علیرضا میرزایی

در بخشهای پیشین، از  مفهوم امر ایرانی،  اهمیت ویژگی های ایرانی و زبان فارسی و  پرهیز از رویکردهای ملی‌گرایانه گفته شد. اینک بخش پایانی:
راه‌یافتن به حقیقت ایرانی
  همواره باید مدنظر داشت هر آن ‌که بیرون از ساحت لوگوس یک قوم قرار دارد (مثلاً یک بیگانه)، هر چقدر هم بتواند به حقیقت آن قوم نزدیک شود، باز پا در لوگوس قوم خویش دارد. پس انتظار از او برای برآوردن تمامی آن خواسته‌هایی که در فهم حقیقت جهان ایرانی داریم، بیهوده است. هرچند شروطی هست که شاید بشود در این رأی تجدیدنظر کرد: 
   اول اینکه فهم حقیقت قوم برای شخصی که در بطن جهان آن زندگی می‌کند، از لحاظی دشوار است؛  زیرا آرمیدن در آغوش لوگوسی که به او پناه داده، به قول هایدگر، امری «دم دست» و عادی است. اما فهم تمامیت آن، نیازمند رسیدن به ساحتی فرادستی است؛ یعنی فاصله‌گرفتن از جهان قوم، و مشاهده‌ای دوباره از فاصله است. 
ما با پدیدارهای جهان اطرافمان چنان اخت و نزدیکیم که گاه وجودشان را احساس نمی‌کنیم. این مثال همان ابزاری است که هایدگر در فصل تحلیل بنیادین دازاینِ کتاب «هستی و زمان» بدان اشاره می‌کند. دازاین در زندگی روزمره، از ابزارها بدون پرسش از ماهیت‌شان استفاده می‌کند؛ یعنی ابزارها برایش «دم‌دست» هستند. تنها زمانی که یک ابزار خراب شد، تبدیل به امری «فرادست» می‌شود و در این هنگام دازاین متوجه فرادستی‌بودن آن می‌شود. به همین سیاق پدیدارهای درون جهان ما، مثلاً شاعری چونان مولوی، از آن روی که پیوسته به او مراجعه می‌کنیم، یا شعرش را مکرر می‌شنویم، امری بدیهی است؛ اما اگر در یک فیلم خارجی، اسمی از مولوی برده شود، تازه متوجه می‌شویم که شاعری به نام مولوی داریم. 
فرمالیست‌های روس این مهم را در مورد زبان و زبان شعر مثال می‌زنند. به ‌زعم آنها زبان در زندگی روزمره و در وجه عملی خود، همچون ابزاری است که بدون اینکه به آن بیندیشیم، به کارش می‌بریم. تنها در شعر است که با رویداد آشنایی‌زدایی، بیگانه‌انگاری، یا همان خلاف‌آمد عادت، متوجه حضور زبان می‌شویم. از این‌ روی راه‌یافتن یک دازاین به حقیقت قوم خود، نیازمند نوعی بیگانه‌انگاری و فاصله‌گذاری از جهانی است که در آن به سر می‌برد. در همین راستا، تنها کسی که دور از زادبوم خود به سر می‌برد، می‌تواند به آن بیندیشد، زیرا همین دوری و فاصله، آن را از پدیداری دم‌دست، به امری فرادست مبدل می‌کند. مگر چنین نیست که در مرگ عزیزان، حضورشان را بیش از زمانی که در کنارمان بودند، احساس می‌کنیم؟
بیگانه‌انگاری چگونه حاصل می‌شود؟ یک راه این است که از منظر یک بیگانه و دیگری، در قوم خود نظر کنیم. همواره سفرنامه‌هایی که از منظر خود به ایران نگریسته‌اند، حاوی مطالب ارزنده‌ای هستند. هرچند فهم اکثر این ایرانگردان در همان نگاه بیرونی متوقف شده است که  دو دلیل دارد: نخست اینکه پای در لوگوس خود دارند و فهمشان از حقیقت یک اقلیم یا قوم، فهمی بازنمایانه برای قوم خود. دومی هم برمی‌گردد به مشکل کلمات ترجمه‌ناپذیر. فهم حقیقت هر قوم نیازمند منزل‌گزیدن در لوگوس آن قوم است. این مهم برای فرد بیگانه، به معنی پای برکشیدن از لوگوس خویش است که تقریباً ناممکن است؛ زیرا نه کسی می‌تواند قوم و زبان خود را فراموش کند و نه حقیقت پوشیده در لوگوس میزبان، رازهای خود را به‌راحتی با کسی در میان می‌گذارد. این «در میان نهادن» تابع تصمیمات میزبان نیست، بلکه ریشه در کلمات ترجمه‌ناپذیری دارد که حقیقت قوم در آنها پنهان است. 
تشرف 
در ساحت امر ایرانی، این مسئله تا حدودی در آیین «تشرف» حل شده است. در چنین آیین‌هایی، فرد با گذراندن آزمون‌ها و رعایت برخی محرّمات موقت و دائم، در خود می‌میرد و در یک استحالة رمزگونة درونی، از ساحتی معمولاً دنیوی و نامقدس می‌رهد و به ساحتی معنوی و قدسی گام می‌نهد؛ یعنی اگر دازاینِ ایرانی متوجه شود که مستشرق از نگاه سطحی و توریستی، پای در ساحتی ژرف‌تر برای کشف حقیقت قوم میزبان نهاده، آن را به آغوش باز می‌پذیرد و به چنان مرتبه‌ای می‌رساند که فردی مثل کُربن به‌ دفعات از عبارت «ما ایرانیان» یا «ما شیعیان» استفاده کند. هرچند رسیدن به این سرمنزل، به‌واسطة خصلت میهمان‌نوازی ایرانیان که در معنایی راستین گشودگی به دیگری است، هموار شده است، نیازمند آشناشدنی ژرف است تا پیغام سروش در گوشش نجوا شود. 
البته کربن لایق چنین تشرفی بود.  مگر می‌شود از کنار رنج و مرارت‌هایی که او در شناساندن ایران و خصوصاً اسلام ایرانی در جهان متحمل شده، به‌راحتی گذشت؟ عملاً می‌شود مطالعات اسلام شیعی در اروپا را که پیشتر نبود، به قبل و بعد از کربن تقسیم کرد. رفت‌وآمد حدوداً سی‌سالة او به ایران، نه صرفاً به عنوان یک پژوهشگر، که عملاً او را به قول خودش مبدل به «زائرِ ساحت قدس در جهان ایرانی» کرده بود.  با وجود همة اینها، نباید از کنار نقدهایی که به شیوة تأمل او در امر ایرانی وارد است، گذشت. از آن جمله می‌توان به‌ عدم تأمل بیشتر او در گنجینة شعر ایرانی یا همان ساحت حکمرانی «امر شاعرانه» اشاره کرد. 
سخن پایانی
تأملات و پژوهش‌های کربن در تاریخ حکمی ایران، میراثی گرانبهاست. چه مجلدات «اسلام ایرانی»، چه تصحیح و انتشار مجموعة «گنجینة نوشته‌های ایرانی» و چه فتح باب «مطالعات اسلامی ـ شیعی» در کرسی‌های دانشگاهی اروپا. او زائری پای‌ کار بود که تا واپسین روزهای حیات، گرد معبد امر ایرانی طواف و مناجات کرد و حق زیارت را به‌جا آورد. آنچه کربن به‌تنهایی انجام داد، حقیقتاً شگفت‌انگیز است. هرچند جای تأملی وسیعتر در گنجینة متون شعری ایران در کار او خالی است. 
نثر هر چقدر نزدیک به حقیقت باشد، نمی‌تواند تمامی حق‌ مطلب را در بیان آن به جای آورد، چراکه مسئله بیان صرف حقیقت در زبان نیست، بلکه حقیقت خود زبان است. و این مهم تنها در امر شاعرانه به ‌غایت خود نمودار می‌شود. تاریخ ایران، «تاریخ حکمرانی بلامنازع امر شاعرانه» است؛ شعری که نام ‌بردن از «خداوند جان و خرَد»، یعنی لوگوس قوم را، والاترین ساحت اندیشه‌ورزی می‌داند. رویدادی که محصول امکان‌های هستی‌شناختِ شاعرانه‌ای است که در لوگوس و خاستگاه حقیقت امر ایرانی به ودیعه نهاده شده.
متأسفانه تاکنون شعر ایرانی، یا از نظر تاریخ ادبیات خوانده شده یا از منظر شکلهای ادبی، نه از منظر هستی‌شناختی به‌مثابه کلام و حقیقت هستی. فهم حقیقت امر ایرانی نیازمند تأملی ژرف و خوانشی پدیدارشناختی  ـ  هستی‌شناختی و بیرون از حوزة مطالعات ادبی است. هر خوانشی (اعم از جامعه‌شناختی، روان‌شناختی، تاریخی و باستان‌شناختی یا فرهنگی)، بدون چنین تأملی، بیهوده است. همین نکته  کافی‌ترین بهانه است برای پای برکندن دازاین ایرانی از لوگوس و جغرافیای انتولوژیک امر ایرانی و آوارة آرمانشهری موهوم و سرابی به نام جهان‌وطنی شدن.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی