محمد صادقی

آلبرت شوایتزر ‏(۱۸۷۵  ـ ۱۹۶۵) پزشک، فیلسوف، متأله و موسیقیدان آلمانی، چهل سال آخر عمرش را در آفریقا به طبابت در میان قبایل آفریقایی گذراند. روشنفکران اروپا چندین بار طی اعلامیه‌های مشترکی خطاب به او گفتند که فعالیت تو در  موسیقی،  فلسفه و  زیست‌شناسی، در پاریس برای بشریت ‌سودمندتر است تا اینکه در آفریقا میان جذامیان طبابت کنی؛ اما او می‌گفت وجدانم اجازه نمی‌دهد  این مردم را ترک کنم!

آلبرت شوایتزر در نوجوانی وقتی با به رخ‌کشیدن زور بازویش پسری بزرگ‌تر از خود را در زدوخوردی جانانه شکست داد، چون شنید طرف می گوید: «اگر من هم از غذاهای خوب و کافی برخوردار بودم، همین اندازه زور داشتم»، به فکر فرورفت. او فرد حساسی بود و نسبت به جهان پیرامون خود با دقت می‌نگریست. اگر جانداری را  می آزرد، بعد با خود دست به گریبان می شد و احساس شرمساری می‌کرد.
 زمانی با دوستان و همبازی‌ها به شکار پرندگان رفت که ناگهان صدای ناقوس کلیسا بلند شد، قلاب‌سنگی را که در دست داشت، به زمین انداخت و همین موجب شد تا پرندگان بگریزند و جان به در ببرند. این رفتار احساس آرامشی در او ایجاد کرد و با خود عهد بست که هرگز به قصد تفریح حیوانی را نکشد. می‌توان گفت شعار اصلی زندگی او از همان روزهای نوجوانی آغاز شکل گرفت: «احترام به زندگی» .
آلبرت از کودکی، اهل چون‌وچرا و پرسشگری بود. اگر کتابی را در دست می‌گرفت، تا مطالبش را خوب درک نمی کرد، کنار نمی‌گذاشت و اگر چیزی را به دقت نمی فهمید، آن را نمی‌پذیرفت حتی اگر از نوشته‌ها و گفته‌های بزرگان بود. پرسشگری او همه را به ستوه می‌آورد، چون آنچه برای همه قطعی و از پیش تعیین‌شده و پذیرفته شده بود، در نظر او جای پرسش داشت. 
در اواخر قرن نوزدهم دوچرخه‌سواری کاری عادی نبود، بزرگ‌ترها این کار را نشانة خودسری جوانان می‌دانستند و ناپسند می‌شمردند. آلبرت با پس‌اندازش دوچرخه‌ای خرید و از این کار بسیار لذت می‌برد. داوری‌ها، کنایه‌ها و زمزمه‌های این و آن هم اثری در راه و رسم زندگی او نداشت.
درد و رنجی که بر انسان‌ها و حتی حیوانات وارد می‌شود، همواره مایه تلخکامی او بود و همیشه می‌اندیشید: چرا این اندازه درد و رنج هست و برای تسکین‌آنها چه باید کرد و چه راه یا راههایی وجود دارد؟ او زندگی شخصی خوشی داشت؛ اما به فکر  رنج دیگران بود و آرزو می کرد که انسان‌های دیگر هم از زندگی خوبی برخوردار باشند. از نوجوانی به موسیقی علاقه داشت و آرزو می کرد روزی موسیقیدان بزرگی شود و چون پدرش کشیش بود، گاهی به جای نوازنده کلیسا ارگ می‌نواخت. 
در جوانی (۱۸۹۳)  به پاریس رفت و همزمان با تحصیل الهیات پروتستان در دانشگاه استراسبورگ، چنان استعدادی از خود نشان داد که شارل ماری ویدر  (MarieWidor) نوازنده چیره‌دست ارگ، او را به شاگردی پذیرفت. سال ۱۸۹۹ پایان‌نامه ای در زمینه فلسفه کانت نوشت و دکتری خود را از دانشگاه سوربن گرفت و سال بعد درجه دکتری دیگری در رشته الهیات دریافت کرد. او به نوازندگی، مطالعه و گردش در طبیعت علاقه فراوانی داشت و بارها تأکید می کرد:«مهمترین سالهای زندگی، سنین ۹ تا ۱۴ سالگی است. در این سالها مغز برای فراگرفتن و نگه‌داشتن، آماده‌تر است و هم در این سالهاست که نوجوانان باید با افکار اندیشمندان بزرگ جهان آشنا شوند.»
با توجه به دانش زیادش در زمینه موسیقی، فلسفه و الهیات، درآمد و زندگی خوبی داشت و با کوشش و اراده‌ای که از خود نشان می داد، از جوانی به فردی اندیشمند و هنرمند تبدیل شد. چندی ریاست مدرسه الهیات استراسبورگ را هم برعهده گرفت. کتابی که درباره باخ نوشت، او را به شهرت رساند؛ اما پرسش‌ها و دغدغه‌های کودکی و آرمان‌های جوانی همچنان با او بود. 

راهی برای کاهش رنج
آلبرت می‌دید که در جهان بی‌عدالتی حکمفرماست، انسان‌های زیادی دردمند هستند و رنج می‌کشند و او شخصاً زندگی مرفه و بانشاطی دارد. آیا این حق طبیعی او بود و دیگران چنین حقی نداشتند؟ پس با خود عهد بست که به یاری دردمندان و ستمدیدگان بشتابد و سرانجام خواندن گزارشی در یک مجله و سخنان گلایه‌آمیز رئیس انجمن تبلیغات پاریس در گابن که ابراز داشته بود به کمک نیازمند است و بدون یاری افراد نیکخواه، ادامه خدمت را ممکن نمی‌داند، ذهنش را به خود مشغول کرد. 
او راه خود را پیدا کرد و درنگ نکرد. تصمیمش را با خانواده و دوستان در جریان گذاشت که سیلی از اعتراضات و مخالفت‌ها بر سرش آوار شد. برخی می‌گفتند او در حق خود جفا می‌کند؛ زیرا وقتی می‌تواند در موسیقی، فلسفه و الهیات کارهای بزرگی انجام دهد، با این کار فقط جوانی خود را تباه می‌سازد؛ برخی راهی را که او در نظر داشت، بی‌راهه می‌خواندند؛ برخی می‌گفتند عقلش را از دست داده و نمی‌داند چه می‌کند و...
آیا هیچ کس از درون او آگاهی نداشت و  تصمیم قاطع او را نمی فهمید؟ چرا، یک نفر! هلن برسلو (Bresslau) دانشجوی فلسفه که همسو و همگام با آلبرت و تنها پشتیبان او بود. هلن و آلبرت ساعت‌های زیادی را با هم گفتگو کرده بودند و سرانجام نیز زندگی مشترک خود را آغاز کردند. آلبرت در کنار مباحث نظری و گفتگوهای علمی، برای عمل‌گرایی در جهت تحقق آرمان‌های انسان‌مدارانه و اندیشه‌های اخلاق‌گرایانه نیز ارزش قائل بود و با اراده‌ای محکم تصمیم خود را عملی ساخت. این بود که به تحصیل در زمینه پزشکی پرداخت و هلن نیز پرستاری آموخت؛ زیرا مردم محروم و دردمند آفریقا نیازمند پزشک و درمان بودند. او روزها پزشکی می‌خواند و شبها می نوشت و با ایراد سخنرانی و اجرای کنسرت هزینه‌هایش را تأمین می‌کرد.
آلبرت برای ساختن بیمارستانی در آفریقا به پول نیاز داشت و گام نخست را نیز خود برداشت و حق التألیف کتاب‌هایش را برای این کار در نظر گرفت و از دوستانش هم یاری خواست. او که شیفته موسیقی بود، از گفتگوهای علمی لذت می‌برد، به فلسفه و الهیات علاقه داشت و می‌توانست زندگی بسیار آرامی در اروپا داشته باشد، از همه اینها چشم پوشید و سال ۱۹۱۳ با همسرش رهسپار آفریقا شد. سرزنش‌ها و زمزمه‌های همراه با  تأسف، دلسردش نکرد؛ زیرا به ندایی گوش می‌داد که از درونش می‌آمد.

در میان مردم
لامبارنه (Lambaréné) در کشور گابن، جایی بود که آلبرت و هلن برای ساختن بیمارستانی در نظر گرفته بودند؛ محلی پرخطر و وحشتناک، با بیماری‌های مالاریا، اسهال خونی، جذام و...، جهل و خرافه هم بیداد می‌کرد، جادوگران تسلط زیادی بر بومیان داشتند و هنوز آدمخواران نیز پیدا می شدند. آن دو پا به نقطه‌ای گذاشتند که بیش از هر چیز کثیف و آلوده بود؛ از این رو در آغاز، مکان‌هایی را سامان دادند بلکه بتوانند اقدام‌های پزشکی را شروع کنند. برای نمونه با تمیزکردن یک مرغدانی متروک، آنجا را به اتاق جراحی تبدیل کردند. 
یکی از بومیان (به نام یوسف) را هم برای مترجمی و دستیاری به کار گرفتند. لامبارنه همچون شهرهای اروپا پر از امکانات نبود، بلکه سرزمینی فقیر بود و همه چیز را باید خود می‌ساختند و این تنها یکی از مشکلات بود. 
آنها با مردم دردمندی سروکار داشتند که درمانشان دشوار و طاقت‌فرسا بود. دارویی را که باید چند قطره در روز می‌خوردند، یکجا سر می‌کشیدند؛ روغنی را که باید به نقطه‌ای از بدن می‌مالیدند، می‌بلعیدند و... این چیزها خدمات دکتر شوایتزر را بی‌اثر می‌کرد. هنگامی هم که دارو و تجهیزات پزشکی اندک می شد، این‌گونه رفتارها دردناک‌تر می‌شد. در نگاه بومیان اینکه دکتر شوایتزر بیماری را بیهوش می‌کرد و پس از جراحی، درد بیمار رفع می‌شد، این کار کشتن یک آدم و سپس زنده‌کردن او به نظر می‌آمد! و همة بیماران دوست داشتند دکتر آنها را جراحی کند و در غیر این صورت دلخور می‌شدند! وقتی هم بیماری که به دکتر مراجعه کرده بود از دنیا می‌رفت، می‌گفتند: «مرد سفیدپوست او را کشت!» اوهام و خرافه ذهن و ضمیر بومی‌های آفریقایی را پر کرده بود و برای رفع این مشکل، کار چندانی از دکتر ساخته نبود؛ ولی عاشقانه و مهربانانه به کار درمان آنها می‌پرداخت. با شفقت، بردباری، مهربانی و سختکوشی و اخلاقی شایسته، کم کم بومی‌ها را به این نتیجه رساند که دکتر نیکخواه آنان است. 
شوایتزر اصول اخلاقی خود را فریاد نمی‌زد، بلکه با عمل نیک و انسان‌دوستانه خود می‌کوشید اصول اخلاقی، ارزش کار و... را به افراد بیاموزد. او در لامبارنه فقط به کار پزشکی و نویسندگی مشغول نبود، یک کارگر تمام‌عیار هم به بود. تعمیر بخشهای آسیب‌دیده ساختمان بیمارستان، ترمیم وسایل خراب‌شده و... هم بر عهده خودش بود. باغبان ورزیده‌ای هم بود و برای اینکه به غذای بومیان تنوعی ببخشد (غذای اصلی آنها موز و مانیوک بود)، باغ بزرگی در اطراف بیمارستان درست کرد تا سبزیجات و میوه‌های بیشتری در دسترس قرار گیرند. 
جنگ جهانی اول موجب شد تا دکتر شوایتزر و همسرش مدتی به دستور فرماندار فرانسوی بازداشت و زندانی شوند و سپس  به اروپا بازگردند. آن هم به عنوان اسیر جنگی! در حالی که دکتر شوایتزر در خدمت انسان‌ها بود و در نگاه او نژاد، ملیت و عقاید مرزبندی ایجاد نمی‌کرد. او دوستدار انسان‌ها بود و قلبش برای دردمندان می‌تپید و با کسی دشمنی نداشت، ولی در جنگ چنین منطقی معنا نداشت. در همین جنگ بود که مادر او در زیر سم اسبهای سواره‌نظام ارتش آلمان جان باخت. 
«احترام به زندگی» شعار اصلی شوایتزر بود و از این رو با خشونت‌ورزی نسبت به انسان‌ها و نابودکردن دیگر جانداران سخت مخالف بود. باور داشت که جز برای رفع گرسنگی نباید هرگز حیوان یا نباتی را از زندگی محروم کرد و سرانجام نیز به گیاه‌خواری روی آورد. می‌گفت:«همه ما باید به این نکته پی بریم که رنج‌دادن و نابودکردن خطای عظیمی است. ما همه در ژرفای ضمیر خود این احساس را داریم، اما از ترس زبون جلوه‌کردن و احساساتی به شمار رفتن، از اذعان به این موضوع و عمل به آن خودداری می‌کنیم.»
پس از جنگ جهانی اول، همسر و فرزند کوچکش در اروپا ماندند و خود به آفریقا بازگشت. بیمارستانی که او و همراهانش بنا کرده بودند، به خاطر عدم رسیدگی فرسوده شده بود، اما برای او چنین تصاویری ناامیدکننده نبود، با اراده محکم‌تری بیمارستان را بازسازی کرد و با سخنرانی در دانشگاه‌ها و برگزاری کنسرت‌هایی در اروپا توانست پولی برای کارهایی که در پیش داشت به دست آورد. ماتیلده کوتمان (Kottmann)  و اما هاوسکنشت (Haussknecht) پرستاران فداکاری بودند که او را یاری می‌دادند و پزشکان و پرستاران دیگری هم در طول زمان به او پیوستند. 
جنگ دوم جهانی آغاز شد و او باز به لامبارنه رفت؛ اما همسر و دخترش را در سوئیس گذاشت که کشور بی‌طرف و امنی بود. یاری‌رساندن به مردم محروم و دردمند آفریقا هدف اصلی او بود، اما از نویسندگی هم دست نکشید و آثار ارزشمندی نوشت. بیمارستان نیز روز به روز و با جمع‌آوری کمک خیرخواهان جهان وضعیت بهتری پیدا می‌کرد. در سال ۱۹۴۱ هلن بدون اینکه او را باخبر سازد، راهی لامبارنه شد؛ زیرا می‌دانست همسرش در وضعیت دشواری قرار دارد و به پرستار مهربان و کوشایی همچون او بسیار نیازمند است. او در حالی از سوئیس به لامبارنه رفت و به همسرش پیوست که اروپا در جنگی تمام‌عیار می‌سوخت و این سفر بسیار خطرناک بود. 
سال ۱۹۴۹ دکتر شوایتزر برای نخستین بار راهی آمریکا شد که به شدت مورد استقبال مردم، رسانه‌ها و دانشگاه‌ها قرار گرفت و از کمک مردم نیز سپاسگزاری کرد. در سال ۱۹۵۲ جایزه صلح نوبل (که هنوز  ارزشی داشت)، به دکتر شوایتزر تعلق گرفت و او با پولی که دریافت کرد، آرزوی بزرگ خود را تحقق بخشید؛ یعنی دهکده‌ای برای جذامیان درست کرد تا در آنجا بتوانند راحت‌تر زندگی کنند. هلن برسلو در سال ۱۹۵۷ و آلبرت شوایتزر در سال ۱۹۶۵ از دنیا رفتند، در حالی که زندگی بسیاری از افراد را نجات داده بودند و در کاستن از درد و رنج مردم محروم آفریقا فداکارانه کوشیده بودند. 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی