«دولتیان با این فیروزی( به توپ بستن مجلس و سرکوب آزادیخواهان نهضت مشروطه) کار را پایان یافته می شماردند، ولی نه چنین میبود. راستست که در نتیجه این پیشامدها انبوه مجاهدان نومید گردیده تفنگهای خود را به زمین گذاردند، ولی ستارخان که از سالها در تبریز به دلیری شناخته بوده، و در این جنگهای بازپسین کاردانی و مردانگی بسیار ازو سرزده بود، با دسته کوچکی از پیرامونیان خود میایستاد، و پروایی از این پیشامدها نمیداشت. در این دو روزه که دیگر کویها دست از جنگ کشیدند و دولتیان به شهر درآمدند مجاهدان قفقازی و برخی از دلیران بنام، از حسین باغبان و دیگران، که سر فرو آوردن به دولتیان نمیخواستند به امیرخیز پناهیده در نزد او میبودند. اینان با همه اندکی استوار میایستادند... و این یک پشتیبانی از ستارخان شمرده میشد. دولتیان به این ارج نمیگذاردند، و هر کسی میپنداشت ستارخان یا دستگیر میگردد و یا گریخته جان به در میبرد. هیچ کس گمان نمیبرد که او در برابر این همه دشمنان خواهد ایستاد و فیروز هم خواهد گردید. راستی هم این ایستادگی گردانه ستارخان یک کار بزرگی میباشد. در تاریخ مشروطه ایران هیچ کاری به این بزرگی و ارجداری نیست. این مرد عامی از یک سو اندازه دلیری و کاردانی خود را نشان داد، و از یک سو مشروطه را به ایران بازگردانید. مشروطه از همه شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز باز میماند. از تبریز هم برخاسته تنها در کوی کوچک امیرخیز بازپسین ایستادگی را مینمود. در سایه دلیری و کاردانی ستارخان بار دیگر به همه کویهای تبریز بازگشته، سپس نیز به همه شهرهای ایران بازگردید.»۱
۲۵آبان سالروز درگذشت ستارخان؛ سردار ملی؛ است. ستارخان قهرمانی بود که به همراه چند تن از مشروطهخواهان محله امیرخیزِ تبریز در برابر اعاده استبداد ایستاد و در این راه جانبازیها و دلاوریها کرد ولی سرنوشتی غمانگیز داشت.
پس از پیروزی مشروطهخواهان و فتح تهران، روسها که وجود مشروطهخواهان مسلح را در تبریز برنمیتابیدند، از دولت ایران خواستند تا ستارخان و باقرخان را به همراه سایر مجاهدان تبریز به تهران بخواند. از همین روی مجاهدان تبریز با دعوت دولت راهی تهران شدند. رجال دولتی و مردم تهران به پیشواز ستارخان و باقرخان رفتند و آنها را با عزت و احترام به تهران وارد کردند. دولت برای اقامت مجاهدان تبریز پارک اتابک را برگزید و آنها در آن محل ساکن شدند. مجلس نیز لقب سردار ملی را به ستارخان و سالار ملی را به باقرخان داد و لوحههایی طلایی در تکریم این دو سردار به آنها تقدیم کرد.
چندی از اعاده مشروطه نگذشته بود که مشروطهخواهان مسلح در پایتخت مبدل به ابزاری در دست سیاستمداران شدند و موجبات ناامنی در تهران را فراهم آوردند. آنها به طرفداری از احزاب سیاسی دست به ترور رهبران مشروطه از جمله سید عبدالله بهبهانی زدند. دولت دستور خلع سلاح عمومی را صادر کرد. بختیاریها و مجاهدان ارمنی به استخدام دولت درآمده بودند و به همین سبب با خلع سلاح عمومی در تهران همراهی کردند. اما مجاهدان تبریز هم خلع سلاح میشدند و هم شغلی به آنها محول نشده بود. از همین روی در برابر خلع سلاح مقاومت کردند و دشمنان و رقیبان ستارخان در دولت و نیروهای انتظامی در آتش اختلافات دمیدند. سرانجام کار به درگیری انجامید و تیری به پای ستارخان اصابت کرد. تیر از جانب یکی از اطرافیان وی شلیک شده بود:
«خود سردار را عقیده بر این بود که مرا یکی از کسان خود من زد و اسم او را هم میگفت که فلانی بود و دلیلش هم این بود که میگفت آنجا که من تیر خوردم محلی نبود که در معرض تیر واقع شود، در میان راهرویی که هیچ روزنه نداشت تیری از خارج محال بود که بدانجا برسد.»۲
سرانجام با شدت گرفتن حملات باقرخان و سایر مجاهدان تبریز خواستار پایان درگیری شدند و اسلحه خود را تحویل دادند. قوای دولتی هرچه در پارک اتابک بود به غارت بردند و حتی به لوحه طلاکوبی که مجلس به سردار ملی و سالار ملی داده بود نیز رحم نکردند.
اطرافیان باقرخان هرچقدر گشتند نتوانستند ستارخان را بیابند. به همین سبب باقرخان به تنهایی راهی منزل صمصامالسلطنه بختیاری شد. سرانجام با جستجوی بیشتر ستارخان را در راهرو پیدا کردند در حالی که زخم برداشته و افتاده بود. او را در درشکهای گذاشتند و به منزل صمصامالسلطنه بردند. در آنجا پزشکی بر بالینش حاضر کردند و زخم او را پانسمان کردند. پزشک توصیه کرد که ستارخان نباید حرکت کند.
با آنکه لقمانالدوله پزشک سرشناس تهران معالجه پای ستارخان را بر عهده داشت ولی آثار بهبود مشاهده نمیشد. سرانجام شورای پزشکی تشکیل شد. پزشکان اتفاق نظر داشتند که باید پای مجروح سردار ملی قطع شود، ولی وی به این کار رضایت نداد. سرانجام پزشکان به این نتیجه رسیدند که استخوانهای ریز خرد شده را با جراحی از پای ستارخان خارج کنند. عمل جراحی در منزل صمصامالسلطنه و در حضور چند تن از رجال سیاسی انجام شد.
ستارخان پس از این عمل جراحی نزدیک به چهار سال زندگی کرد. وی با کمک عصا توانست راه برود و حتی یکی دو بار هم به مجلس رفت. اما دیگر سلامتی کامل خود را نتوانست به دست آورد. با رسیدن خبر اعدام مشروطهخواهان تبریز به ویژه برادر و برادرزادگان ستارخان توسط عمال روسیه تزاری، اندوه جانکاه فقدان عزیزان بر رنج جراحت ستارخان افزوده شد.
در آبان ۱۲۹۳ ستارخان به قصد زیارت راهی امامزاده داوود شد اما وقتی به تهران بازگشت، دچار بیماری شد و پایش ورم کرد. از چند جا پای او را تیغ زدند تا نقاهت بهبود یابد ولی حالش به تدریج بدتر شد. ستارخان سه روز قبل از درگذشت، دریافت که مرگش قریبالوقوع است، از همین روی، سید جلیل اردبیلی را خواست و مسئولیت مراسم تدفین و ترحیم خود را به وی سپرد.
سرانجام عصر روز سه شنبه ۲۵ آبان ۱۲۹۳ سردار ملی چشم از جهان فروبست. انتشار خبر درگذشت وی سبب اندوه عمومی شد. بر اساس دستور رئیسالوزرا به مدت دو روز مجلس ختمی در مسجد شیخ عبدالحسین برپا شد و ظهر روز دوم شاهزاده اعتضادالدوله به مسجد آمد و مراسم ختم به اتمام رسید، سپس از طرف دولت از سوگواران پذیرایی مفصلی کردند. عصر همان روز مراسم تشییع پیکر سردار ملی با حضور مردم و نیروهای نظامی و انتظامی به صورت رسمی برگزار شد. تابوت را بر روی توپ گذاشتند و با موزیک و احترام بسیار به جوار حضرت عبدالعظیم بردند و پیکر ستارخان را در صحن مرقد آن امامزاده عظیمالشأن به خاک سپردند.
هنگامی که خبر درگذشت ستارخان به استانبول و سایر شهرهای عثمانی رسید، ایرانیان ساکن این شهرها بسیار اندوهگین شدند و برای سردار ملی مجالس ختمی در این شهرها برپا شد. در این مراسم علاوه بر ایرانیان تعداد زیادی از مردم عثمانی نیز شرکت کردند و نام و یاد قهرمان بزرگ نهضت مشروطه ایران را گرامی داشتند.
راوی روزهایی که گذشت
پانویس
۱ ) احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۶، ص۶۹۳-۶۹۱
۲ ) اسماعیل امیرخیزی، قیام آذربایجان و ستارخان، تهران، نگاه، ۱۳۷۹، ص ۵۰۰
شما چه نظری دارید؟