سید مسعود رضوی
این مقاله را درباره بارگاه و مرتبه و تاریخ امام علی بن موسی الرضا(ع) نوشتم بدان مناسبت که سرآغاز جنگ چهل روزه یا جنگ رمضان با یورش ناجوانمردانه ارتش ایالات متحده و مستعمره صهیونیستی و مستعمرات منطقهای به میهن گرامی، با حمله به بیت رهبری و شهادت ایشان و برخی اعضای خانواده و بسیاری دیگر از کارکنان بیت همراه بود و سپس کثیری از فرماندهان، سیاستگران، مدیران، افسران، جوانمردان، شیرزنان، خردسالان، پیران و جوانان به شهادت رسیدند. دختران زیبا و برازنده ما را در مدرسه میناب به خون کشیدند و دانشگاهها و مراکز علمی و بیمارستانها و کارخانهها را بمباران کردند. افتخار میکردند که پلهای ما را بمباران کرده و خانهها را ویران ساختهاند. اما در حالی که منتظر سقوط کشور بودند، ایران و دلاورانش به پا خاستند و چنان دشمن را گوشمال داده و نوکران و پایگاههایش را درهم کوبیدند، که ناچار به متارکه و تفاهم تن داد.
باری اکنون کاروان سوگ به مشهد رضا رسیده و رهبر شهید در کنار امام رضا(ع) آرام گرفته است. امام رئوفی که خورشید خراسان است و رهبر شهید که از جوار بارگاه ملکوتی او برای احیای کلمه الله برخاست و عمری مجاهدت کرد اکنون همنشین شمس الشموس خراسان شده است. این نوشته درباره جایگاه و اهمیت آن زیارتگاه باشکوه و کهن پناهگاه عارفان و نیایشگران در ایران است...
***
شفا خواستن ازامام رضا(ع)
هنگامی که شاعر بزرگ و بیهمتای شروان، افضلالدین بدیل بن علی خاقانی (متولد ۵۲۰ شروان ـ متوفای ۵۸۱ تبریز) در حالت بیماری و درد، چکامهای در آرزوی خراسان و زیارت امام رضا(ع) سرود، در شمال غرب ایران، روم شرقی میزیست و همین نشان از محبوبیت گسترده و عظیم امام داشت. خاصه که خاقانی نه تنها مذهب تشیع امامی نداشت که از جانب مادر، تعلقات مسیحی و علایق نصرانی آشکاری هم ابراز میکرد:
به خراسان شوم انشاءالله آن ره آسان شوم انشاءالله
چون طرب در دل و دل در ملکوت ره به پنهان شوم انشاءالله
خضر پنهان گذرد بر ره و من خضرِ دوران شوم انشاءالله
چون صفا یافتگان ز اشک طرب تر گریبان شوم انشاءالله
نمک افشان شدم از دیده کنون شکر افشان شوم انشاءالله
خاقانی بیمار بود و سلطان اجازه نمیداد سفر کند؛ گویا نیاز به نَفَسِ راح و ریحانی آن روضه رضوان داشت تا سلامت و صفای خود را باز یابد:
تب مرا گفت که سرسام گذشت من پس از آن شوم انشاءالله
نه، نه، تا حکم ز سلطان چه رسد تا به فرمان شوم انشاءالله
گر دهد رخصه، کنم نیت طوس خوش و شادان شوم انشاءالله
بر سرِ روضه معصومِ رضا شبه رضوان شوم انشاءالله
گِردِ آن روضه چو پروانه شمع مستِ جولان شوم انشاءالله
شهید طوس
امام رضا(ع) در سال ۱۴۸ قمری در مدینه متولد شد و اگر آخر ماه صفر ۲۰۳ قمری شهادت آن حضرت باشد، امام ۵۵ سال عمر کرده و از سال ۱۸۳ قمری و پس از شهادت پدر بزرگوارش امام موسی کاظم(ع)، به مدت بیست سال امام شیعیان بود. او تنها امام شیعه دوازده امامی است که مقبره و حرم مطهرش در ایران است.
