دکتر علی فردوسی
از فواید شناخت ملتها و کشورهای دیگر، کشف قوت و ضعفهای آنهاست و نگریستن خود در آینه دیگران. ژاپن که شرقی ترین کشور آسیاست، ویژگی هایی دارد که شناخت آنها برای ما سودمند است، به ویژه وقتی که گوینده و در اصل بیننده اش جامعه شناسی همچون استاد فردوسی باشد.
غلبه فرم
یکی از اولین چیزهایی که کموبیش آدم در ژاپن بلافاصله متوجه میشود، این است که تا چه حد زندگی و فرهنگ ژاپنی بصری است. به طوری که اگر بخواهیم بگوییم مفهوم خدا در فرهنگ ژاپنی چیست، آن یک فرم خواهد بود، یک شکل! فرم به معنی خاص کلمه، یعنی در تفریقِ از محتوا. بسیاری از آیینهای ژاپنی مثل «آیین چای» سعی میکنند پدیده را به فرم خالص تبدیل کنند. مثل رقص که فرد حرکات بدن مثل راه رفتن، بلندکردن و نگاه کردن را تبدیل به فرم میکند، میخواهد حرکت را به خودی خود تبدیل به فرم بکند، نه اینکه حرکت در خدمت چیز دیگری باشد، بلکه حرکت در خدمت خودش باشد. یا مثل زبان که هر گاه تبدیل به فرم شود، میشود شعر.
به نظر من ژاپنیها در نوک انگشتان و نینی چشمشان زندگی میکنند. برخلاف مردم این سمت آسیا و غرب، فرهنگ ژاپن بسیار پیچیده است، خیلی پیچیدهتر از فرهنگ ما. آنجا زیبایی، در فرم است؛ اما این پیچیدگی در هنر ژاپنی میل بسیار زیادی دارد که خود را ساده و به فرم تبدیل کند. و چیزی که اجازه میدهد این پیچیدگی تبدیل به یک فرم ناب خالصِ قابل ارتباط شود، «انسجام» است.
ژاپن فرهنگ بینهایت منسجمی دارد و این انسجام از آنجا نشأت میگیرد که همه چیز سر جای خودش قرار دارد؛ برای مثال ریوکانها که همان مسافرخانه به سبک خانههای قدیمی ژاپن هستند، در کنار هتلهای مدرن و چندستاره فعالیت میکنند، با این تفاوت که کاملاً در درون فرهنگ ژاپنی قرار دارند و همه چیز در آنها ژاپنی است. شما از در که وارد میشوید، کفشتان را درمیآورید و گِتا (پاپوش یا صندل ژاپنی) به پا میکنید. هیچ میز و صندلی وجود ندارد. لحاف و تشک تاخورده در کمد است که شب برای خواب پهن میکنید و صبح مجدداً جمع میکنید. حمام و دستشویی بیرون و در انتهای سالن قرار دارد. یک کیمونو به شما میدهند و حمام و خزینه هم چوبی است.
منظورم این است که هر دو نوع این میهمانپذیرها در کنار هم فعالیت میکنند بدون اینکه با هم تضادی داشته باشند و هر کدام نیز قانون خودشان را دارند. یا در ورزش، هم سوموی ژاپنی دارند که کاملا ژاپنی برگزار میشود و هم بیسبال آمریکایی که به شکل آمریکایی اجرا میشود و حتی یک، دو، سه را هم ترجمه نکردهاند؛ یعنی اگر ورزش را گرفتهاند، آن را کامل گرفتهاند و حتی زبانش را هم ترجمه نکرده یا نمیکنند و دلیلش این است که ذهن غربی مدام به دنبال این است که حقیقت را به «یک» تقلیل بدهد؛ در حالی که ذهن ژاپنی اینگونه نیست.
مرزهای ژاپن بسته بود تا زمانی که آدمیرال پِری در اواسط قرن نوزدهم با زور وارد ژاپن میشود. اینجا بود که ژاپنیها فهمیدند اگر یک آدمیرال با چهار پنج کشتی زهوار دررفته و بدون هیچ اسلحهای یک کشور را فتح میکند، نشانه قدرت کشور فاتح نیست، بلکه دلیل بر ضعیف خود آنهاست. ژاپنیها قبول کردند ناگزیرند که اگر میخواهند مقتدر باشند، باید در جهان باشند و بلافاصله تئوری «تکنولوژی غربی، روح ژاپنی» را علم کردند.
سادگی
ژاپنیها پذیرفتند که اگر آنها ما را شکست دادند، پس حتماً دارند بعضی کارها را بهتر از ما انجام میدهند. پیچیدگی بیشتر مربوط به فرانسه و آلمان است؛ اما ادبیات انگلستان ساده است و به طور کلی آنگلوساکسونها هنرشان ساده است.
چه در استرالیا باشند، چه انگلستان. من با واسطه از یک دوست و از قول جان سرل شنیدم که از فوکو پرسیده بود: «چرا شما تا به این حد سخت مینویسید؟ چرا وقتی صحبت میکنی، کاملاً میفهمم؛ ولی وقتی کتابهایت را میخوانم، هیچ نمیفهمم؟» فوکو جواب داده بود: «ما اگر در فرانسه ساده بنویسیم، هیچکس برایمان احترامی قائل نخواهد شد! هر کدام از ما باید نثر خودمان را داشته باشیم و سبک بیان خودمان را اختراع کنیم و باید در طرز بیانمان نیز اهمیت فکری و علمیمان منعکس بشود. نه تنها در محتوی، بلکه در سبک نیز.»
