محمود پورعالی
روزنامهنگار
صدها فرشته بوسه بر آن دست میزنند
کز کار خلق یک گره بسته وا کند
چه زمانی که بعد از جنگ تحمیلی برای اولین بار مرحوم حاج آقا دعایی را دیدم که از پیکان سفید رنگش پیاده شد و ما نظامیان، دورهاش کردیم تا گره از مشکلاتمان وا کند، چه آن ۳۱سالی که همکار مطبوعاتی این مرد بزرگ شدم و چه حالا که ۴سال از درگذشت این مرد میگذرد، صدها خاطره شیرین و تلخ از او دارم و دهها خاطره هم از زبان دیگران شنیده ام و خوانده ام.
اما زمانی این خاطره را شنیدم که یک سالی میشد که از فوت حاج آقا گذشته بود. کاش زودتر شنیده بودم و در آن هنگامه داغ بر دل مانده، در روزنامه مکتوبش کرده بودم تا همه بدانند چطور صدها فرشته بوسه بر آن دست میزنند که گره از کار خلق میگشاید.
***
تلفن روی میز کارم زنگ خورد. گوشی را برداشتم. خواهرم بود. از خرمآباد زنگ میزد. بعد از احوالپرسی گفت:
«راستی محمود میدونی دیشب چی شد؟!»
گفتم: «نه، بگو .»
خواهرم گفت: « دیشب مهمون داشتیم. دوست آقا ناصر با خانوادهاش بود. اولین بار بود که میدیدمشون. بعد از شام جویای حال و احوال من شد که چند تا خواهر و برادریم. گفتم، چهار برادر و سه خواهر. وقتی از تو و شغل تو گفتم که در تهران هستی و در روزنامه اطلاعات کار میکنی، او حرفم را قطع کرد و با برقی که در نگاهش آشکار شده بود، پرسید، روزنامه اطلاعات؟ تهران؟ پس باید حاج آقا دعایی را بشناسد؟ گفتم، سالهاست. نزدیک ۳۰ سال است.
دوست همسرم گفت: پس بگذار خاطرهای از ایشان تعریف کنم. خدا رحمتش کند. وقتی خبر فوتش را شنیدم، خیلی متاثر شدیم.
و بعد همه سرا پا گوش شدیم:
ـ چهار سال پیش میخواستم از تهران با اتوبوس به خرمآباد برگردم. از روزگار و سختیهای زندگی حسابی دمغ و شاکی بودم. هیچکس را هم مقصر این وضع نمیدانستم جز کسانی که در لباس روحانیت بودند و در مسند اموری در جامعه قرار داشتند.
اتوبوس در ترمینال بود و مسافرها نشسته روی صندلی در انتظار حرکت بودند که دوان دوان خودم را رساندم. نگاه عصبانی مسافرها قابل تحمل بود، اما چهره بشاش روحانیای که ردیف جلو نشسته بود و با لبخند دستش را کف صندلی خالی زد و جا را نشان میداد که صندلیات اینجاست، بنشین که دیر شده، حالم را گرفت. دیدن مرد روحانی و لبخندش دمغم کرد. انگار هر چه در این سالها کشیده بودم را در لبخند و چهره او دیدم و حالا باید کنارش هم بنشینم. بدون توجه به او رو به راننده کردم و گفتم که جای من رو عوض کن.
راننده که از تأخیر من شاکی بود، با لحنی تند گفت: «دیر اومدی، دنبال جای بهتر هم میگردی. بنشین سرجات.»
یکدندگی کردم و گفتم: «من پیش آخوند نمینشینم! یا پیاده میشم یا جایم رو عوض کن»
راننده تغییر جا را به عهده خودم گذاشت، اما کسی تن به این تغییر نداد. مرد روحانی با همان لبخند دستش را پیش آورد تا دستم را بگیرد و کنارش بنشینم و خودم را از این شرایطی که پیش آورده بودم، خلاص کنم. اما دستم را عقب کشیدم و به راننده گفتم که اگر جایم را تغییر ندهی از اتوبوس پیاده میشوم. در همین حال مرد روحانی پا در میانی کرد و رو به من گفت: «بابا حالا بنشین، بالأخره یکی پیدا میشه و جایش رو با تو عوض میکند» سرانجام با تأخیری که شده بود و عصبانیت مسافران، با اکراه کنارش نشستم و چون خسته بودم، سرم را برگرداندم و چشمهایم را بستم. پاسی از
نیمه شب گذشته بود که اتوبوس برای استراحتی موقت، کنار رستورانی توقف کرد. مرد روحانی خوراکی تعارف کرد و من با گفتن میل ندارم از گرفتن امتناع کردم. محبتش به دلم نشسته بود اما نمیتوانستم خودم را مجاب به همسفربودن و همدل شدن با او بکنم. دمدمهای صبح بود که به خرمآباد رسیدیم. اینجا دیگر شهرم بود و غیرت لر بودن و میهمان دوستی اجازه نمیداد بدون خداحافظی راه خانه را در پیش بگیرم و بروم. بنابراین در حین خداحافظی از او خواستم که صبحانه را در خدمتش باشم.
او گفت، برای حل مشکل یکی از همشهریهای خودت راهی این شهر شدهام و باید حلش کنم و زود به تهران بازگردم. بعد دستش را روی شانهام گذاشت و ادامه داد که اسمش دعایی است و در تهران مدیرمسئول روزنامه اطلاعات است. اگر یک روز مشکلی برایم پیش آمد، میتوانم پیش او بیایم!
او بعد از این حرف عبایش را در دور خودش پیچاند و در تاریک روشن هوا تاکسی گرفت و رفت.
از این ماجرا دو سال گذشت تا اینکه چرخ روزگار مشکلی را سر راه زندگیام قرار داد و برای حلش به هر مسئولی مراجعه کردم، حل نشد که نشد. روزی درمانده سر سفره غذا، خانمم رو به من کرد و گفت، یادت میآید که گفتی مرد روحانی را در اتوبوس دیده بودی؟ گفتی که آدم مهمی بوده؟ خب برو پیش او شاید مشکلمون را بتونه حل کند.
به همسرم گفتم، چی میگی! کافیه اون من رو در تهران ببیند. از همون جا پرتم میکند بیرون شهر. چنان کج رفتاری با او کردم که بعد از این دو سال امکان نداره حتی روی من رو ببینه تا چه برسد به حرف و مشکلم توجه کند.
همسرم از توضیحاتم متقاعد نشد و پایش را توی یک کفش کرد که به خاطر زندگی و بچهها، این کار را بکنم و به دیدارش بروم. اصرارهای همسرم کار خودش را کرد و راهی تهران شدم. از اینکه روزگار مجبورم کرده بود، تن به این خواهش بدهم از خودم عصبانی بودم. اگر اصلا من را بهیاد نیاورد چی؟ اگر بهیاد بیاورد و خشم فرو خوردهاش را نثارم کند چی؟
با این فکرهای آزاردهنده خودم را مقابل در ورودی روزنامه اطلاعات در خیابان میرداماد دیدم. نگهبان با دفتر حاج آقا تماس گرفت و گوشی را به دستم داد. صدایش را شناختم:
ـ دعایی هستم، بفرمائید ...
ـ من ... من همان آقایی هستم که دو سال پیش در اتوبوس با هم به خرمآباد میرفتیم، میخواستم...
ـ به به... چه آقایی! یادم میاد. چه کار داری؟
با لکنت زبان گفتم: «یک مشکل دارم که حلش از عهده شما ساختهاس...
و بعد او گوش داد و من شرح دادم. پیش از اینکه حرفم تمام شود صدایش را شنیدم که گفت:
ـ گوشی رو بده به نگهبان. راهنماییات میکند.
لحظهای بعد او را در دفترش دیدم. با همان لبخند. روز بعد با هم و با همان پیکان سفیدرنگش به چند جا سر زدیم. چند نفر را دید. با آنها صحبت کرد و غروب همان روز من را مقابل ترمینال اتوبوسرانی گذاشت و گفت:
ـ برو خیالت راحت. به خانوادهات بگو مشکلتون حل میشه و خوشبختانه حل شده.
این جمله را دوست همسرم گفت.
شما چه نظری دارید؟