مسعود کاظمیان - روزنامه اطلاعات: با ورود جنگ روسیه و اوکراین به چهارمین سال خود، اکنون زمان آن رسیده که منطق استمرار این منازعه را با نگاهی عمیقتر و چندبعدی بازخوانی کنیم. در آغاز، تحلیلها عمدتاً بر موازنه سخت قدرت و محاسبات ژئوپلیتیک متمرکز بود، اما شکست فرضیه جنگ برقآسا نشان داد که مسئله بسیار پیچیدهتر از برتری عددی یا تکنیکی است. آنچه در عمل رخ داد، برخورد دو منطق متفاوت بود: منطق یک قدرت بزرگ که جنگ را بخشی از هویت سیاسی خود تعریف کرده و منطق یک ملت که بقای سیاسی و فرهنگی خود را در گرو مقاومت میبیند.
کرملین در محاسبات اولیه خود نه تنها هویت ملی اوکراین را دستکم گرفت، بلکه تصور میکرد شکافهای درون آتلانتیک، مانع از واکنش سریع غرب خواهد شد. اما آنچه در عمل شکل گرفت، تبدیل یک عملیات برقآسا به یک جنگ فرسایشی ساختاری بود؛ جنگی که در آن نه تنها قدرت سخت، بلکه ظرفیت صنعتی، توان الگوریتمی و انسجام اجتماعی به عناصر تعیینکننده تبدیل شدند. دکترین پایداری اوکراین در تلاقی این سه متغیر بازخوانی میشود و باید دید که چرا این جنگ به آزمایشگاهی برای فهم نظم امنیتی آینده بدل شده است؟
لایه الگوریتمیک
جنگ اوکراین یکی از نخستین نمونههای کامل «میدان نبرد شیشهای» در تاریخ معاصر است؛ میدانی که در آن پهپادهای تجاری، تصاویر ماهوارهای، شبکههای ارتباطی امن و اینترنت ماهوارهای عملاً مه جنگ را به حداقل رساندهاند. اوکراین با اتکا به ترکیب فناوریهای تجاری و نظامی توانست چرخه حسگر تا شلیک را به شکلی بیسابقه کوتاه کند و از ضعف عددی خود در توپخانه و زرهی بکاهد.
همکاری کییف با شرکتهای فناوری و توسعه سامانههای بومی فرماندهی و کنترل، امکان هدفگیری دقیق گرههای لجستیکی روسیه را فراهم کرد و نوعی برتری اطلاعاتی پویا ایجاد نمود که در جنگهای کلاسیک کمتر دیده شده بود. اما اهمیت این لایه، تنها در ابزارها نیست، بلکه در سرعت تطبیق است. نوآوری پهپادی در اوکراین چنان سریع است که بسیاری از مدلها تنها چند هفته پس از ورود به میدان نبرد منسوخ میشوند. این پویایی، میدان نبرد را به محیطی تبدیل کرده که در آن خلاقیت، سرعت تصمیمگیری و توان پردازش داده به اندازه قدرت آتش اهمیت دارد. در چنین فضایی، الگوریتم نه یک ابزار کمکی، بلکه ضریب فزاینده قدرت است؛ ضریبی که به اوکراین امکان داده است با وجود محدودیتهای سختافزاری، ابتکار عمل را در بسیاری از نقاط حفظ کند.
لایه صنعتی
جنگ اوکراین بار دیگر نشان داد که حتی در عصر هوش مصنوعی، وقوع جنگهای فرسایشی همچنان اجتناب ناپذیر هستند. مصرف روزانه مهمات در جنگ اوکراین از ظرفیت تولید سالانه بسیاری از کشورهای اروپایی فراتر رفت و ضعف ساختاری زنجیرههای دفاعی غرب را آشکار کرد. روسیه با تبدیل اقتصاد خود به اقتصاد جنگی، تولید مهمات و تجهیزات را به سطحی رسانده که یادآور الگوهای صنعتی قرن بیستم است؛ در حالی که غرب همچنان درگیر بوروکراسی، هزینههای سنگین پلتفرمهای پیچیده و وابستگی به قطعات آسیایی است.
در مقابل، اوکراین با اتکا به شبکهای از شرکتهای کوچک، کارگاههای محلی و استارتاپهای فناورانه توانست هزاران پهپاد ارزان و قابل جایگزینی تولید کند و بخشی از شکاف صنعتی خود را جبران نماید. این جنگ نشان داد که توان انبوهسازی به عنصر تعیینکننده قدرت تبدیل شده است که بدون آن، هیچ برتری فناورانهای دوام نمیآورد.
ستون نامرئی مقاومت
در کنار صنعت و فناوری، جامعه مدنی اوکراین ستون نرم اما حیاتی و مقاوم است؛ ستونی که بدون آن، هیچیک از دو ستون دیگر کارکرد کامل خود را نمییافتند. از نخستین روزهای تهاجم، شبکههای داوطلبانه، سازمانهای مردمنهاد، دانشگاهها، کتابخانهها و حتی کسبوکارهای کوچک اوکراین در بسیج منابع، پشتیبانی لجستیکی و حفظ روحیه عمومی نقشآفرینی کردند. تجربه سالهای پس از ناآرامیهای ۲۰۱۴ در اوکراین، زیرساختی از اعتماد اجتماعی و سازمانیافتگی ایجاد کرده بود که اکنون در خدمت مقاومت قرار گرفته و مانع فروپاشی روانی جامعه شد. در حالی که اوکراین از شبکههای افقی و مشارکت داوطلبانه بهره میبرد، روسیه بر بسیج دولتی و کنترل متمرکز تکیه دارد. این تفاوت نه تنها در حفظ روحیه عمومی، بلکه در توانایی هر دو طرف برای تحمل جنگ طولانی نقش تعیینکننده داشته است.
مدیریت فرسایش
با ورود جنگ به سال چهارم، اوکراین در مرحلهای قرار دارد که میتوان آن را «مدیریت فرسایش» نامید؛ مرحلهای که در آن، هدف نه پیروزی سریع، بلکه بیثمر کردن جنگ برای روسیه است. حمایت گسترده غرب از اوکراین، تنها کمک بشردوستانه نیست، بلکه نوعی سرمایهگذاری ژئوپلیتیک برای تضعیف ماشین جنگی روسیه بدون ورود مستقیم ناتو به جنگ به شمار میرود. اما چالش اصلی در این مرحله، بحران نیروی انسانی، خستگی اجتماعی و فشار اقتصادی است؛ چالشهایی که جامعه مدنی بار دیگر در مواجهه با آنها نقش سپر روانی را ایفا میکند. جنگ اوکراین، پیشنمایشی از نظم امنیتی آینده است؛ نظمی که در آن، بازدارندگی تنها در زرادخانه هستهای خلاصه نمیشود، بلکه در توانایی یک ملت برای دیجیتالی کردن مقاومت، حفظ تولید صنعتی و صیانت از انسجام اجتماعی نهفته است.
این جنگ نشان داد که تهدید هستهای الزاماً ابزار مؤثر اجبار نیست و آستانههای تشدید در طول جنگ و از طریق چانهزنی ضمنی شکل میگیرند. همچنین آشکار شد که جنگهای آینده احتمالاً طولانی و دامنهدار خواهند بود و نیازمند ظرفیت صنعتی پایدار، تابآوری اجتماعی و توان تطبیق سریع هستند.
درس اوکراین روشن است: قدرت ملی در قرن بیستویکم حاصل ضرب اراده سیاسی، ظرفیت صنعتی، برتری الگوریتمیک و انسجام اجتماعی است. این معادله نه تنها برای اوکراین، بلکه برای هر کشوری که در معرض تهدیدات آینده قرار دارد اهمیت دارد. شاید مهمترین یافته چهارمین سال جنگ این باشد که در جهان آنارشیک امروز، مقاومت نه فقط در سنگر، بلکه در شبکههای اجتماعی، کارگاههای تولید، مراکز داده و سازمانهای مردمنهاد شکل میگیرد. جنگ اوکراین فقط جنگ بر سر خاک نیست؛ بلکه جنگ بر سر تعریف آینده قدرت در جهان است.