بیست سال امامت علیبنموسیالرضا مصادف بود با اواخر خلافت هارونالرشید و پسرانش محمدامین و مأمون عباسی. هنگامی که مأمون به یاری لشکر خراسان و طاهر فرمانده آن لشکر بر برادرش امین به پیروزی رسید، پایتخت را به خراسان آورد و در مرو اقامت کرد. ابوالفضل بیهقی ، در تاریخ بیهقی نوشتهای دارد درباره تلاش وزیر شیعه مأمون، فضل بن سهل در اینکه قصد کرده بود با ولایتعهدی امام رضا(ع)، خلافت عباسی را به علوی بازگرداند. در بخش ۱۵ از مجلد ششم که «حدیث ولایت عهد رضا» نام نهاده در متن آن کتاب بیهمتا که به خواندن میارزد، نوشته است: «و از حدیث، حدیث شکافد، در ذوالرّیاستین که فضل سهل را گفتند و ذوالیمنین که طاهر را گفتند و ذوالقلمین که صاحب دیوان رسالت مأمون بود قصهای دراز بگویم تا اگر کسی نداند، او را معلوم شود: چون محمد زبیده کشته شد و خلافت به مأمون رسید، دو سال و چیزی به مرو بماند، و آن قصّه دراز است، فضلِ سهل وزیر خواست که خلافت از عباسیان بگرداند و به علویان آرد. مأمون را گفت: نذر کرده بودی به مشهد من و سوگندان خورده که اگر ایزد تعالی، شغل برادرت کفایت کند و خلیفت گردی، ولیعهد از علویان کنی، و هرچند بر ایشان نماند، تو باری از گردن خود بیرون کرده باشی و از نذر و سوگند بیرون آمده.
مأمون گفت: سخت صواب آمد. کدام کس را ولیعهد کنیم؟گفت: علی بن موسی الرّضا که امام روزگار است و به مدینه رسول، علیه السّلام، میباشد. گفت: پوشیده کس باید فرستاد نزدیک طاهر و بدو بباید نبشت که ما چنین و چنین خواهیم کرد، تا او کس فرستد و علی را از مدینه بیارد و در نهان او را بیعت کند و بر سبیل خوبی به مرو فرستد تا اینجا کار بیعت و ولایت عهد آشکارا کرده شود. فضل گفت «امیرالمؤمنین را به خطّ خویش ملطّفهیی باید بنبشت.» در ساعت دویت و کاغذ و قلم خواست و این ملطّفه را بنبشت و به فضل داد.
فضل به خانه بازآمد و خالی بنشست و آنچه نبشتنی بود، نبشت و کار راست کرد و معتمدی را با این فرمانها نزدیک طاهر فرستاد. و طاهر بدین حدیث سخت شادمانه شد، که میلی داشت به علویان، آن کار را چنانکه بایست، بساخت و مردی معتمد را از بطانه خویش نامزد کرد تا با معتمد مأمون بشد، و هر دو به مدینه رفتند و خلوتی کردند با رضا و نامه عرضه کردند و پیغامها دادند. رضا را سخت کراهیت آمد که دانست که آن کار پیش نرود، امّا هم تن درداد. از آنکه از حکم مأمون چاره نداشت و پوشیده و متنکّر به بغداد آمد و وی را به جایی نیکو فرود آوردند .
پس یک هفته که بیاسوده بود در شب، طاهر نزدیک وی آمد سخت پوشیده و خدمت کرد نیکو و بسیار تواضع نمود و آن ملطّفه به خطّ مأمون بر وی عرضه کرد و گفت: نخست کسی منم که به فرمان امیرالمؤمنین، خداوندم ترا بیعت خواهم کرد. و چون من این بیعت بکردم، با من صد هزار سوار و پیاده است، همگان بیعت کرده باشند. رضا، روّحه اللّه، دست راست را بیرون کرد تا بیعت کند، چنانکه رسم است، طاهر دست چپ پیش داشت. رضا گفت: این چیست؟ گفت: راستم مشغول است به بیعت خداوندم، مأمون، و دست چپ فارغ است، از آن پیش داشتم . رضا از آنچه او بکرد، او را بپسندید و بیعت کردند. و دیگر روز رضا را گسیل کرد با کرامت بسیار .
او را تا به مرو آوردند و چون بیاسود، مأمون خلیفه در شب به دیدار وی آمد، و فضل سهل با وی بود، و یکدیگر را گرم بپرسیدند، و رضا از طاهر بسیار شکر کرد و آن نکته دست چپ و بیعت بازگفت. مأمون را سخت خوش آمد و پسندیده آمد، آنچه طاهر کرده بود. گفت: ای امام، آن نخست دستی بود که به دست مبارک تو رسید، من آن چپ را راست نام کردم. و طاهر را که ذو الیمینین خوانند سبب این است. پس از آن آشکارا گردید کار رضا، و مأمون او را ولیعهد کرد و علمهای سیاه برانداخت و سبز کرد و نام رضا بر درم و دینار و طراز جامهها نبشتند...»
***
امام را در باغ یا دارالاماره حُمَیدبن قحطبه طایی از جنود و سرکردگان کارگزار عباسیان، حوالی محل سناباد به خاک سپردهاند. قبلاً هارون را در آنجا دفن کرده بودند و به همین جهت آن را بقعه هارونیه میخواندند. شاید به جهت جلالت آن خلیفه ستمپیشه، امام نازنین و گرامی را در آن مجاورت به خاک سپردند. اما قبر هارون را بادِ فراموشی به دوزخ نسیان برد و مقبره امام رضا، به بزرگترین معبد زیبای جهان بدل شد. هزار سال است که این بارگاه، سلطنت عرفانی و معنوی ایران را در مشهد طوس ضمانت کرده و علیبنموسیالرضا، زائران خود را از شاه و اسیر و فقیر و دارا و درویش، مسافر و صوفی و فقیه، عاشق و عابد و محتاج، و دل شکسته و دل باخته و دلدار، حاجتمند و بیمار و خواستار... فرا میخواند و میپذیرد.
نه تنها شیعیان که اهل سنت و غیرمسلمانان نیز بدین معبد و زیارت میروند. علاقهای به این معبد و بارگاه وجود دارد که با گفت و بیان یا منطق و برهان نمیتوان شرح داد.
امام، پس از ورود به ایران و قرار گرفتن در دستگاه مأمون عباسی، یکسره به کارهای علمی و مذاکرات با اهل ادیان و گفتگوهای کلامی و پاسخ به پرسشهای فضلا و مردم میپرداخت. گاه سخنوری میکرد و گاه چنان استقبالی از او میشد که خلیفه و کارگزاران احساس خطر میکردند. همین امور سبب شده تا نقلهای متعدد درباره درگذشت ایشان به شهادت و توطئه توسط زهری که در انار یا انگور بوده در تواریخ نوشته شود. مورخان بزرگ چون یعقوبی در قرن سوم نوشته که سردار مأمون، علیبنهشام، در قریه نوقان امام را با انار مسموم کرد و به شهادت رساند. محمدبن جریر طبری در تاریخ معروف خود که به سال ۳۰۳ تألیف کرده نقل میکند که امام در حال خوردن انگور یکباره جان باخت. راویان و مورخان شیعه اجماع بر شهادت دارند.
آرامگاه امام رضا(ع) اما معبد بزرگ شیعه و ایران و بزرگترین معبد تاریخ است که بیش از هزار سال هیچگاه از زائران و مشتاقان خالی نبوده است. تمام سلسلههای مهم از غزنویان و سلجوقیان تا تیموریان و صفویان و پس از آنان، در ساختن و زیبایی و جلال هنری معبد نقش داشتهاند. جمال و کمال و جلال معبد امام رضا(ع) در خطوط و معماری بیهمتای آن، در حواشی همچون مسجد گوهرشاد خاتون، در خطوط و کتیبههای شاهرخ میرزا و بایسنغر و بزرگترین هنرمندان کاشیکار و طراحان بناهای زیبا و آفرینندگان رنگ و گنبد و فضاهای معنوی است. آن قدر این فضاها زیبا و دلکش است که نمیتوان از آن دل برید. هر صحن و هر رواق، همانند صحن و گنبد اللهوردیخان به تنهایی برای مفتون و حیران شدن کافی است. خطوط بایسنغر برای گریستن از شوق و عاشق شدن بر هنر این مرز و بوم و محو شدن در معنویت ایرانی کافیست. رنگهای شگفت از طلایی و خاصه مینای کاشیها، از کاشیهای عجیب و شگفتیهای عصر سلجوقی تا کاشیکاری باشکوه تیموری و جلال عصر صفوی و زیبایی دوران قاجار تا امروز، رقص آسمان است بر زمین و چه باید گفت بیش از این؟ چه میتوان گفت در وصف این؟ در ساخت و بنیانگذاری بنا داستانها و روایتهاست.
ضامن آهو
از جمله شیخ صدوق در عیون اخبار رضا (باب ۷۳) و چند تن دیگر اقوالی آوردهاند که خلاصه آن چنین است:«شیخ صدوق که به مناسبت اقامتش در ری اختصاص و ارتباط کاملی با رکن الدوله دیلمی داشته در رجب سال (۳۵۲قمری) از رکن الدوله جهت تشرف به خراسان و زیارت مرقد منور و مطهر حضرت علی بن موسی الرضا (ع) اجازه خواسته و امیر سعید رکن الدوله ضمن التماس دعا و نیابت زیارت با درخواست او موافقت و شیخ را روانه خراسان میکند.
مصنف کتاب عیون اخبارالرضا چنین گوید: «چون از امیر سعید رکن الدوله دیلمی برای زیارت مشهد امام رضا (ع) رخصت طلبیدم، او اجازت فرمود و این در ماه رجب سال (۳۵۲قمری) بود، همین که از پیشگاهش برخاستم که بروم، دوباره مرا بازگردانید و فرمود، این فرخنده زیارتگاهی است که من نیز آن را زیارت کرده ام و از خداوند تعالی نیاز و آرزو در دل داشتم که بر آورده شد، پس برای من نیز دعا و زیارت نما.»
شیخ صدوق داستان ضامن آهو را به مناسبت همین سفر چنین نقل مینماید: «محمد بن احمد ابوالفضل نیشابوری، رضی الله عنه گوید: از حاکم رازی دوست ابی جعفر عتبی شنیدم که گفت ابوجعفر عتبی مرا به نزد ابومنصور بن عبدالرزاق فرستاد، چون روز پنجشنبه بود از او اذن خواستم که به زیارت حضرت رضا (ع) بروم، گفت: بشنو تا برای تو در امر این مشهد و زیارتگاه مقدسش چیزی بگویم، آنگاه گفت: در روزگار جوانی نادان بودم، نظر خوشی به طرفداران این مشهد نداشتم و در راه متعرض زائران میشدم و لباس و خرجی و اموال و انبانشان را به ستیزه میستاندم. روزی به شکار بیرون شدم و یوزی را در پی آهویی روانه کردم، یوز به دنبال آهو دوید تا به ناچار آهو را به پای دیواری پناهید. آهو ایستاد، یوز هم مقابلش ایستاد ولی به آن نزدیک نشد، و هر چه نهیب کردم یوز نَجست و آهو از جای خود تکان نخورد، چون آهو از جای خود بدوید، یوز او را دنبال کرد، اما همینکه به دیوار پناه میبرد، یوز باز میگشت تا آنکه آهو به سوراخ لانه مانندی در دیوار آن مزار داخل شد، من وارد رباط شدم [تعبیری از مزار حضرت رضا (ع) درآن عصر] از ابی نصر مقری که قاری بود پرسیدم، آهویی که هم الآن وارد رباط شد کو؟ گفت: ندیدمش، آن وقت به همان جایی که آهو داخلش گشت، در آمدم و آثاری از او بدیدم ولی خود آهو نیافتم.
پس با خدای تعالی پیمان بستم که از این پس زائران این قبر نیازارم و جز به نیکی با آنان در نیایم. از آن پس هرگاه کاری دشوار بر من روی نمود بدین مشهد به پناه میآمدم و حاجت میطلبیدم.
با این حال باید دانست که شیخ صدوق این داستان را از که روایت میکند و واقعه ضامن و پناهنده شدن آهو بر چه کسی روی نموده و گوینده آن کیست؟
راوی اصلی داستان همان صیاد و شکارچی، یعنی ابو منصور محمد بن عبدالرزاق توسی حاکم توس است که بعد از آن حاکم خراسان گشت و گردآورنده شاهنامه ابو منصور نیز میباشد و خود داستان دوران جوانیش را برای حاکم رازی مصاحب و راز دار و مرد مورد اعتمادِ ابوجعفر عتبی وزیر نامدار سامانیان در هنگامی که حاکم به رسالت و جهت تقدیم پیامی از طرف عتبی به نزد وی در نیشابور رفته بود حکایت کرده و حاکم هم آن را برای ثقه جلیل القدر ابوالفضل محمد بن احمد بن اسماعیل السلیطی که از اجله مشایخ راویان صدوق است روایت کرده و صدوق هم روایت را از شیخ خود سلیطی نقل میفرماید و ظاهرا اصل داستان و روایتی که سبب ملقب ساختن حضرت
امام علی بن موسی الرضا (ع) به ضامن آهو شده باید همین داستان باشد.
و نیز آمده است: زمانی که سلطان سنجر سلجوقی در مرو اقامت داشت پسر سلطان و به قولی هم پسر وزیر سلطان بیمار گشت و پزشکان او را شکار و سیاحت توصیه کردند، چون روزی در سرزمین توس در پی شکار آهویی بود آهو از خرابههای دیواری گذشت و از روزنه و شکاف بنا به داخل بقعه پناه برد پس همراهان دست از تعقیب صید برداشتند و پنداشتند که مکان را حرمتی و تقدسی است که آهو به آن پناه آورده پس پیاده شده و داخل بقعه شدند و دست توسل برای شفای خود برداشتند که استجابت یافت و فرزند سلطان شفا گرفت و کس به نزد پدر فرستاد و سلطان را از این راز بگفت و سلطان، امیر علاءالدوله فرامرز از سران لشکر خود را به تعمیر باروی گرد بقعه که سلطان مسعود پسر سلطان محمود کشیده بود و ویرانه گشته بود فرستاد و مرمت بقعه را هم سفارش کرد.»
شاعران آستان خورشید
اما زیبایی حرم و معبد، تنها به کاشی و کتیبه و ضریح و گنبد و مناره نیست. شاعران و سخنوران، اهل دل و صاحبان معنا نیز سخنان نغز گفتهاند و این نیز تاریخی طولانی دارد. همچنان که از سلطان سنجر سلجوقی تا رضاخان قزاق (که شرح آن را خفیهنویس عهد پهلوی اول سیدمحمد علی شوشتری نوشته است) به این آستان پناه بردهاند، شاعران نیز از عارف و عامی، از زاهد باورمند تا رندان سخنور ادیب که در جهان دیگر سیر میکنند، همه سر تعظیم بر آستان امام خم کردهاند.قدیمیترین قصیده را سنایی غزنوی سروده است.
ابوالمجد مجدود بن آدم، متخلص به سنایی، شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمه دوم سده پنجم و نیمه اول سده ششم هجری در غزنین زاده شد و دانش بسیار فرا گرفت و استادی بزرگ بود که طی ۶۲ سال عمر خود درسها گفت و آثار کمنظیر برجای نهاد.
او سرمشق تمام عرفای پس از خود، از جمله عطار و مولانا و جامی بود. مدیحه ۳۸ بیتی او در وصف امام رضا (ع) را میتوان نخستین قصیده کامل در این باب شمرد و چند بیت آن چنین است:
دین را حرمیست در خراسان دشوار ترا به محشر آسان
از معجزههای شرع احمد از حجتهای دین یزدان
همواره رهش مسیر حاجت پیوسته درش مشیر غفران
چون کعبه پر آدمی ز هر جای چون عرش پر از فرشته هزمان
هم فر فرشته کرده جلوه هم روح وصی درو به جولان
از رفعت او حریم مشهد از هیبت او شریف بنیان
از دور شده قرار زیرا نزدیک بمانده دیده حیران
از حرمت زائران راهش فردوس فدای هر بیابان
قرآن نه درو و او اولیالامر دعوی نه و با بزرگ برهان
ایمان نه و رستگار ازو خلق توبه نه و عذرهای عصیان
از خاتم انبیا درو تن از سید اوصیا درو جان
آن بقعه شده به پیش فردوس آن تربه، به روضه کرده رضوان
***
ای کین تو کفر و مهرت ایمان پیدا به تو کافر از مسلمان
در دامن مهر تو زدم دست تا کفر نگیردم گریبان
اندر ملک امان علی راست دل در غم غربت تو بریان
قصیده بلند وصال که در صحن بر روی سنگ حکاکی شده و معاصرانی همچون حکیم صفای اصفهانی و میرزا حبیب مجتهد خراسانی و شهریار تبریزی و مهدی اخوان ثالث و مظاهر مصفّا و فریدون توللی هم شعرهای زیبایی در مدح امام هشتم گفتهاند.
با گزارش ماجرای بابافغانی و شعر زیبای او درباره امام رضا(ع) این نوشته را به پایان میبرم:
رضا قلی خان هدایت در تذکرة ریاضالعارفین دربارة فغانی نوشته است: « در مبادی حال خمّار بود. به سبب تأثیر صحبت اهلالله توبه نمود. روی نیاز به درگاه ملایک پناه حضرت شمس الشمّوس امام طوس آورد. در آن آستان مجاورت اختیار کرد. گویند که چون محرمِ حریمِ حضرتِ امام همام گردید، قصیدهای در منقبت به سلک نظم کشید و کارگزاران سرکار امامت مدار در فکر سجعی به جهت مهر مهر آثار که در نوشتجات و ارقام ضرور و در کار بود، بودند. شب یکی از اهل صفا و متولیان روضة رضا، علیه التّحیّة و الثّنا در واقعه به خدمت حضرت فیض یاب شد. حضرت فرمودند که صباح به خارج شهر روید که پیادة ژولیدهای با سرو پای برهنه میآید و قصیدهای در مدح ما گفته که مطلع آن به جهت سجع مبارک مناسب است. علی الصبّاح، حسب الامر به استقبال رفته، بابا را دیدند و شناختند و به عنایت بیغایت حضرت نواختند. داخل شهر شده، مطلع قصیدة او را سجع مهر مبارک کردند و آن این است:
گلی که یک ورقش آبروی نه چمن است نشان خاتم سلطان دین ابو الحسن است
علی موسی جعفر که مهر دولت او ستارهی شرف و آفتاب انجمن است
به نقش خاتم او گر هزار جوهر جان شود نثار یکایک به جای خویشتن است
ز شرح میمنت خاتم همایونش همای ناطقه را مهر عجز بر دهن است
به مهر اوست که پروانهی حیات ابد ز شهر روح مقرر به کشور بدن است
حدیث گوهر سیراب لعل خاتم او چو شهد در دهن طوطی شکرشکن است
در آن صحیفه که طغرای او کنند رقم چه جای لالهی نعمان و برگ نسترن است
عقیق خاتم توقیع حکم آل علی به چشم اهل نظر چون سهیل در یمن است
چو نقش جام جم از جلوهی سواد و بیاض نشان معرفت سر و صورت علن است
گلیست جلوهگر از بوستان دولت و دین که نوشکفته به روی بنفشه و سمن است
نشانهی ید بیضاست کز بیاض شرف چو ماه بدر در آفاق روشنی فکن است
فروغ شمسهی مهر و ظلال او دارد لوای حمد که بر کاینات پرده تن است
ز مهر ماه جمال تو ماه کنعان را تراوش مژه بهر طراز پیرهن است
زهی امام که تعظیم حکم خدامت موالیان تو را از فرایض و سنن است
عقیق خاتم طغرا نویس امر تو را سهیل صورت مهر ولایت یمن است
بروی برگ ریاحین رقوم خاتم تو نشان نازکی ارغوان و نسترن است
چو داغ لاله، شهیدان راه عشق تو را نشان مهر و وفا بر حواشی کفن است
برای مهر عقیق سخنورت ما را سفینه از رقم خون دیده موج زن است
نگین مهر سلیمان چه قید راه شود تو را که مهر نبوت چراغ انجمن است
مثال نظم «فغانی» که یافت مهر قبول سواد خامهی او مهر خاتم سخن است
برین صحیفهی فیروزه تا ز خامهی صنع نشان دایره مهر نقطه پرن است
نشان مهر تو بر کاینات باد روان چو آفتاب که طغرای حکم ذوالمنن است
شما چه نظری دارید؟