الناز محمدی در هممیهن درباره میکائیل میردورَقی، دانش آموز مینابی که در حمله موشکی آمریکا و اسرائیل به شهادت رسیده، نوشت: ۱۱ ساعت قبل از صبح مرگبار شنبه نهم اسفند، آن نقاشی کشیده شد. یک برگه سفید از دفتر نقاشی سیمدار که رویش ساختمان مدرسه است، روی آن پرچم ایران، پنج بچه در حیاط مدرسه و سه موشک که بر سر آنها فرود میآیند. دو جمله هم در آسمان بالای سر مدرسه نوشته شدهاند: «پچهها مردن» و «نیروی نزامی». «بچهها» و «نظامی» را میکائیل، در آخرین شب زندگیاش اشتباه نوشته بود و اگر از ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه صبح شنبه نهم اسفند، روز اول جنگی هولناک، بمبها به مدرسه «شجره طیبه» میناب نمیرسیدند، حتما وقتی معلمش، «راضیه زمانی» که بدن متلاشیاش را از شنبه تا به حال هرچه گشتند پیدا نکردند، این جملهها را میدید، درستش را به او یاد میداد.
میکائیل، نقاشی را آن شب به برادرش، کوروش نشان داده و بعد با هم «سنگربازی» کرده بودند؛ میکائیل، «ایران» شده بود و کوروش، «آمریکا». سنگرها، بالشهایی رنگی و تفنگها، چند مداد که کنار هم دسته شده بودند. دست آخر میکائیل به مادرش گفته بود: «ایران برنده شد.»
شکیبا دریکوند، مادر ۳۱ ساله «میکائیل میردورَقی»، نقاشی را اما تا روز بعد ندیده بود؛ نقاشی بعد از آن به دستش رسید که پسرش را در اتاقک ماشین یخچالدار شناسایی کرده و بعد از هوش رفته بود. حالا او و بعد از دو هفته، با همان موبایلی که روز آخر و در پاگرد آپارتمان، آخرین عکس را به عادت هرروز و به خواسته میکائیل از او گرفت، از آخرین نقاشیاش هم عکسی گرفته و برایم فرستاده است؛ به ضمیمه چند فیلم که حالا یادگاران صدا و تصویر یک از دو پسر زن جوان اندیمشکیاند.
میکائیل، کلاس سوم دبستان و ۹ ساله بود. روز اول جنگ که موشکهای آمریکایی از راه رسیدند، او و ۱۶۷ دانشآموز دختر و پسر در مدرسه غیرانتفاعی «شجره طیبه» میناب کشته شدند. خانواده میکائیل، اهل اندیمشکاند و بهدلیل شغل پدرش به میناب مهاجرت کرده بودند. شکیبا دریکوند، آنطور که خودش میگوید، «تک و تنها»، در «غربت» و در حالی که «هیچکس نبود دستش را بگیرد»، دنبال پسرش گشت، در مسیر خانه تا مدرسه، وقتی تمام شهر زیر پایش میلرزید، چندبار از هوش رفت و دست آخر او را در ماشین سردخانه، با صورتی خونی و بدنی سالم، در حالی که کولهپشتی مدرسهاش را بغل کرده بود، پیدا کرد.
میکائیل را سه روز بعد، در قطعه شهدا «بهشت زهرا لور» در اندیمشک به خاک سپردند و از او یک یادگاری عجیب به جا ماند: یک نقاشی که او حتی تعداد بمبهای آمریکایی را که مدرسهاش را خراب و همکلاسیها و معلمانش را با تنهایی تکه و پاره با خود بردند، بهدرستی پیشبینی کرده بود.



