استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری
امام علی بن الحسین(ع) ۳۵ سال عهدهدار امامت بودند. آن ایام را شاید بتوان سخت ترین سالیانی به شمار آورد که امامان معصوم به صورت آشکار در میان مردم به سر می بردند. امام سجاد(ع) در بین همه امامان، کمترین یار و اصحاب را داشت و با این همه توانست گوهر دین راستین را از انواع خطرهای مهلک مصون بدارد. نوشتار زیر از چند تن است که مشخص می شود.
خدمتگزار مردم
فرزند پیغمبر(ص) است، به حج میرود، امتناع دارد که با قافلهای حرکت کند که او را میشناسند. مترصد است قافلهای از نقاط دوردست که او را نمیشناسند، پیدا شود و غریبوار داخل آن شود. وارد یکی از این قافلهها شد: «به من اجازه دهید که خدمت کنم.» آنها هم پذیرفتند. آن زمان که با اسب و شتر میرفتند، ده دوازده روز طول میکشید. در تمام این مدت او به صورت یک خدمتگزار قافله درآمد. در بین راه مردی با این قافله تصادف کرد که امام را میشناخت. رفت نزد آنها و گفت: «این کیست که برای خدمت خودتان آورده اید؟» گفتند: «نمیشناسیم، جوانی است مدنی؛ ولی بسیار جوان خوبی است!» گفت: «بله، نمیشناسید، اگر میشناختید اینجور به او فرمان نمیدادید و او را در خدمت خودتان نمیگرفتید!» گفتند: «مگر کیست؟» گفت: «این علی بن حسین بن علی بن ابیطالب فرزند پیغمبر است.»
دویدند خودشان را به دست و پای امام انداختند: «آقا این چه کاری بود شما کردید؟ ممکن بود ما با این کار معذب به عذاب الهی شویم، به شما جسارتی بکنیم، شما باید اینجا بنشینید، ما خدمتکار شما باشیم.» فرمود: «نه، تجربه کردهام، وقتی که با قافلهای حرکت میکنم که مرا میشناسند، نمیگذارند خدمت کنم؛ لذا میخواهم با قافلهای حرکت کنم که مرا نمیشناسند، تا توفیق و سعادت خدمت به مسلمانان و رفقا برایم پیدا شود.»
لگد به افتاده
عبدالملک بن مروان بعد از بیست و یک سال حکومت استبدادی، در سال ۸۶ق از دنیا رفت. بعد از وی پسرش ولید جانشین شد. ولید بر آن شد که در روش دستگاه خلافت و طرز معامله و رفتار با مردم تعدیلی بنماید؛ مخصوصاً در مقام جلب رضایت مردم مدینه که یکی از دو شهر مقدس مسلمین و مرکز تابعین و باقیماندگان صحابه و اهل فقه و حدیث بود، برآمد. از این رو هشام بن اسماعیل را که قبلاً حاکم مدینه بود و ستمها کرده بود و مردم همواره آرزوی سقوطش را میکردند، از کار برکنار کرد.
هشام در ستم و توهین به اهل مدینه بیداد کرده بود. سعیدبن مسیب(محدث معروف و مورد احترام اهل مدینه) را شصت تازیانه زده بود و جامهای درشت بر وی پوشانده، بر شتری سوارش کرده، دورتا دور مدینه گردانده بود. به خاندان علی(ع) و مخصوصاً مهتر و سرور علویان، امام زینالعابدین(ع) بیش از دیگران بدرفتاری کرده بود.
ولید او را معزول ساخت و به جایش پسرعموی جوان خود،عمر بن عبدالعزیز را که در میان مردم به حسن نیت و انصاف معروف بود، حاکم کرد. عمر برای بازشدن عقدة دل مردم دستور داد هشام را جلو خانه مروان حَکم نگاه دارند و هر کس که از او بدی دیده یا شنیده، بیاید و تلافی کند و داد دل خود را بگیرد. مردم دسته دسته میآمدند. دشنام و لعن و نفرین بود که نثار هشام میشد.
خود هشام بیش از همه نگران امام علی بن الحسین و علویان بود. با خود فکر میکرد انتقام او در مقابل آنهمه ستمها و سبّ و لعنها نسبت به پدران بزرگوارش کمتر از کشتن نخواهد بود. از آن طرف، امام به علویان فرمود: «خوی ما بر این نیست که به افتاده لگد بزنیم و از دشمن بعد از آنکه ضعیف شد، انتقام بگیریم، بلکه برعکس، اخلاق ما این است که به افتادگان کمک کنیم.»
هنگامی که امام با جمعیت انبوه علویان به طرف هشام میآمد، رنگ در چهره هشام باقی نماند. هر لحظه انتظار مرگ را میکشید؛ ولی برخلاف انتظار وی، امام طبق معمول که مسلمانی به مسلمانی میرسد، با صدای بلند فرمود: «سلام علیکم» و با او مصافحه کرد و بر حال او ترحم کرده، فرمود: «اگر کمکی از من ساخته است، حاضرم.» بعد از این جریان، مردم مدینه نیز شماتت به او را موقوف کردند.
پیک محبت
در مدینه چند نفر بیمار جذامی بود. مردم با تنفر و وحشت از آنها دوری میکردند. این بیچارگان بیش از آن اندازه که جسماً از بیماری خود رنج میبردند، روحاً از تنفر و انزجار مردم رنج میکشیدند، و چون میدیدند دیگران از آنها تنفر دارند، خودشان با هم نشست و برخاست میکردند.
یک روز هنگامی که دور هم نشسته بودند غذا میخوردند، زینالعابدین از آنجا عبور کرد. آنها امام را به سر سفره خود دعوت کردند. امام معذرت خواست و فرمود: «من روزه دارم، اگر روزه نمیداشتم، پایین میآمدم. از شما تقاضا میکنم فلان روز مهمان من باشید.» این را گفت و رفت.
امام در خانه دستور داد غذایی مطبوع پختند. مهمانان طبق وعده قبلی حاضر شدند.
سفرهای محترمانه برایشان گسترده شد. آنها غذای خود را خوردند و امام هم در کنار همان سفره غذای خود را صرف کرد.
سخنان کوتاه زیور پرستندگان
ـ هر که خود را گرامی داشت، دنیا در نظرش پست و بی ارزش گشت.
ـ هر کس بدانچه خداوند برایش تقسیم فرموده بسازد، از بینیازترین مردمان است.
ـ هیچ عملی همراه پرهیزگاری، اندک نیست و چگونه عمل مقبول، اندک باشد؟
ـ از دروغ خودداری کنید که آدمی چون دروغ کوچکی بگوید، بر گفتن دروغ بزرگ دلیر میشود.
ـ تمامی خوبی ها در خویشتن داری نهفته است.
ـ بر تو باد به نیکی، هرچند به هدیهای اندک باشد.
ـ درخواست از مردم، زندگی را خوار میسازد و حیا را از بین میبرد، از حرمت و وقار میکاهد و فقرِ حاضر است.
ـ محبوبترین شما نزد خدا اوست که عملش خوبتر باشد.
ـ نجاتیافتهترین شما از عذاب الهی، کسی است که بیمش از خدا بیشتر باشد.
ـ نزدیکترین شما به خدا اوست که گنجایش اخلاقیاش افزون باشد.
ـ با پنج گروه همنشین مشو: مبادا با دروغگو همنشین شوی؛ زیرا او همچون سرابی است که دور را در نظرت نزدیک و نزدیک را برایت دور جلوه میدهد.
از همنشینی فاسق و گنهکار بپرهیز، چرا که او به یک لقمه یا کمتر از آن تو را میفروشد.
زنهار که با بخیل همنشین شوی، چون او مال خود را در سختترین نیازمندی هایت از تو دریغ میدارد.
بپرهیز از همنشینی با احمق، زیرا او در عین اینکه قصد سود رساند دارد، به تو زیان میزند.
مبادا با آن که از خویشانش بریده رفاقت کنی، که من او را در قرآن ملعون یافتم.
ـ پنج چیز است که اگر برای یافتن آنها سفر کنید، همانندشان نخواهید یافت:
۱ـ هیچ بندهای جز از گناهش هراسان نباشد، ۲ـ جز به پروردگارش چشم امید ندوزد،
۳ـ چون مطلبی از او پرسیدند که نمیداند، از آموختن شرم نکند، ۴ـ رابطه صبر با ایمان، همچون سر است برای بدن، ۵ـ و آن کس که صبر ندارد، ایمان ندارد.
ـ حد کامل دین مسلمان، این است که بیهودهگویی را ترک گوید، کمتر جدل کند، بردبار باشد و پایداری نماید، و خوشخو باشد.
ـ ای آدمیزاده! بیشک میمیری و زان پس برانگیخته میشوی و در پیشگاه خدا مورد سؤال قرار خواهی گرفت، پس جوابی برای او آماده کن.
ـ افتخاری جز فروتنی نیست.
ـ عملی جز با نیت، و عبادت عاری از فهم آن و دانستن احکامش مقبول نخواهد بود.
ـ نتیجة دعای مؤمن یکی از این سه چیز است: یا برای [قیامت] او ذخیره میشود، یا در همین سرا مستجاب میشود، و یا [با آن،] بلائی از او دور میگردد.
ـ مؤمن کردارش به پایداری و حلم آمیخته است؛ مینشیند تا آگاه شود و بداند؛ گوش فرا میدهد تا در امان بماند؛ نه اسرار را بر دوستان فاش میسازد؛ نه عمل درستی را به ریا میآلاید، و نه از روی شرم آن را ترک میگوید.
ـ خداوند میفرماید: آدمیزاده! بدانچه به تو دادم، خشنود باش تا سرآمد زاهدان باشی. بدانچه بر تو واجب ساختم، عمل کن تا از عابدترین مردمان باشی. از آنچه بر تو حرام ساختم، کناره بگیر تا سرآمد پارسایان باشی.
ـ چه بسیار افرادی که چون به خوبی تعریف شدند، عقل و هوش از کف دادند! و چه بسیار افرادی که از پردهپوشی [خدا] به خود مغرور شدند! و چه بسیار افرادی که به وسیله احسان او غافلگیر شدند!
ـ هر که مشتاق بهشت شد، به خوبیها میشتابد و لذتها را فراموش میکند؛ و کسی که از دوزخ هراسید، در توبه از گناهان به سوی خدا، شتاب میورزد و از امور ناروا روی میگرداند.
ـ هر کس که در دنیا رفتارش زاهدانه باشد، گرفتاریها بر او آسان میشود.
ـ مردی گفت: «من برای خدا شما را بسیار دوست میدارم.» حضرت سر به زیر انداخت و سپس گفت: «خدایا، به تو پناه میبرم که برای تو محبوب شوم و تو از من بیزار باشی!»
ـ خدا از بخیل و گدای سمج نفرت دارد.
ـ چه بسا مغرور فریبخوردهای که صبح را سرگرم و خندان آغاز مینماید، میخورد و میآشامد و غافل است که شاید خدا بر او خشم گرفته و همان او را به آتش میکشاند.
ـ مؤمن در ایام تنگدستی به اندازة درآمدش خرج میکند، و در روزگار رفاه و آسایش، به قدر گشایش. از طرف خود به مردم حق میدهد، و پیش از آنان سلام میکند.
ـ سه چیز موجب نجات مؤمن است: بازداشتن زبان از مردم و بدگویی نکردن، پرداختن به کارهایی که سود آخرت و دنیا در بر دارد، و گریه طولانی بر گناه.
ـ نگاه مؤمن در روی برادر مؤمنش برای اظهار دوستی و محبت، عبادت است.
ـ سه خوست که اگر در فرد باایمان باشد، در پناه خدا قرار میگیرد و روز قیامت او را در سایه عرش جای میدهد و از هراس بزرگ آن روز ایمنش میدارد: ۱ـ به مردم همان بدهد که از ایشان برای خود توقع دارد،
۲ـ قدم از قدم برندارد تا دریابد که آیا آن طاعت خداست یا نافرمانی ، ۳ـ هیچ عیبی را تا از خود برطرف نساخته، برادر همدینش را بدان سرزنش نکند.
ـ برای آدمی همین بس که سرگرم شدن به عیوبش، او را از عیبجوئی مردم بازدارد.
ـ هیچ چیز نزد خداوند پس از شناخت او، محبوبتر از پارسائی در خوردن و پاکدامنی نیست.
ـ به فرزندش امام باقر(ع) فرمود: هر کس که از تو درخواست خیری کرد، حاجتش را روا کن که اگر شایستة آن بود، کارِ بهجایی کردهای، و اگر شایسته آن خیر نبود، تو خود شایسته آن هستی.
اگر فردی از سمت راستت تو را دشنام گفت، بعد به سمت چپ تو رفت و عذرخواهی کرد، عذرش را بپذیر.
ـ محفل افراد صالح، دعوت به نیکی و صلاح میکند.
ـ آداب دانشمندان موجب افزایش عقل است.
ـ راهنمایی مشورتکننده، ادای حق نعمت است.
ـ خودداری از آزار دیگران، کمال عقل و مایه راحت جسم در دنیا و آخرت است.
سرّ سجّادی
مهدی الهی قمشه ای
چون زد ایزد خیمة هفت آسمان را
آفرید اقلیم پیدا و نهان را
آفرید آن شاهد یکتای عالم
عالمی آیینه، حُسن جاودان را
ناز پنهان خواست حُسنش را ولیکن
عشق پیدا ساخت آن حسن نهان را
عشق چون از طلعت سلطان عالم
برگرفت آیینة روشن روان را
در ازل شاهنشه ملک ابد خواند
آیت حق، آن امام انس و جان را
سید سجّاد و سلطان صفا را
شاه ایمان، کشور کَوْن و مکان را
طاعت و زهد و ثنای صبح و شامش
کرد حیران قدسی عرش آشیان را
نغمه سُبّوح و قُدّوس ثنایش
در نشاط آورد فوج قدسیان را
دفتر راز و نیاز بیمثالش
دفتر عشق است عقل نکته دان را
آن صحیفه، سرّ سجّادی است کاشف
راز عشق آن امام راستان را
درس عشق آموخت اوراق زبورش
همچنان داوود مرغ بوستان را
باغ دلها را خوش اوراق کتابش
داد زینت همچو گل باغ جهان را
گوهر حکمت بسی ریزد بیانش
چون گشاید بر سخن، شیرین زبان را
تا «الهی» دولت وصل تو یابد
در قیامت، وز خطا خط امان را
یادگار دین
فیاض لاهیجی
شکر خدا که با فلکم هیچ کار نیست
بر خاطرم ز هر دو جهان یک غبار نیست
آن پای بر جهان زده رندم که بر دلم
اندوه آسمان و غم روزگار نیست
جز درگه نیاز که درگاه مطلق است
روی دلم ز هیچ در امّیدوار نیست
قطع نظر ز هر چه کنم، خوشتر آیدم
جز درگهی که بانی او روزگار نیست
درگاه پادشاه دو عالم که از شرف
ناخوانده گر روَد فلک، آنجاش بار نیست
آن پادشاه عرصة دین کز علوّ قدر
خورشید را بر اوج جلالش گذار نیست
شهزاده زمین و زمان، «زین عابدین»
شاهی که در زمانه چو او شهریار نیست
دین یادگار اوست، چو او یادگار دین
چون اهل بیت را به جز او یادگار نیست
گر خاک پاش سر به نسیمی برآورد
در باغ و راغ حاجت باد بهار نیست
چون ماه علمش از افق سینه سر زند
اقلیم جهل را غم شبهای تار نیست
مِهر تو درگرفت سراپا وجود من
نوعی که دل ز شعلة او جز شرار نیست
خاک ره تو دیدة «فیاض» را جلا
تا از فلک بر آینه اش جز غبار نیست
شعاع شعلة مشعل
صغیر اصفهانی
ای به جمال تو عارفان همه شیدا
و ی به سر عاشقان، ز عشق تو سودا
خویش نهانی و جلوه ات همه پیدا
برفکن از چهره، زلف چون شب یلدا
صبح امیدم نما، ز مهر هویدا
شام غمم کن به روز عیش مبدّل
خلقت اول به خلق علت ایجاد
فخر دو عالم به زهد، خواجه زُهّاد
جان سه روح و قوام هستی اجساد
یعنی چهارم امام، سید سـجّاد
نور خدا ، آفتاب کشور عبّاد
ماه سپهرِ وقار و شاه مجلّل
آه که عالم سیه به پیش نظر دید
بس که جفا در جفا به نوع دگر دید
لاله صفت داغ اقربا به جگر دید
رأس عزیزان به نی، چو قرصِ قمر دید
خاصه در آن دم که نعش پاک پدر دید
غرقه به خون، بی سر اوفتاده به مَقتل
هیچ شنیدی جز آن گروه ستمکار
کس بزند تازیانه بر تن تبدار؟
یا که گذارند غُل به گردن بیمار؟
شهر به شهرش برند بر سر بازار؟
قوم لعینی که از شقاوت بسیار
نی ز خدا خائف و نز احمد مُرسَل
آن که فراتر بُدی ز عرش، مقامش
داد فلک جای در خرابة شامش
بود چهل سال در قعود و قیامش
اول روز، ابتدای گریة شامش
از دل و جان شد «صغیر» تا که غلامش
طعنه به شاهی زد و به تاج مکلّل
شما چه نظری دارید؟