بخش شانزدهم       *دکتر محمدحسن ابریشمی

ب. گزارش نویسندة ایرانی از هجوم ملخ به نواحی سیرجان
نویسندة پرکار ایرانی، دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی، استاد تاریخ دانشگاه تهران (وفات ۵ فروردین ۱۳۹۳) که وابستگی و دلبستگی فوق‌العاده خاص به دیار کرمان و تاریخ و مردم این سرزمین داشته و همواره در نگارش‌های خویش به آن پرداخته است؛ از آن جمله گزارشی غم‌انگیز و خواندنی از هجوم هراسناک میلیونی دسته‌های ملخ به سیرجان (در سال ۱۳۲۱) دارد. وی مطالب فراوان و گفتنی‌های بسیار و ناشنیده‌های، خاطره‌ها و داستان‌های انبوه، مستند به منابع و شنیدنی‌های گوناگون دربارة کرمان در آثار خود نقل کرده است.
 بی‌گمان هیچ‌کس دربارة کرمان به‌اندازه مرحوم باستانی پاریزی مطلب ننوشته، آن‌هم مطالب جذاب و خواندنی و گاه خیال‌پردازانه مفصل، با انشای روان و دلنشین که خاص وی بوده است. ازجمله کارهای ماندگار باستانی تصحیح و چاپ منابع تاریخی و ادبی مربوط به کرمان است که مقدمه مبسوط و ماندگار آن، ضمن معرفی کتاب و نویسنده، مطالب خواندنی آن نگارش‌های متن را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. ازجمله در تصحیح و انتشار کتاب سلجوقیان و غُز در کرمان، تألیف افضل الدین ابوحامد کرمانی (وفات حدود ۶۱۷، مقارن حملة مغولان) مقدمه‌ای با مطالب خواندنی در ۲۵۰ صفحه نوشته است. ازجمله مطالب تاریخی با اهمیت در آن مقدمه عبارت از گزارش جالب باستانی پاریزی دربارة هجوم ملخ به سیرجان در قرن حاضر است (روانش شاد باد):
اصولاً فصل بهار در کرمان همیشه انبارهای خالی می‌شود و به‌اصطلاح محلی «گرسنگیِ زیرِ بافه» و گرسنگیِ «زیرِ خرمن» پدید می‌آید و من خود در سال ۱۳۲۱ ش ـ ۱۹۴۲ م که در سیرجان تحصیل می‌کردم نمونه‌ای از این گونه قحطی ها را دیدم، در بهار همین سال بود که مردم بیچاره برای دریافتِ خونِ حیواناتِ ذبح شده، جلوی سلّاخ‌خانه صف می‌کشیدند، اینان خون را ـ اگر به دست می‌آوردند ـ کمی روی آتش ملایم گرم می‌کردند تا اندکی می‌بست یعنی «دلمه» می‌شد و می‌خوردند. بسا اوقات صف به نیمه نرسیده بود که اطلاع داده می‌شد کشتار تمام شد و بسیاری به همین مقدار خون نیز نمی‌رسیدند و کاسه‌های خالی در انتظار خون باز می‌گشت. 
در همین سال ۱۳۲۱ ش اگر ملخ به حدود سیرجان نیامده بود شاید مرگ‌ومیر بر اثر قحط چند برابر می‌شد، فقط این مائدة آسمانی بود که عدة کثیری را نجات داد! بودجه غذای تحصیلی من در سیرجان پنج من آرد ماهیانه بود که از ده «پاریز» می‌آوردند و در فصل بهار این بودجه نزدیک بود منقطع شود، آرد حکم قاچاق داشت: دمِ غروب حدود یک فرسنگ در ریگ سیرجان با یکی از همکلاسان، به پیشواز قافله‌ای که از پاریز می‌آمد می‌رفتیم و انبانِ آرد را بر سر گرفته و چون پاسی از شب می‌گذشت ترسان و لرزان از بیراهه خود را به محلات مطرودِ غربی شهر ـ که از حدود عوارض و نواقل و گشتِ مأمورین دور بود ـ به داخل شهر می‌افکندیم و به خانه می‌آمدیم.
 در آن سال یونجه‌های باغ‌ها بالکُل بالا نگرفت و به دواب و چارپایان نرسید چه همه را سربازان ـ که به آنها غذایی نمی‌رسید ـ به‌عنوان ناشتایی خورده بودند! از سوراخ آب باغ‌های «بمید» داخل باغ می‌شدند و یونجه‌ها را می‌چریدند!آن سال گندم یک من به پنج تومان و شش تومان رسید و قند به شصت تومان و حال آن که درآمد مردم سخت پایین بود و حقوق یک تن آموزگار از هشتاد تومان تجاوز نمی‌کرد و باورنکردنی است که من یک سال ترک تحصیل کردم فقط از این بهانه که دیدم فی‌المثل اگر تحصیلی کنم و به آموزگاری هم برسم تازه حقوق من به‌اندازه ده پانزده من گندم بیش نیست و حال آن‌که همان روزها در دهات معمولاً یک چارپادار ماهیانه ۱۴ من گندم و جو (بالمناصفه) جیره داشت که خود به‌اندازه حقوق یک معلم بود، اضافه به آن‌که آن چارپادار در سال یک نمد و یک جُفت گیوه هم جزء مواجبش بود و آموزگار چنین اضافاتی نداشت! بسا مردم خانه و ملک را فروختند و به داراب و فسا رفتند و در ازاء حبه‌ای ملک یک بار گندم خریدند و چه‌بسا که همان بار گندم نیز در بین راه نصیب دزدان و راهزنان می‌گردید.
در ده‌، غذای مردم بعد از ملخ به «کاچی» منحصر شده بود که مشتی آرد را در مقداری شیر و مبلغی علف می‌ریختند و می‌پختند.
 همة حاصل به ثمن بخس و سلف فروخته شد آن‌هم چگونه پیش فروشی! یک من روغن را با ۵ من گندم و جو عوض کردند و گوسفندی را در ازاء دو من ارزن فروختند و بادام و کتیرای سلف به «منامنی» یعنی معاملة پایاپای با بقولات رسید و در میان طبقة کاسب و پیشه‌ورها، به قول پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزی:
آنکه بُدی از همه دیندارتر                      داد «گِرُو» همسرِ بادامِ تر
 
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی