به گزارش اطلاعات آنلاین، لیلا سلیمانی در رباط متولد شد، دختر یک پزشک و یک وزیرِ دولت که بعدها بانکدار شد. در ۱۷ سالگی به پاریس رفت، در «سیانس پو» درس خواند و سپس کارش را به عنوان روزنامهنگار آغاز کرد. اولین داستانش برای انتشار همه جا به در بسته خورد تا اینکه سرانجام نخستین رمانش «آدل» را نوشت؛ داستانی درباره زنی بورژوا در پاریس که زندگیای دوگانهای همراه با بیبندوباری داشت.
با وجود موفقیت این رمان اما این دومین رمانش «لالایی» بود که او را به ستارهای ادبی تبدیل کرد. این کتاب که با الهام از تراژدیهای واقعی پرستاری از کودک نوشته شده، با یک عمل خشونتآمیز غیرقابلتصور آغاز میشود و به گذشته برمیگردد تا طبقه، نژاد و اضطراب مادری را کالبدشکافی کند. در سال ۲۰۱۶، این رمان سلیمانی را به اولین زن مراکشی تبدیل کرد که جایزه «گونکور» را برد و چهره عمومی او یکشبه تغییر کرد. او بعدها توسط امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، به عنوان نماینده شخصیاش برای ترویج زبان و فرهنگ فرانسوی منصوب شد.
او اکنون میگوید: «خیلی هیجانزده بودم. آیا لایقش بودم؟ نمیدانم. اما اتفاق افتاده بود و میخواستم از آن لذت ببرم. بعضیها میگفتند: "نمیترسی که این جایزه را به خاطر زن بودن و عرب بودنت به تو داده باشند؟" و من پاسخ دادم: "خب که چی؟" نمیخواهم سعی کنم دلیلی برای خوشحال نبودن پیدا کنم.»
امتناع او از کوچک شمردن موفقیتهایش، با یک تروما (ضربه روحی) خانوادگی شکل گرفته است. وقتی سلیمانی ۲۰ ساله بود، پدرش به اتهام رسوایی مالی دستگیر و زندانی شد. او پیش از آنکه پرونده به دادگاه برسد درگذشت، اما پس از مرگ تبرئه شد. سلیمانی اغلب انگیزه اولیهاش برای نوشتن را ناشی از خشم و میل به انتقام توصیف کرده است. او میگوید این انگیزه همچنان باقی است: «ادبیات احتمالاً بهترین راه برای بازگرداندن عدالت به کسانی است که فهمیده نمیشوند یا به حرفهایشان گوش داده نمیشود. نویسنده میتواند به عمق ذهن کسی برود و بر تضادهایش نور بتاباند.»
سلیمانی میگوید: «وقتی مهاجرت میکنی خیلی مهم است که تمام وقتت را صرف نگاه کردن به گذشته نکنی. نوستالژی میتواند یک سم باشد. یکی از رازهای خوشبختی این است که بتوانی مستقیم به جلو نگاه کنی.» او لبخند میزند: «اما حافظه من مثل ماهی است؛ خیلی چیزها را فراموش میکنم، پس کار سادهتر است!»
او در بخش دیگری از مصاحبه درباره تجربه آمدن به پاریس در نوجوانی میگوید. سلیمانی ادغام شدن را نوعی تکهتکه شدن توصیف میکند؛ مطالبهای «خشن» برای دور انداختن یک هویت به منظور قابلفهم بودن در هویتی دیگر. او میگوید: «میدانستم آزادی با تنهایی همراه خواهد بود، اما متقاعد شده بودم که ارزشش را دارد.» در جوانی، او میپذیرد که برای تعلق داشتن، اغلب شخصیت دیگری از خودش را نمایش میداد، حتی با جوکهای نژادپرستانه همراهی میکرد: «وقتی جوانی، فقط میخواهی متعلق باشی. اما به چه قیمتی؟»
این پرسشی است که در تفکر گستردهتر او درباره آزادی نیز جاری است. او میگوید: «آزادی همیشه ناقص است. من هرگز کسی را ندیدهام که کاملاً آزاد باشد. اگر باشد، یعنی چیزی برای از دست دادن ندارد.» او در برابر برچسبِ زن «آزاد» یا «شجاع» مقاومت میکند و آن را «مضحک» میخواند: «من نمیخواهم آن نقش را بازی کنم.»
او به عنوان یکروزنامهنگار، بهار عربی را پوشش داد و از آن زمان با قدرت درباره افراطگرایی، هویت و نژادپرستی در فرانسه نوشته است. او میگوید: «نوع جدیدی از نژادپرستی وجود دارد که درباره آلودگی است. ترسی از اینکه نزدیکی به "دیگری" هویت را پاک میکند. مردم وسواس از دست دادن فرهنگ، سنت و امتیازات خود را دارند. این را در بریتانیا با "ریفورم" و پرچمهایشان میبینید. در فرانسه هم همینطور است.» او میافزاید همه احساس گمگشتگی میکنند و «راست افراطی و پوپولیستها در همه جا در حال پیروزی هستند. روایت اصلی اکنون در دست آنهاست.»
برای سلیمانی، ادبیات بهترین راه برای حفظ ظرافت است و او آن را «سلاحی مهم علیه دگماتیسم، تعصب و حماقت» میخواند. او کمتر به نمایش نویسنده بودن علاقه دارد و نوعی مخفیکاری را ترجیح میدهد: «باید آن را در تاریکی انجام دهی. دقیقاً مثل عاشق شدن است؛ دربارهاش حرف نمیزنی.»