سیروس خسروی - روزنامه اطلاعات: غروب جمعه بیستم دیماه است. تازه وارد شعبه شدهام و با اینکه کارم را هنوز شروع نکردهام بخاطر حوادث و اتفاقات چند روز گذشته و خصوصاً پنجشنبه شب انگار ساعتهاست در حال کار کردن هستم. بابت دیدن و شنیدن اخبار ناگوار و ناراحتکننده ساعات اخیر، ناراحتی و بغض و اندوه بسیار دارم.
یکی از همکاران را میبینم و یک سلام و احوالپرسی معمول و کلیشهای بدون هیچ ذوق و شوقی بین ما رد و بدل میشود. همکارم اما بدون مقدمهچینی با بغضی در گلو یکباره میگوید: «امید هم رفت!» برمیگردم: «چه گفتی؟!» با تلخی و به سختی و با سیلی از اشک میگوید: امید رستمی دیشب هنگامی که برای خرید داروی فرزند خردسالش به داروخانه رفته بود، هدف آشوبگران قرار گرفته و با اصابت گلوله به قلبش جانباخته است!
دنیا بر سرم آوار میشود. نمیدانم چه بگویم گیج و مات و مبهوت شدهام نمیتوانم به او تسلی و دلداری بدهم خودم بیش از او محتاج این همدردی و جملات تسکیندهنده هستم، اما هیچکس را برای تسلی دادن و کمکردن از این بار سنگین غم و اندوه و درد در اطراف نمیبینم. حالا ذهنم مثل یک موتور جستجو به دنبال اطلاعات و خاطرات و عکسهای امید است و به کاوش و پردازش میپردازد.
ای کاش میشد به مانند دنیای بیرون و با صدور یک فرمان و بخشنامه یا فشار دادن دکمهای! جلوی این حجم عظیم و ویرانگر و مهیب پردازش خاطرات و ملاقاتها و... را گرفت، اما نه این ممکن نیست! مغز است و میلیاردها میلیارد سلول و تویی که در حالت عادی هم حریف بسیاری از افکارت نمیشوی با این وضع روحی و روانی مچاله شده باید هرچه زودتر تسلیم شوی و بگذاری ذهنت تمام این فیلمها و خاطرات را سریعتر ورق بزند شاید زودتر به آرامش برسی!
حالا امید را برای بار اول است که میبینم در انبار کتاب اداره است جوانی خوشقد و بالا با سیمایی بسیار جذاب و لبخندی بر لب. تصویر و صدایی جدیدتر از او را میخواهم. حالا امید به انتظامات مؤسسه منتقل شده با چهرهای مردانهتر و هیکلی ورزیدهتر و صد البته خوشتیپتر اما با همان خنده و تبسم همیشگی و برخوردی با نهایت احترام و محبت. ذهن حالا به نیمه آذرماه همین امسال رسیده است.
امید را میبینم که در قامت یک فوتبالیست حرفهای و غیرقابل مهار به همراه تیم انتظامات، قهرمان مسابقات فوتبال اداره میشود قهرمانیای که علاوه بر درخشش فوقالعاده او، با آقای گلی مسابقات آن را به پایان رسانیده است
۲۶ دیماه روز فینال است، از خوش اقبالیام آنروز به خاطر مراسمی زودتر به اداره آمده بودم و خودم از نزدیک نظارهگر مسابقه بودم. تیم چاپ روزنامه که با بیشترین عنوان قهرمانی باز هم به فینال رسیده، با یک گل استثنایی از بهترین بازیکنشان یعنی اسماعیل جلو میافتد، اما انتظامات هم امید را دارد! با گل امید بازی مساوی میشود، تیم چاپ گل دیگری میزند با درخشش امید انتظامات بازی باخته را مساوی میکند و در ضربات پنالتی هم امید و هم تیمیهایش پنالتیها را گل میکنند و قهرمان میشوند. فکر میکنم این یکی از بهترین روزهای زندگی امید باید باشد. کاپ قهرمانی جامی است دقیقاً شبیه جام قهرمانی جام جهانی فوتبال. حالا امید جام را به بالای سر میبرد با خندههایی از ته دل و پر انرژی اما باز هم هیچ نشانی از غرور و تکبر و عُجب ندارد. باز هم ذهن مشغول جستجوست از برخوردها و دیدارهای گاه و بیگاه با او که به جز احترام بیش از حد و خوشرویی و لبخند از جانب امید تصویر دیگری بالا نمیآید!
اینکه چرا باید امید و امیدها را به این شکل وحشتناک و تلخ از دست بدهیم و چه عوامل و سیاستها و چه فعل و ترک فعلهایی و چه ندانمکاریها و غفلتهایی مسبب این وضع شدند، نه در این مقال میگنجد و نه دلیل نوشتن این سطور است اما باید به طور مفصل به آنها پرداخت و این مطالبه به حقی است که قطعاً باید با موشکافی و دقت فراوان و بدون بیم و هراس در وقت مقتضی به آن پاسخ داده شود، من اطمینان دارم که مردم شریف و نجیب این سرزمین هرگز جرم مسببین و گناه عاملین این فجایع را نمیبخشند. آنچه نوشتم ادای دینی بود به عنوان یک همکار و یک هموطن نسبت به امید رستمی و تمامی قربانیان و جانباختگان هفتههای اخیر کشور و عرض تسلیتی به خانواده او و همه مردم فهیم ایران.
