حمید ابوطالبی، دیپلمات ارشد پیشین ایران در یادداشتی نوشت: موضعگیری و کنشگریهای تیم مذاکراتی، اگرچه در سطح «بیان سیاسی» قابل فهم است، اما در چارچوب دکترین «مصالحه مسلح» نیازمند ارتقاء از «واکنشِ صرف» به «صورتبندی راهبردی» است. در وضعیت آنارشی اطلاعاتی–دیپلماتیک، مسئله اصلی نه صرفاً ابراز حسننیت و اراده لازم، بلکه «تعریف حوزه روایت» و تثبیت جایگاه کنشگر فعال در برابر افکار عمومی جهانی است.
در این دکترین، مفاهیمی چون «حسننیت»، «اراده لازم»، «جلب اعتماد» یا «ناامیدی از روند مذاکرات»، تنها زمانی واجد ارزش سیاسی هستند که به یک گزارهی ساختاری تبدیل شوند؛ گزارهای که نشان دهد رفتار ایالات متحده نه یک خطای موردی، بلکه بخشی از یک الگوی تصمیمگیری «وابسته و غیرمستقل» است.
۱. فقدان سازوکار خوداجرا و گسست میان «میدان و دیپلماسی»
دکترین پیشنهادی بر اصل «تبادل نقد با نقد» و «حصول نتیجه در هر نشست» استوار است.
نگاه استراتژیک: طبق بند ششم دکترین، تیم ایرانی باید از موضع تدافعی خارج شده و بهجای «روایت مظلومیت»، «ریز-توافقهایی» را طراحی کند که نقض آنها هزینه فوری و نقد (نظامی یا سیاسی) برای واشینگتن ایجاد نماید. در این چارچوب، ضروری است پیوند عملیاتی لحظهای (Real-time) میان میدان و دیپلماسی برقرار شود تا هر کنش تهاجمی، بلافاصله با یک کنش اقتدارآفرین موازنه گردد.
تقابل نامتوازن: مواردی چون عدم شمولیت لبنان، نقض عهد در خصوص انسداد داراییها و عبور کشتی نظامی آمریکا از تنگه هرمز در خلال مذاکرات، نشان میدهد آمریکا دقیقاً بر اساس منطق «مصالحه مسلح» عمل میکند؛ در حالی که طرف ایرانی، حوزه کنش خود را به «تهدید تا لبه پرتگاه» (Brinkmanship) محدود ساخته است. این یک تقابل نامتوازن و آسیبزا است.
۲. ابزارانگاری در «آنارشی اطلاعاتی» و سقوط در تلهی مذاکره بسته
دکترین مصالحه مسلح بر «دیپلماسی شهود جهانی» تأکید دارد تا مانع از تبدیل میز مذاکره به یک «تئاتر روحوضی» شود.
نقد استراتژیک: تأکید بر ورود با حسننیت، انتظار برای تصمیم رقیب، و فقدان طرح متقابل در برابر جنگ رسانهای (مصاحبه ونس)، نشاندهنده ابقای دستگاه دیپلماسی در «تلهی مذاکره بسته» است.
دادههای راهبردی: در چارچوب این دکترین، هر رخداد باید بهگونهای روایت شود که افکار عمومی، نه فقط شاهد یک نارضایتی، بلکه ناظر یک «اختلال ساختاری در فرآیند تصمیمگیری» طرف مقابل باشد. مسئله این نیست که تمرکز مذاکرات تغییر کرده؛ مسئله این است که «ارادهی مستقل برای توافق» در طرف مقابل تعریف نشده است. طبق این دکترین، نباید اجازه داد «روایتهای متناقض» رقیب، توازن روانی را مخدوش کند. پاسخ به پیمانشکنی، «گلایه» نیست؛ بلکه حداقل «پیشدستی در تصرف حوزه روایت» و بالا بردن هزینه نقض عهد در سطح جهانی است.
۳. تضاد دیپلماسی جاری با منطق «مذاکره تحت فشار»
در دکترین مصالحه مسلح، «حسننیت» یک «متغیر مُرده و فاقد ارزش» در موازنه قدرت است؛ آنچه اعتبار دارد صرفاً «تقارن در اقدام» است.
نقد استراتژیک: بیان جملاتی نظیر «حسننیت و اراده لازم را داریم»، در حالی که طرف مقابل از ابزار جنگ برای امتیازگیری استفاده میکند، مصداق «ضعف راهبردی» است. نقد اساسی به ادبیات فعلی، جایگزینی واژگان اخلاقی (حسننیت، اعتماد و…) بهجای تأکید بر «هزینه نقض عهد» است.
هشدار راهبردی: در فضای رئالیستی تیم ترامپ–ونس، ارجاع به اخلاقیات، سیگنال ضعف و چراغ سبزی برای فشار بیشتر تلقی میشود. آنچه باید برجسته شود، نه نیت، بلکه «تعهدات قابل راستیآزمایی و هزینههای خودکارِ نقض آنها» است. دیپلماسی زمانی مؤثر است که هر رفتار طرف مقابل، بلافاصله در قالب یک معادلهی عملی بازتعریف شود تا هزینه بیثباتی، از سطح «انتقاد کلامی» به یک «متغیر مؤثر اجرایی» تبدیل گردد.
۴. گذار از «ناظرِ آسیبدیده» به «کنشگر مقتدر»
مواضع جاری، بیش از آنکه بازتابدهنده اقتدار باشد، سیمای یک «ناظرِ آسیبدیده» را ترسیم میکند. برای انطباق با دکترین «مصالحه مسلح»، ادبیات دیپلماتیک ایران باید در «فُرم و محتوا» به «زبان هزینه–فایده» تغییر یابد. اولویت اصلی، شکستن ابهام استراتژیک آمریکا از طریق ترکیب «ابزارهای میدان» و «رسانههای جهانی» است؛ مشابه الگوی رقیب در مصاحبه جیدیونس و اعلام «محاصره دریایی» از سوی ترامپ.
هشدارهای نهایی:
نفی دیپلماسی مظلومیت: بقا بر مدار «دیپلماسی حقمحور» و «رتوریک مظلومیت»، کشور را از بنبست فریبنده «آتشبس مسلح» خارج نخواهد کرد. صیانت از منافع ملی تنها در گرو گذار به «مصالحه مسلح» و جایگزینی اعتماد با «سازوکارهای تنبیهی و خوداجرا» است.
ابطال توهم حل کلانمعضلات: تصور حل چهاردهه اختلافات بنیادین در یک دور مذاکره، نشاندهنده فقدان تصویر روشن از مأموریت دیپلماتیک است. در شرایطی که هر دو طرف با ذهنیت «حرکت از موضع برنده» وارد میدان شدهاند، تلاش برای تفاهم بر سر کلیات، یک خطای راهبردی است.
ضرورت منطق تدریجی (جزء به کل): هیچ طرفی نمیتواند بدون دستاورد ملموسی که بار مطالبات سنگین پیشین را از دوشش برداشته و عرصه جهانی و بدنه حامی خود را اقناع نماید، از میز مذاکره خارج شود. تنها راه عبور از این بنبست، «حرکت از جزء به کل» با «ریز-توافقها» است؛ تا با کسب نتایج عینیِ خُرد و کاهش فشار جهانی، بتوان بر این معادلهی بحرانی فائق آمد.