حسن شیدا: هر وسیله جدیدی که برای ایجاد آسایش در زندگی اختراع می‌شود البته جای خوشحالی دارد؛ ولی گاهگاهی هم موجب دردسر می‌شود. مثل همین تلفن که معمولاً هر بار زنگ می‌زند برای من خبر خوشی ندارد! یا کسی کاری دارد و از من کمک می‌خواهد یا خبر مرگ یکی از دوستان و بستگان می‌رسد یا هزینه آب و برق و گاز و تلفن و ... اعلام می‌شود. گاهی هم وقتی کسی می‌میرد، از من می‌خواهند که فوراً دو سه بیت شعر برای سنگ قبر طرف بگویم، حتی اگر با مُرده کمترین آشنایی نداشته باشم! البته به ندرت هم تماس تلفنی خوشحال‌کننده دارم. 
یک روز پیش از شب یلدای همین امسال، داشتم مطلبی می‌نوشتم که تلفن به صدا درآمد و با خوشحالی فهمیدم یکی از دوستان قدیم است که شماره تلفن مرا پیدا کرده. نشانی خانه مرا گرفت و قرار شد عصر همان روز به دیدنم بیاید و صد البته که خوشحال شدم.
 فقط اشکال کار این بود که چیزی برای پذیرایی در خانه نداشتم. ناچار لباس پوشیدم و از خانه بیرون رفتم. ابتدا نگاهی به مغازه قنادی و میوه‌فروشی انداختم، ولی مثل برق و باد رد شدم! به هر حال نباید دست خالی برگردم . ناگهان نبوغ ذاتی‌ام به کمک آمد.
وارد خواربارفروشی (بخوانید: سوپرمارکت) محل شدم و یک بسته از ساده‌ترین و ارزان‌ترین بیسکویت‌ها را به مبلغ ۹۹ هزار تومان (بخوانید: یکصد هزار تومان) خریدم و برگشتم و یک عدد چای کیسه‌ای هم در فلاسک آب جوش انداختم.
مهمان عزیز رسید و من با پوزش، یک اصطلاح قدیم را به گوشش خواندم که: «مهمان هرکه، در خانه هرچه!» و به این ترتیب کوشیدم که نبودن میوه و شیرینی را به اصطلاح ماست‌مالی کنم و اضافه کردم که تصمیم داشتم  فردا صبح مقداری آجیل و شیرینی بخرم، اما در حال حاضر همین را دارم. او هم لبخندی (و شاید پوزخندی!) زد و تعارف کرد که: من پس از سال‌ها فقط برای دیدار تو آمده‌ام، پذیرایی یعنی چه! 
به هرحال، ساعتی نشست و مقداری از خاطرات گذشته و دوستان قدیم یاد کردیم و برخاست که برود (نمی‌دانم، شاید طفلک می‌خواست برای شام هم پیش من بماند ولی فهمید خبری نیست!).
موقع خروج، دم در گفتم: این که خیلی بد شد، چیز قابلی برای پذیرایی نداشتم! باز هم لبخندی ـ از همان گونه قبلی! ـ زد و گفت: چرا، دو تا بیسکویت با چای خوردم.
پس از رفتن وی، عرق پیشانی‌ام را با یک دستمال کاغذی پاک کردم و آمدم نشستم و کمی به جعبه بیسکویت خیره شدم و بی‌جهت کنجکاو شدم که بفهمم در برابر ۹۹ هزار تومان چند تکه در جعبه جا داده‌اند. خورده و نخورده را شمردم؛ ۷۵ عدد بود. یکی را برداشتم و رفتم پیش طلافروش آشنای محل و به این بهانه که می‌خواهم مطلبی طنزآمیز درباره گرانی بنویسم، از او خواستم که آن را وزن کند. او هم ضمن انجام دادن درخواست من خندید و گفت: شما شاعران و نویسندگان گاهی به چه چیزهایی گیر می‌دهید! (راست می‌گفت) باری، یک قطعه بیسکویت در حدود ۵ گرم بود و من با یک محاسبه ساده فهمیدم که محتویات جعبه ۳۷۵ گرم است و من بابت هر عدد بیسکویت ۵ گرمی، اندکی بیش از ۱۳۳۰ تومان پرداخته‌ام، یعنی هرگرم ۲۶۵ تومان! بعد از ذهنم گذشت که این یک گرم بیسکویت خشک ۲۶۵ تومانی را یک مورچه می‌تواند به‌راحتی بکشد و به لانه‌اش ببرد! باور نمی‌کنید؟ امتحان کنید. البته هزینه چاپ و جعبه را هم نمی‌توان از نظر دور داشت.
به راستی که ما نویسنده‌ها چه حوصله‌ای داریم که گاهی می‌نشینیم و بیهوده قلم به تخم چشممان می‌زنیم و مو را از ماست بیرون می‌کشیم؛ غافل از این که گوش دولت از این گونه گوشه‌ها 
پُر است!گفتم «ماست»، یادم آمد که «از ماست که بر ماست!» 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی