استاد بهاءالدین خرمشاهی
مردی پدید شد که بلندست نام او
از نام هم بلندتر آمد مرام او
مشتق شده ست نام وی از نام کردگار
خوبان زنند سکّة دولت به نام او
از عرش، فوج فوج فرشته فرا رسد
تا لحظهای وقوف کند پشتبام او
فردوس «سایهپرورِ طرف کلاهِ» وی
کوثر چو قطرهای ست چکیده ز جام او
شمس و قمر که مطلع شعر الهیاند
منظومهوار نظم رُبا از نظام او
مستیم و سرخوشان ز خرابات وحدتش
شد خون رَز حلال به بیتالحرام او
«نهج»ش فقط ز وحی الهی فروترست
ما ناقصان کجا و کمال کلام او!
برخاست عطرش از گل سرخ محمدی
بنشست کفر و فتنة کفر از قیام او
از بهر دفع شب چو میان بست همتش
بس تیغ آفتاب دمید از نیام او
«در عفو لذّتی است که در انتقام نیست»
عفوش جهان بدید و ندید انتقام او
پیغمبری چو ختم شد و وحی سررسید
دنیا سپرد گوش به پند و پیام او
غرق نماز بود که سائل فرا رسید
از حق گرفت اجازه پی احترام او
خاتم گرفت سائل و حاتم گرفت درس
آزادگی ست حلقه به گوش غلام او
افلاک توسنی است که بعد از هزار قرن
تن داد و داد جان و سپس گشت رام او
حقّا کلید جنّت و دوزخ به دست اوست
بادا سلام بر وی و دارالسلام او!
حُسن ختام وام کنم از هنروری
صاحب سخن، که نیست به یاد ارچه نام او
«در کعبه شد پدید و به محراب شد شهید
نازم به حُسن مطلع و حسن ختام او»
که میشناخت؟!
استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه)
گر او نبود، دست خدا را که میشناخت؟
دست خدای عقدهگشا را که میشناخت؟
در طلعتش جمال خدا گر عیان نبود
آیینة خداینما را که میشناخت؟
گیرم که ناگزیر نمیشد ز ردّ شمس
آن شهریار حکمروا را که میشناخت؟
«الاّ» اگر جنیبه کش نام او نبود
آن شهسوار عرصة «لا» را که میشناخت؟
گر دست خضر دامن او را نمیگرفت
پیر طریق اهل ولا را که میشناخت؟
گر بوتراب بر گِل آدم نمیدمید
آن شهریار مُلک بقا را که میشناخت؟
هستی به زیر سایة لطف وی آرمید
ورنه هما و ظِلّ هما را که میشناخت؟
دشمن رهین لطف تو بودهست یا علی!
ورنه تو را به لطف و مدارا که میشناخت؟
گر سایة ولای علی بر سرم نبود
این خستهجانِ بیسر و پا را که میشناخت؟
«پروانة» مراد مرا داد شاه دین
گر لطف او نبود، گدا را که میشناخت؟
شما چه نظری دارید؟