منوچهر دینپرست، روزنامه اطلاعات؛ او سالها نوشت، نفس کشید، زیست و تمام هستیاش را وقف این سرزمین کرد. از حافظ و فردوسی و سعدی و مولانا گفت تا ثابت کند ما مردمی با تمدنی ژرف هستیم. از کتابهای درسی انتقاد کرد که چرا از اصل خویش جدا شدهاند. انگار همیشه میدانست که این روزها خواهد رسید؛ روزهایی که دلش را بیش از پیش بسوزاند.
بیش از سی سال پیش، در جوانی، شاگردش بودم. آن روزها هنوز نمیدانستم چه گوهر گرانبهایی است. اما به مرور دیدم، لمس کردم و فهمیدم. هیچگاه این پیوند را نگسستم. به هر بهانهای که بود، سراغش میرفتم، با او مینشستم، از او مینوشتم، صدایش را ضبط میکردم. انگار میخواستم برای همیشه نگهش دارم. اما نشد.
او از برجستهترین حافظشناسان این روزگار بود. شاید بتوان گفت حافظ را با خون دل فهمیده بود. سالها کوشید تا شعر او را چنان که هست، بیپیرایه و دقیق، به ما بشناساند. نامش را نمیتوان از تاریخ فرهنگ این سرزمین زدود؛ اما میدانم که او هرگز به دنبال نام نبود. او به دنبال حقیقت بود و ایران.
هنوز یادم هست روزهایی را که در کلاسش مینشستم و از حافظ میگفت. نه مانند دیگران که شعر را تنها در قالب واژهها میبینند، او حافظ را در جان میکاوید. میگفت حافظ را باید با دل خواند، نه فقط با چشم. و من آن روزها تازه میفهمیدم که یک استاد واقعی چه تأثیری بر جان شاگردانش میگذارد. او فقط درس نمیداد؛ او عشق به فرهنگ، به هویت، به ایران را در وجودمان ریشه میزد.
در سالهای اخیر، هر بار که به دیدارش میرفتم، نگاهش را از پشت عینک به خوبی به خاطر دارم. نگاهی که از عمق اندوهی آکنده از عشق حکایت داشت. از وضع ایران میگفت و اشک در چشمانش حلقه میزد. میگفت: «من برای این سرزمین نوشتم، برای بچههایش نوشتم. کاش میشد کاری بیشتر کرد.» و من در سکوت میماندم که چه میشود گفت وقتی استادی چنین دلسوز، از ناتوانی خویش میگرید.
او رفت، اما چه بسیار چیزها که با خود برد. نسل من هنوز در ابتدای راه است. استادان ما یکی پس از دیگری میروند و ما میمانیم و این میراث گرانبها که بر دوشمان نهادهاند. چه رسالت سنگینی که به ما سپردند.
استاد عزیزم، تو رفتی و ندیدی چه زخمهایی بر پیکر ایرانمان نشسته است. چه سخت است که امروز بیتو، در این اندوه عمیق، به یاد حافظ بنشینم. اما میدانم که هر جا باشی، نگاهت به این سرزمین است، همان گونه که همیشه بود.