشهیابی و دفع شود. او نیز همانند بروز خشونتهای ناشی از نسخههای سیاسی استالینی و هیتلری، اینگونه خشونتها را حاصل تکوارگی هویتی و نسخهها و آموزههای تکواره ساز هویت میداند.
تک وارگی خشونتآفرین یعنی انحصاری بودن منبع آگاهی هویتبخش انسان. خواه کمونیسم باشد یا فاشیسم. آمارتیا سن معتقد است که انسان فرهیخه هویت فرهنگی چندگانه و چندین گانه دارد، شامل آگاهیهای علمی، ادبی، هنری، موسیقایی، نقاشی، معماری، صنعتگری، ورزشی، تاریخی، جغرافیایی، طبیعت و محیط زیست، معنویات و فلسفه و هزاران موضوع دیگر، که خشونت را مهار میکند و گرگ درون را لگام میزند.
خشونت زدایی مستلزم تلاشی تعالی فرهنگ و اخلاق فردی است. به عبارت دیگری از کسی که هزارکتاب را یک بار میخواند، نبایدترسید، از کسی که یک کتاب را هزار بار بخواند بایدترسید. همچون« کتاب سرخِ» مائو یا «کتاب سبزِ» قذافی یا «نبرد منِ» هیتلر، یا شیوههای استالیتی!
شما چه نظری دارید؟