آرش میری خانی - روزنامه اطلاعات|اقدام آمریکا در توسل یکجانبه به زور علیه ونزوئلا را نمیتوان صرفاً در قالب یک تصمیم مقطعی، واکنشی امنیتی یا حتی یک ماجراجویی شخصی از سوی دونالد ترامپ تحلیل کرد. این اقدام که بدون مجوز شورای امنیت و نظارت کنگره انجام شد، نشانه بروز یک منطق عمیقتر و ساختاریتر در سیاست خارجی آمریکا است؛ منطقی که از دل بحران هژمونی لیبرال، افول مشروعیت نظم بینالمللی پس از جنگ سرد و بازگشت الگوهای کلاسیک سلطه و استعمار سر برآورده است.
در این چارچوب، ونزوئلا نه مساله، بلکه نماد است؛ نماد بازگشت ایالات متحده به سیاست حوزههای نفوذ، تقدم ژئوپلیتیک بر حقوق بینالملل و جایگزینی چندجانبهگرایی با اراده یکجانبه قدرت مسلط. نظم حقوقی بینالمللی که پس از جنگ جهانی دوم بر پایه اصل منع توسل به زور شکل گرفت، پاسخی به تجربه ویرانگر امپریالیسم و جنگهای قدرتهای بزرگ بود.
ماده ۲ بند ۴ منشور ملل متحد، نه یک قاعده تکنیکی، بلکه بیانگر یک توافق هنجاری بنیادین بود؛ اینکه امنیت نباید محصول زور باشد، بلکه باید در چارچوب نتیجه قواعد مشترک و تصمیم سازی نهادهای جمعی تعریف شود.
اقدام یکجانبه آمریکا در ونزوئلا، بهویژه که با دستگیری نیکلاس مادورو به عنوان عالیرتبه ترین مقام این کشور مستقل همراه شد، عملاً این هنجار را تهی از معنا کرد و آن را به یک توصیه اخلاقی غیرالزامآور فرو کاست.
اما خطر اصلی نه در خود نقض قاعده، بلکه در عادیسازی نقض است. هنگامی که قدرت مسلط نظام بینالملل خود را فراتر از قانون تعریف میکند، نظم بینالمللی از یک نظام قاعدهمند به یک میدان رقابت عریان تنزل مییابد. در چنین جهانی، دیگر هیچ مبنای هنجاری معتبری برای مهار رفتار چین، روسیه یا هر دولت اقتدارگرای دیگری باقی نمیماند .
در اینجاست که دکترین مونرو بهعنوان چارچوب مفهومی سیاست آمریکا در ونزوئلا اهمیت مییابد. دکترین مونرو برخلاف روایت رایج صرفاً یک سیاست دفاعی نبود، بلکه از همان آغاز مبتنی بر یک سلسلهمراتب تمدنی و سیاسی بود که در آن ایالات متحده خود را قیم نظم نیمکره غربی میدانست. این دکترین، حاکمیت دولتهای آمریکای لاتین را مشروط و نسبی تعریف میکرد و مداخله آمریکا را نه استثنا، بلکه حق طبیعی قدرت
مسلط میدانست.
دولت ترامپ، با بازتعریف آمریکای لاتین بهعنوان «محیط پیرامونی» و «حیاط خلوت»، عملاً این دکترین را از نو احیا کرده است. در این قرائت، حضور چین، روسیه یا ایران در ونزوئلا نه یک انتخاب مشروع یک دولت مستقل، بلکه تجاوز به حوزه نفوذ آمریکا تلقی میشود؛ تلقی که اساساً با اصل حاکمیت برابر دولتها در تعارض است. در کنار مونرو، دکترین جکسونی منطق اجرایی این سیاست را شکل میدهد. جکسونیسم که ریشه در سنت سیاسی اندرو جکسون دارد، بر بیاعتمادی به نهادها، تحقیر دیپلماسی چندجانبه و تقدیس قدرت نظامی تأکید میکند. در این منطق، زور نه آخرین ابزار، بلکه نخستین پاسخ است.
سرعت، قاطعیت و نمایش قدرت، جایگزین مشروعیت و اجماع میشود. دولت ترامپ دقیقاً در همین چارچوب عمل میکند: بینیاز از شورای امنیت، بیاعتنا به متحدان و بیتوجه به پیامدهای بلندمدت.ترکیب دو دکترین مونرو و جکسون، سیاستی هیبریدی را بنا می نهد که میتوان آن را سلطه عریان نامید. براساس این سیاست که اکنون ترامپ و تیمش در حال پباده سازی آن هستند، کنترل محیط های پیرامونی از طریق حوزههای نفوذ و اعمال قدرت سریع در بیرون حرف اول را می زند. این ترکیب، روح استعمارگرایانهای دارد که منابع، سیاست و امنیت دیگران را تابع نیازهای قدرت مسلط میبیند.
مساله نفت در این میان، بُعد مادی و اقتصادی این سلطه را روشنتر میکند. ونزوئلا فقط یک بحران سیاسی برای کاخ سفید نیست، بلکه ترامپ این کشور را به شکل یک بانک انرژی برای باز تامین منابع آمریکا می بیند. ترامپ می خواهد با استفاده آزادانه از منابع عظیم نفتی و ذخایر معدنی فراوان ونزوئلا جایگاه سیاسی خود را نیز ارتقا دهد. وعدههای ترامپ درباره کاهش قیمت نفت را باید در همین چارچوب تحلیل کرد.
این وعدهها بیش از آنکه یک سیاست صرفاً اقتصادی باشند، بخشی از یک راهبرد ژئوپلیتیک محسوب می شوند. می توان گفت که تلاش برای دسترسی به منابع انرژی از طریق زور، بازتولید همان منطق استعمار کلاسیک است؛ منطقی که تنها در زبان و ظاهر تغییر کرده، اما ماهیت آن دست نخورده باقی مانده است.
در نهایت، این اقدام پیامی چندلایه و حسابشده به چین، روسیه و ایران مخابره میکند؛ پیامی که فراتر از پرونده ونزوئلا، به منطق کلی رفتار ایالات متحده در نظم در حال گذار جهانی اشاره دارد. واشنگتن با این اقدام نشان میدهد که در مواجهه با افول نسبی قدرت خود و گسترش نفوذ رقبای راهبردی، آماده است از چارچوبهای حقوقی و نهادی که خود زمانی مدافع آنها بوده، عبور کند.
این پیام بهویژه متوجه چین بود؛ کشوری که با سرمایهگذاری اقتصادی، حضور دیپلماتیک و پیوندهای انرژیمحور، در حال گسترش نفوذ خود در آمریکای لاتین است. اقدام آمریکا در ونزوئلا، در این معنا تلاشی برای ترسیم خطوط قرمز ژئوپلیتیک و بازتعریف حوزههای ممنوعه برای پکن بود.
برای روسیه و ایران نیز، این اقدام حامل پیام مشابهی است؛ اینکه آمریکا دیگر خود را مقید به منطق بازدارندگی نهادی یا سازوکارهای جمعی نمیداند و در صورت لزوم، به کنشهای یکجانبه و قهری متوسل
خواهد شد.
با این حال، پیامد چنین رویکردی نه تثبیت برتری آمریکا، بلکه تسریع گذار به جهانی بیقاعدهتر، رقابتیتر و ناامنتر است. وقتی قدرت مسلط نظم بینالمللی نشان میدهد که قواعد را تنها تا جایی محترم میشمارد که با منافع آن همخوان باشند، سایر بازیگران نیز انگیزهای برای پایبندی به آن قواعد نخواهند داشت. نتیجه چنین وضعیتی، نه بازدارندگی پایدار، بلکه افزایش محاسبههای پرخطر، تشدید رقابتهای قدرتهای بزرگ و فرسایش نهادهای بینالمللی است؛ وضعیتی که در آن امنیت نه از مسیر قانون و همکاری، بلکه از طریق زور و موازنههای ناپایدار جستوجو میشود.
اقدام ترامپ در ونزوئلا نه صرفا یک انحراف، بلکه تجلی یک مسیر تاریخی بود؛ مسیری که از مونرو آغاز شد، در عراق و افغانستان شکست خورد و اکنون با چهرهای عریانتر بازگشته است.ادامه این مسیر، نهتنها به زیان کشورهای هدف، بلکه در نهایت به زیان خود ایالات متحده و هرگونه نظم بینالمللی قابلدوام خواهد بود.