البته فیلسوفان امروز فرانسه هم دیگر از آن نثر پیچیده فاصله گرفتهاند؛ برای مثال کارهای اول بدیو مثل «مانیفست فلسفه» را در نظر بگیرید که خود من ترجمه کردهام، اصلاً قابل فهم نیست و اشکال از من نیست؛ ولی بدیوی متأخر حتی در دشوارترین کتابهایش شروع کرد حرفهایش را ساده و قابل فهم زدن و کوشید نظراتش را منتقل کند نه اینکه خواننده را تحت تاثیر قرار دهد.
البته در کار هنر گاهی اوقات لازم میشود هنرمند مخاطب را آن چنان دور خود بچرخاند تا آن زمان که از چرخیدن ایستاد، دیگر نداند شمال کجاست و جنوب کجا! و با این گیج کردن، ساختارهای ذهن خواننده را میشکند و او را در حالت کنشپذیری قرار میدهد. این تمهید اجازه میدهد او حرف تازهای بزند که خواننده بلافاصله به پیشدادههایش ترجمه نمیکند. برای اینکه جهتها را از دست داده است. در کار هنر، از نظر من، پیچیدگی و اذیت کردن اصلاً اشکال ندارد. برای اینکه مخاطب مجبور بشود از خودش بیرون بیاید و دست و پایی بزند و برای چند لحظه گاردش را باز کند تا شما بتوانید ضربه وارد کنید. اگر در کار هنر آدم نخواهد ضربه بزند که اصلاً برای چه به آن میپردازد؟! علاوه بر تمام اینها، چیزی که اجازه میدهد ژاپن چنین ادبیات و سینمای درخشانی داشته باشد، این است که کشورشان از انسجام فرهنگی برخوردار است. جامعهای که تمام قطعاتش طوری کار میکند که یک انسان منسجم و فرهیخته را بار میآورد.
وحشت از خلأ
به ژاپنیها از کودکی تعلیم موسیقی داده میشود و کتابها در شمارگان میلیونی فروخته میشود. صد سال پیش کتابهایی در تیراژ سهمیلیون داشتند. در ژاپن و کشورهای آنگلوساکسون هنرمند میتواند به شعور مردم پشتگرم باشد؛ چون مردم تربیت شدهاند و همانجایی هستند که باید باشند و حفظ فرهنگ برایشان مهم است. این است که هنرمند خودش را جدای از مردم نمیداند. پس ناگزیر نمیتواند فرار کند و باید خوراک فکری مردم را تأمین کند. موراکامی در عین حال که نویسنده خوبی است، پرفروش نیز است. به خاطر اینکه مخاطب تربیتشدهای دارد که میتواند ادبیات درجه یک تولید کند و در عین حال برای اینکه خواننده داشته باشد، مجبور نیست اثرش را به ابتذال بکشد. در غرب چیزی وجود دارد به نام «وحشت از خلأ». میتوان گفت در اندیشه ایرانی چنین امری اندیشهناپذیر است؛ چرا که خدا همه جا هست، بنابراین خلأ وجود ندارد. ما از خلأ وحشت داریم. اما ژاپنیها از نظر فلسفی ترس از خلأ ندارند…
نکته دیگر اینکه هنرمند باید جایی را در درون کار خودش باز بگذارد. نباید کار راتمام کند و ببندد. باید یک جایی باشد که مخاطب خودش آن را تمام کند. حتی قصة شونکین هم قصه یک غیبت است.
یک نفر که رفته و حالا نویسنده دارد میگردد تا او را پیدا کند و در آخر نیز همه را نمیتواند پیدا کند. یک عالم ناگفته درونش است. چطور شد که او کور شد؟ و… یکی از شکلهای تکمیل کردن هر پدیدهای، پیداکردن قرینه است. قرینه جهان را کامل میکند و میبندد؛ برای همین، هنر ژاپنی از قرینه پرهیز میکند.
شما زمانی که در ژاپن به خانه کسی میروید، زیبایی و درخشش آن خانه و هنرمندی آن خانواده در این است که نباید ظروفی که با آنها از شما پذیرایی میکنند، جور باشد و حتماً یک چیزش باید کم باشد تا توجه را جلب کند. البته ما در هنر گلیم و قالی بافی ایرانی نیز این نکته را داریم. قالی بافهای حرفهای همیشه چند گره را متفاوت میزنند. این امضای آنهاست که نشان میدهد این اثر را یک ماشین درست نکرده، بلکه یک انسان تولید کرده است و یک نقصی باید داشته باشد. این دقیقاً یعنی انسانی کردن قالی. زمانی که در این باره از یک ژاپنی سؤال کردم، گفت: این بخشی از فروتنی ماست و اینکه میخواهیم بگوییم ما کامل نیستیم.

شما چه نظری دارید؟