فریدون مجلسی

در بخش نخست قابوسنامه و شهریار (از ماکیاولی) به صورت  موضوعی با هم سنجیده شدند. اینک ادامه سخن.

سیاستنامه خواجه نظام‌الملک
با توجه با اینکه در ادبیات سیاسی فارسی، «سیاستنامة» خواجه نظام‌الملک طوسی نیز با حجمی در حد «قابوس‌نامه» و قدری بیشتر از «شهریار» ماکیاولی، اندرزنامه‌ای برای سلطنت بوده است، از چت (هوش مصنوعی) پرسیدم: «آیا می‌توان قابوس‌نامه، سیاست‌نامه و شهریار را کنار یکدیگر نهاد و مقایسه‌ای تاریخی و محتوایی انجام داد؛ به‌ویژه از حیث نگاه به سیاست، قدرت، اخلاق و آموزش حاکمان؟» پاسخ مثبت بود. برای بررسی منظم‌تر، ابتدا به زمان و زمینه تاریخی هر اثر می‌پردازیم، سپس وارد مشابهت‌ها و تفاوت‌ها می‌شویم. 
سه اثر سیاسی کلاسیک
 ۱ـ «قابوس‌نامه» اثر عنصرالمعالی کیکاوس، تاریخ تقریبی حدود ۴۷۵هـ (۱۰۸۲م)، زبان فارسی مربوط به دوران آل‌زیار؛ حکومت منطقه‌ای، نظام ملوک‌الطوایفی، زوال خلافت.
۲ـ «سیاست‌نامه» اثر خواجه نظام‌الملک طوسی، تألیف حدود ۴۸۴هـ (۱۰۹۱م)، زبان فارسی، مربوط به دوران سلجوقی؛ حکومت نیرومند، وزارت اعظم دستگاه دیوانی، رقابت با باطنیان (اسماعیلیه).
۳ ـ «شهریار» اثر ماکیاولی، حدود ۱۵۱۳م، زبان ایتالیایی، پس از سقوط جمهوری فلورانس، جنگهای داخلی، نزاع قدرت. و عدم ثبات سیاسی. احتمالاً ماکیاولی که از مقامات دولت جمهوری فلورانس بود، با توجه به سلطه لورنتزو دی‌مدیچی بر فلورانس، شغل خود را از دست داده بود و «شهریار» را برای جلب توجه او نوشت که تأثیری هم نداشت. تاریخ نگارش قابوس‌نامه و سیاستنامه به بیش از ۴۰۰ سال پیش از شهریار ماکیاولی بازمی‌گردد. 
مشابهت‌ها
۱. هدف مشترک: حفظ حکومت. هر سه اثر می‌خواهند به حاکم (پادشاه، امیر یا شهریار) بیاموزند که چگونه قدرت را حفظ کند. «قابوس‌نامه»: پدرانه، اما آگاه؛ پر از توصیه‌های عملی برای زیستن در قدرت و از دست ندادن آن. «سیاست‌نامه»: دیوانی و دستگاهی؛ می‌خواهد ساختار سیاسی را با تدبیر و سنت نگه دارد. «شهریار»: بی‌رحم اما واقع‌گرایانه؛ راهبردهایی برای گرفتن و نگه‌داشتن قدرت، حتی با فریب و زور. 
۲.تجربه‌محور بودن، هر سه کتاب حاصل تجربة عملی نویسنده در سیاست است: عنصرالمعالی خود شاهزاده بود. نظام‌الملک وزیر اعظم بزرگ‌ترین امپراتوری زمان خود بود. ماکیاولی دیپلمات و مقام اجرایی جمهوری فلورانس بود.
۳. توجه به ویژگی‌های شخصی حاکم،هر سه تأکید دارند که فرمانروا باید: دانا، زیرک، خوددار و شجاع باشد و از اطرافیان نادان یا فاسد دوری کند. 
تفاوت‌ها با توجه به نگرش اخلاقی: 
«شهریار»: اخلاق‌گریز؛ هدف، توجیه‌کنندة وسیله است؛ «‌سیاست‌نامه»: اخلاق‌محور با تأکید بر دین، عدالت و سنت ایرانی ـ اسلامی؛ «قابوس‌نامه»: اخلاق مدار، ‌اسلامی. 
هدف اصلی: «شهریار»: کسب و حفظ قدرت، ‌حتی با نیرنگ و خشونت، «سیاست نامه»: اداره درست حکومت و جلوگیری از فساد دیوانی؛ «قابوس‌نامه»: تربیت فرزندان برای زندگی شاهانه و انسانی. 
زبان و لحن: «شهریار»: منطقی، خشک، استدلالی، تحلیل محور؛ «سیاست نامه»: رسمی، آمرانه، گاه افشاگرانه؛ «قابوس‌نامه»: صمیمی ، پدرانه، گاه شاعرانه.
 نوع سیاست: «شهریار»: واقع گرا/ عمل‌گرایانه. «سیاست نامه»: نهادی/ سازمانی. «قابوس‌نامه»: فردی/ تربیتی.
 مرجع مشروعیت: «شهریار»: زور، ‌ترس، فریب، ‌رضایت سطحی مردم. «سیاست نامه»: سنت، دین، عقل دیوانی. «قابوس‌نامه»: اخلاق، دین، ‌تجربه شخصی. 
نمونه ملموس تفاوت:«اگر وزیر خیانت کند»: عنصرالمعالی توصیه می‌کند: با نرمی و تذکر شروع کن؛ اگر اصلاح نشد، از خود دورش کن. (تأکید بر «انصاف»). خواجه نظام‌الملک می‌گوید: فوراً با تحقیق و مشورت او را برکنار کن؛ نظام دیوانی نباید سست شود. ماکیاولی می‌گوید: اگر احتمال خیانت می‌دهی، پیشدستی کن و او را در سکوت حذف کن، مردم باید تو را قاطع ببینند. 
نتیجه نهایی: می‌توان گفت «قابوس‌نامه» سیاست را از دریچة تربیت فردی فرمانروا می‌بیند؛ آمیخته با حکمت و اخلاق. «سیاست‌نامه» سیاست را نهادمحور و دینی می‌فهمد؛ تأکید بر تجربه ایرانی و سازماندهی. «شهریار» سیاست را کاملاً واقع‌گرایانه، فرد محور و اخلاق‌گریز تحلیل می‌کند. در کنار هم، این سه اثر تصویر کاملی از سیاست در سنت شرق و غرب به ما می‌دهند: از پند پدرانه تا تدبیر وزیرانه تا دسیسة شهریار. 
اکنون می‌توان وارد یک گفتگوی تخیلی میان سه اندیشمند بزرگ تاریخ سیاست شد:
 گفتگوی فرضی میان عنصرالمعالی (شاهزاده فرهیخته، سرشار از ادب و اخلاق)، نظام‌الملک طوسی (وزیر مقتدر سلجوقی، عقل نظام و دین) و  ماکیاولی (سیاستمدار فلورانسی، استاد بی‌رحم واقع‌گرایی سیاسی). 
موضوع: «قدرت، اخلاق و پایداری حکومت» 
عنصرالمعالی:  ما را چه سود اگر فرزندانمان تاج بر سر نهند، اما فرومایه شوند؟من کتاب نوشتم برای پسرم تا بداند شاهی نخست، انسان بودن است. 
نظام‌الملک: من دریافته‌ام اگر نظام حکومت سامان نداشته باشد، حتی فرزندی فرزانه نیز نابود می‌شود. من نوشتم تا شاهان بدانند  قدرت بدون دیوان، دین و عدل نمی‌پاید. 
ماکیاولی: و من آموختم که جهان نه با عدل و نه با دین، که با ترس، زور و تزویر می‌گردد. انسان‌ها چنان نیستند که باید باشند. پس شهریار باید چنان باشد که بتواند زنده بماند.
 بحث درباره‌ اخلاق در سیاست 
عنصرالمعالی: اخلاق، ستون روح حکومت است. پادشاه بی‌انصاف، گرچه قوی باشد، در دل رعیت جای ندارد. 
نظام‌الملک: اخلاق باید در خدمت نظم باشد. هرج‌ومرج در سیاست، بزرگ‌ترین بی‌اخلاقی‌ است. من با قانون، قاضی و دیوان، اخلاق را در رفتار حاکم نهادینه کردم.
 ماکیاولی : اخلاق اگر موجب ضعف شود، سمّ است. اگر سودمند باشد، ابزار است. شهریار نباید واقعیت را فدای آرمان کند. مردم باید فرمانبر باشند، نه عاشق. 
گفتگو درباره‌ مشروعیت قدرت
عنصرالمعالی: مشروعیت از اصل پادشاهی می‌آید؛ فرزند شاه بودن، پرورش در اخلاق، احترام مردم. 
نظام‌الملک: مشروعیت در ترکیب دین و دولت است. حاکمی که علما پشت او باشند، قدرتش قوام دارد.
 ماکیاولی: مشروعیت از نتیجه می‌آید: اگر شهریار بتواند کشور را نگه دارد، امنیت دهد، دشمن را دفع کند، مشروع است حتی اگر لازم باشد که دروغ بگوید یا کسی را بکشد.
 پایان گفتگو : سه مسیر، سه جهان‌بینی 
 عنصرالمعالی: «من پسرم را چنان پروردم که اگر تاجش را گرفتند، هنوز سرافراز بماند».
نظام‌الملک: «من سلطنت را چون معماری دانستم؛ ستونش دین، دیوارش قانون، سقفش عدل.» 
بنا بر آنچه گفته شد: 
*هدف سیاست:
 ماکیاولی: حفظ و گسترش قدرت. 
نظام‌الملک: سامان حکومت و دوام سلطنت. 
عنصرالمعالی: پرورش فرد شاه‌وار. 
*دیدگاه به اخلاق 
ماکیاولی: تابع نتیجه، ابزار کنترل. 
نظام‌الملک: ابزار نظم و دیانت. 
عنصرالمعالی: اصل سیاست است.
* پایه مشروعیت 
 ماکیاولی: بقا، نتیجه، قدرت واقعی. 
نظام‌الملک: دین، دیوان، سنت. 
عنصرالمعالی: نسب، ادب، تربیت.
*راهکار بقا 
ماکیاولی: ترس و تدبیر. ‌
 نظام‌الملک: نظم و دین. 
عنصرالمعالی: محبوب بودن.
 ماکیاولی: «شهریار را آموختم چگونه در این معماری، اگر سقف ریخت، خودش بماند.» 
***
 از چت پرسیدم: آیا مارکوس اورلیوس امپراتور فیلسوف روم را نیز می‌توان با اینان سنجید؟ گفت: آری، اما از جنسی متفاوت. او نه اندرزگو بود، نه وزیری سیاستمدار، نه نظریه‌پرداز قدرت، بلکه امپراتورـ فیلسوفی رواقی بود که «قدرت را در سایة خرَد و خویشتنداری» می‌خواست. 
 مارکوس اورلیوس  امپراتور روم (۱۶۱ تا ۱۸۰ م) بود،  نویسنده «تأملات»، از عمیق‌ترین متون فلسفه اخلاقی ـ عملی، پیرو مکتب رواقی‌گری؛ مکتبی که بر خویشتن داری، فضیلت، پذیرش تقدیر و آرامش درونی در برابر بی‌عدالتی‌های بیرونی تکیه دارد. مقایسه کلی آنان را می‌توان در این مقایسه دید که نقش هدف و قدرت چگونه فهمیده می‌شود. 
عنصرالمعالی:   قدرت با ادب، عدالت و تربیت حفظ می‌شود.
نظام‌الملک: قدرت نیازمند دین، دیوان، و قاطعیت اداری است.
 ماکیاولی: قدرت با ترس، نظارت، و واقع‌گرایی مطلق حفظ می‌شود. 
مارکوس اورلیوس: قدرت یک وظیفه سنگین است، نه نعمتی برای لذت یا دسیسه.

تفاوت‌های اصلی
 ۱. نگاه به قدرت و وظیفه
 ماکیاولی: قدرت برای حفظ کشور، ممکن است بی‌رحم باشد. 
نظام‌الملک قدرت را در نظم حکومتی می‌جوید.
مارکوس اورلیوس قدرت را همچون «امتحان روانی» می‌بیند. او می‌نویسد: «پادشاهی دشوار است، زیرا باید با هر وسوسه‌ای برای سوء‌استفاده از قدرت بجنگی.»
 ۲. نگاه به اخلاق 
در نگرش مارکوس اورلیوس، اخلاق از نوعی فلسفه‌ درونی، عمیق و فردی است: «تو نمی‌توانی جهان را عوض کنی؛ اما می‌توانی واکنش خود را به آن اصلاح کنی.» 
در نگاه عنصرالمعالی و خواجه، اخلاق رنگ دینی و اجتماعی دارد. 
در نظر ماکیاولی، اخلاق ابزار است:اگر مفید باشد، به کار ببر وگرنه دور بینداز. 
۳.نگاه به انسان و جهان
 اورلیوس: فانی، خردمند، باید خویشتن‌دار باشد، بی‌رحم، اما قابل درک. درونت را اصلاح کن، بیرون خودش درست می‌شود. 
عنصرالمعالی: نیک‌سرشت اما قابل فریب و پرمکر، اما قابل هدایت. خودت را نیک بساز تا پادشاهی‌ات نیک باشد.
 نظام‌الملک: فریب‌پذیر؛ نیازمند نظم ناامن؛ بدون دیوان ناپایدار نظم مذهبی و دیوانی ضامن دوام حکومت است. 
ماکیاولی: خودخواه و نادان، خشن و بی‌رحم، یا بازی را بلدی یا حذف می‌شوی.

مقایسه انوشیروان و  اورلیوس 
پرسیدم اکنون که صحبت از بزرگان و فرمانروایان سیاستگزار و اندیشمند شد، آیا خسرو انوشیروان ساسانی را نیز می‌توان در این شمار قرار داد؟  چت گفت: ‌بله، بی‌تردید انوشیروان نه تنها در میان فرمانروایان، بلکه در میان فرمانروایان اندیشمند، مصلح و قانون‌مدارِ تاریخ ایران ‌زمین جایگاهی برجسته دارد.  بیایید جایگاه او را از چند منظر بررسی کنیم. 
ویژگی‌های کلیدی انوشیروان (حکومت: ۵۳۱ ـ۵۷۹ م) : اصلاحات بزرگ دیوانی، مالیات‌ عادلانه، اصلاحات کشاورزی، بازسازی طبقات اجتماعی، گسترش عدالت، تشکیل نظام قضایی پیشرفته؛ شنیدن داد مظلومان، حمایت از فلسفه و علم، برپایی آکادمی فلسفی جندی‌شاپور؛ پناه دادن به فیلسوفان یونانی پس از بسته شدن آکادمی آتن، تقویت طبقه دبیران (دیوانیان)،  تقویت زیرساخت‌های حکمرانی با طبقه‌ای دانا و وفادار، و برخورد هوشمندانه با دین زرتشتی. در نگاه متفکران پس از او:
فردوسی در شاهنامه، او را سرمشقی از داد و خرد می‌داند. 
نظام‌الملک در سیاست‌نامه او را نماد پادشاه حکیم، نه فقط مقتدر می‌داند.
در ادب فارسی از شاهان عادل و حکیم شمرده می‌شود. در قیاس با متفکرانی که درباره آنها گفتگو داشتیم: 
نقش واقعی در قدرت؛ توجه به اصلاحات اداری
انوشیروان:پادشاه مقتدر ،  اصلاحات اداری بسیار بالا
 عنصرالمعالی: شاهزاده منطقه‌ای، اصلاحات اداری محدود  
نظام‌الملک: وزیر قدرتمند،  اصلاحات بسیار بالا
ماکیاولی: دیپلمات و تحلیل‌گر، اصلاحات کم
اورلیوس: امپراتور فلسفی،  اصلاحات کم

دید به عدالت
انوشیروان: اصل سلطنت، رابطه با دین زرتشتی معتدل
عنصرالمعالی: فضیلت فردی، مسلمان سنتی
 نظام‌الملک: ابزار حکومت، متعصب دینی ـ سیاسی
 ماکیاولی:  امری ثانویه، جدا از دین
مارکوس اورلیوس: فضیلت فلسفی. 
 جمع‌بندی: 
اورلیوس فیلسوفی بود که به‌طور اتفاقی امپراتور شد و انوشیروان شاهی بود که با سیاست و حکمت، رفتار فیلسوفانه پیشه کرد. او بنیانگذار نظام حکومتی و فرهنگیی شد که قرنها بر ایران تأثیر گذاشت تا آنجا که خلفای عباسی دربار و دیوان‌سالاری خود را بر الگوی ساسانی ساختند.

گفتگوی خیالی دو فرمانروا: «قدرت چیست؟»
 مارکوس: قدرت برای من وزنه‌ای بود بر شانة جان. هر شب می‌نوشتم تا فراموش نکنم که انسانم، نه خدا. فرمان می‌دهم، اما به مرگ نیز فرمان نمی‌برم. 
انوشیروان: من آموختم که اگر پادشاه در جان خویش قانون نداشته باشد، هزار قاضی و دیوان، شاهی‌اش را نگاه نخواهند داشت. من فرمان دادم، اما با گوش باز. من عدل را نیافریدم، بلکه خود را به آن رساندم. 
 گفتگوی دوم: «رعیت و عدالت» 
مارکوس: رعیت، آیینة فرمانرواست. اگر من تند باشم، آنان وحشی می‌شوند. اگر آرام باشم، شاید اندکی آرام‌تر شوند؛ اما انسان‌ها در اصل خود، ناپایدارند. 
انوشیروان: من بر سردر دادگاه‌ها نوشتم: «به‌جز داد، هیچ چیز پادشاهی را نگاه نمی‌دارد.» 
 گفتگوی سوم: «علم و فلسفه»
 مارکوس: من فلسفه را نه در آکادمی، بلکه در میدان جنگ نوشیدم. وقتی طاعون بر روم تاخت، نپرسیدم چرا، بلکه پرسیدم: چگونه تاب آورم؟
 خسرو: جندی‌شاپور را ساختم [گسترش دادم]، نه برای طبیبان، بلکه برای آنکه اندیشه زنده بماند. وقتی فلاسفه یونان از آتن رانده شدند، من به آنان پناه دادم. شاه بی حکمت، همان دیو است.

ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی