حمید یزدان پرست

سه‌شنبه/ ۴ فروردین ۱۴۰۵
با رفتن دکتر پرنیان، مجری می‌آید و مثل همیشه شروع می‌کند به شعر خواندن:
اگر عالم شود خونخوار، اگر دنیا شود خونریز
اگر شد دشمن ما بدتر از اسکندر و چنگیز
هنوز اما به گوشم می‌رسد شعری جنون‌آمیز
 صدای غیرت ستارخان می‌آید از تبریز:
نخواهم داد این میراث را دست نمک‌نشناس
نخواهم رفت زیر بیرقی، جز بیرق عباس
این بیتها اشاره به ماجرایی است که احمد کسروی در تاریخ مشروطه آورده: پس از آنکه مستبدان با توپ به تبریز حمله ‌کردند، در تاریخ ۲۵ تیرماه، کنسول روسیه (پاخیتانوف) به دیدار ستارخان می‌رود و پس از گفتگوهایی، پیشنهاد می‌کند بیرقی از کنسولخانه بفرستد و ستارخان آن را بر سردر خانه‌اش بیاویزد تا تحت حمایت امپراتوری روسیه تزاری قرار بگیرد و جانش و خانمانش در امان باشند. ستارخان می‌گوید: «جنرال قنسول! من می‌خواهم هفت‌دولت به زیر بیرق ایران بیاید. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم.» کنسول خیره می‌ماند! برخی هم آورده‌اند که او گفت: «من زیر بیرق ایران و ابوالفضل عباسم؛ بیرق شما برایم لازم نیست.» از آنجا که عیّارمنش و آذربایجانی بود و غیرتمندی آذری‌ها و سرسپردگی‌شان به حضرت عباس(ع) زبانزد همگان است، بعید نیست که چنین جوابی داده باشد که شاعر به آن اشاره کرده است. چون سالها پیش در مقاله‌ای به این مطلب اشاره کرده بودم، چیزهایی در ذهنم هست.
به ایرانی سپردم دل که می‌داند عیارش را
که از نام علی موسی الرضا دارد وقارش را
نه آن ایران که داد از کف، هرات و قندهارش را
نه آن ایران که دست دیگران داد اختیارش را
گرفتند از وطن روزی، سمرقند و بخارا را
برادرجان! هزاران تکه می‌خواهد جهان، ما را
غلط می‌کنند و آفرین بر تو ای آقای مجید تال که شاعر اهل‌بیتی و این‌گونه موضوعات مهم تاریخی را با عقاید دینی درمی آمیزی و همراه می‌کنی. در عصر اسلامی، شاید تنها در زمان صفویان بود که دین و تاریخ و فرهنگ و رسومات ایرانی به هم گره خوردند و یکی شدند. باید همین خط را ادامه داد. و چه خطا (اگر نگوییم خیانت) بزرگی بود که در عصر پهلوی، این دو مقوله را از هم جدا کردند و حتی برخی در مقابل هم قرار دادند. 
ادعایشان ایران‌گرایی بود و بدبختانه تکه‌تکه از ایران را بخشیدند. 
اگر قاجاریان در جنگ باختند، اینها در صلح وهنگام  اظهار قدرت، حاتم بخشی کردند. پدر بخشهایی را به ترکیه و روسیه و عراق بخشید (به ترتیب: بلندی‌های آرارات که موجب ایجاد مرز مشترک ترکیه با جمهوری آذربایجان شد؛ شهر فیروزه که اکنون جزو ترکمنستان است؛ رود اروند را تا خاک ایران که در نهایت به جنگ هشت‌ساله تحمیلی با آن‌همه خسارت انجامید؛ با داوری ترکیه فقط در یک مذاکره، ۱۶۰ فرسنگ به افغانستان واگذار شد) و پسر دو جزیره آریانا و زرکوه را به امارت نوظهور متحده عربی داد که کلش بخشی از ایران بود، از حقابه هیرمند گذشت و آخرسر هم بحرین را به قول نخست‌وزیرش: شوهر داد! شاعر می‌خواند و مردم به وجد می‌آیند:
به لطف شیر یزدان، قامت ما خم نخواهد شد
دگر طوفان، حریف شور این پرچم نخواهد شد
حریف ملت ما، قدرت عالَم نخواهد شد
دگر از خاک اینجا، یک وجب هم کم نخواهد شد
ببین رسوا شده دشمن، زمان پرده‌پوشی نیست
بگو با مردم دنیا که: این ایران فروشی نیست
البته که نیست و آنجاهایی هم که از دست رفته، وقت برگشتش فرا رسیده است. دخترمان را شوهر دادند، چون طرف نااهل از کار درآمده، طلاقش را می‌گیریم.
نمی‌خواهند باشد بر لب این سرزمین، لبخند
همان‌هایی که می‌ترسند از ایران عزتمند
که آن بی‌مایگان آرامش ما را نمی‌خواهند
به سجیل و به فتّاح و به خرمشهرمان سوگند
علی با ماست، موج حادثه ما را نخواهد برد
و ایران پرچم تسلیم را بالا نخواهد برد
جنگ پلشت 
بعد از این شعر پرشور و شعور، حجت‌الاسلام ابوالقاسم علیزاده ـ نماینده ولی فقیه در سپاه تهران ـ با لباس رزم می‌آید و سخنرانی می‌کند و اولش چنین دعا می‌کند: «یا رب الحسین، بحق الحسین، إشف صدرَ الحسین بظهور الحجه» (ای خدای حسین، به حق حسین، با ظهور حضرت حجت، سینه دردمند حسین را درمان کن). بعد می‌گوید:
ـ من از طرف بسیج و سپاه به شما مردم عرض می‌کنم: حضور شما در میدان، نه‌تنها دلگرمی است برای حاضران در خط مقدم، بلکه چون شما در اینجا هستید، فرزندانتان می‌توانند کارشان را به‌درستی انجام دهند. شاکر باشیم که در ماه رمضان، در کنار انجام عبادات، خدای متعال «باب جهاد» را به روی همه ما باز کرد. مردم همیشه کانون تولید عزت و اقتدار بوده‌اند. پیام شما به رزمندگان این است که: ما هیچ‌گاه جنگ‌طلب نبوده‌ایم، اما جنگ‌بلد خوبی هستیم.
 در دهه پنجم انقلاب، این جنگ را تجربه می‌کنیم و آن را تبدیل کردیم به «دفاع مقدس». جنگ پلشت را تبدیل کردیم به دفاع. ای جوانان، پیشکسوتان انقلاب باید پرچم را به دست شما بدهند. روز روز شما جوانان است.
 باید بستر مدیریت جامعه را برای جوانان آماده کنند. ما شرمنده امام شهیدمان هستیم؛ چون گاه نسبت به منویات و هشدارهایش بی‌توجهی می‌کردیم. جبران این معنا در تبعیت خالصانه و لبیک‌گویی به‌موقع از رهبر سوم است... 
مختصر و مفید حرف زد و رفت. زیر باران روا نیست بیش از این گفتن. 
روحانی حماسه‌گو
عقب‌عقب می‌روم تا گوشه شرقی میدان، یعنی شروع خیابان انقلاب که «موکب آل‌یاسین» برپا شده و معمولاً چند ماشین نظامی در اینجا می‌ایستد. همین حالا هم یک ماشین غول‌پیکر نوپو آمد که معلوم نیست از این هیکل تانک‌وارش چه برمی‌آید (ساعت ۹ و ۳۰ دقیقه). جمعیت زیادی از طرف دانشگاه می‌آیند که جداگانه مراسم دارد. نوشتن زیر چتر برایم دشوار شده است، باد هم که دردسر مضاعف است. مردم فریاد می‌زنند: «نیروهای مردمی، تشکر، تشکر!» و  منظور داوطلبان مردمی است. بعد در ساعت معین همه رو به قبله می‌کنند و دعای «عظم البلاء» را می‌خوانند. 
مجری از حجت‌الاسلام جواد محمدزمانی دعوت می‌کند به صحنه بیاید که می‌آید و زود می‌رود سراغ اصل مطلب: «دشمن خیلی از مسئولان ما را ترور کرده، امروز هم دارد خیلی از مسئولان را ترور شخصیت می‌کند. به فتنه‌ها گوش نکنید. باید پیوسته و متحد باشیم. شعر حماسی بخوانیم» و می‌خواند: 
بهوش باش که خصم عنود حیله‌گر است
هزار مرتبه این بار خصم خیره‌تر است
بگو که جوهر ما در جهاد پنهان است
بگو که عزت این خاک از شهیدان است 
مباد آنکه ذلیلِ ستمگران بشویم
مباد عبرت تاریخ و دیگران بشویم
هر آن ‌که عزت این خاک را نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
برادرم، سخن از صبح سرفراز بگو
به دشمنان قسم‌خورده نیز باز بگو:
اگر امید به تصمیم فتنه‌خیز شماست
 اگر هزار گزینه به روی میز شماست،
بگو که رزم چو آغاز شد، گذشتی نیست
میان معرکه، امکان بازگشتی نیست
چنان زنیم که در قعر خاک جا ‌گیرد
صدای نالة او خاک را فرا گیرد
آفرین به روحانی حماسه‌گو! باورتان می‌شود اینها سروده شیخی از حوزه علمیه باشد؟ یکی از رمز و رازهای ناشناخته تمدن کهنسال ایران همین است. اینها نان روضه و ذکر مصیبت را خورده‌اند و یک محصولش شده همین شعرها و حماسه‌ها ی شورآفرین میهن‌دوستانه؛ آنها که نان مالیات فقیر و غنی را خورده‌اند و هی دم از «ایرون، ایرون» می‌زدند، الان که وقتش است، چرا کنار کشیده‌اند و دهان بسته‌اند؟
چنان زنیم که راه فرار نشناسد
که راه خانه و ایل و تبار نشناسد
هلا ز قدرت و شوکت، به خویش می‌بالیم
دوباره بینی‌تان را به خاک می‌مالیم
خیلی تند می‌خواند و نمی‌رسم که درست و تمام و کمال بنویسم. اگر اغلاط و افتادگی می‌بینید، صرفاً حمل بر کم‌سوادی من نکنید، حاج‌آقا ماشاءالله تند می‌رود (تیز می‌روی جانا، ترسمت فرو مانی):
بگو که همچو علی تیغ خشم ما، دودَم است
 همیشه پیرو مولا، مدافع حرم است 
باران حسین(ع)
او می‌رود و مجری که دیگر می‌دانم آقای علی ترابی است، می‌آید و مثل همیشه محکم و دکلمه‌وار می‌خواند:
باز باران است، باران حسین ‌بن ‌علی
 عاشقان! جان شما، جان؟...
در اینجا لحنش حالت استفهامی پیدا می‌کند و مردم ادامه می‌دهند: «حسین ‌بن ‌علی» و همین‌طور در ابیات بعدی که من این‌جور می‌نویسم و شما آن‌جور که گفتم، بخوانید:
خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است، قربان حسین ‌بن ‌علی
پرچم بیداد را روزی به آتش می‌کشد
 شعله‌های عشق سوزان حسین ‌بن ‌علی
هر کجا عشق است، نام او طنین‌انداز شد
در جهان برپاست طوفانِ حسین ‌بن ‌علی
هر کجای خاک من بوی شهادت می‌دهد
عشقم ایران است، ایرانِ...
مردم:  حسین ‌بن ‌علی!
مجری گاه همچون معلمی که قصد داشته باشد شعری را در ذهن بچه‌ها حک کند، تکرار می‌کند: «عشقم ایران است، ایرانِ...» و مردم جواب می‌دهند: «حسین ‌بن ‌علی!» باز می‌پرسد و این بار بلندتر: «عشقم ایران است، ایرانِ...» و مردم هم بانگ برمی‌آورند: «حسین ‌بن ‌علی!» فکر می‌کنم آخرسر از نفس بیفتد.
 این‌گونه خواندن، یاد آن روزهایی را برایم تداعی می‌کند که خانم هاشمی معلم کلاس سوم دبستان تیسفون، جدول ضرب درس می‌داد و ما با نهایت قدرت فریاد می‌زدیم: «شیش شیش تا ۳۶ تا، شیش هفت تا ۴۲ تا و...» از اول تا آخر اعداد نه‌گانه را نعره‌زنان جواب می‌دادیم و موجب شد در ذهنم ثبت شود. نکند گرفتگی صدایم در این روزها مال همان‌وقت باشد!
این‌ نحوه مشارکت دادن مردم در خواندن شعر، از جهتی به سبک تعزیه می‌ماند که تماشاگران را در متن نمایش دخیل می‌کند و اتفاقاً موجب افزایش توجه مخاطبان و گیرایی مطلب می‌شود؛ اما وقتی سخنران به این شیوه حرف می‌زند، در نظرم افت می‌کند، مثل یکی از واعظان میدان که هی وسط حرفش، تکمیل جمله را به شنوندگان وامی‌گذارد و می‌گوید: «شما بفرمایید» و باز چند جمله بعد: «ما به آمریکا اعتماد، شما بفرمایید» مردم می‌گویند: «نداریم» و دقیقه بعد در ادامه مطلب: «مؤمن از یک سوراخ دو بار گَزیده... شما بفرمایید» مردم می‌گویند: «نمی‌شود.» همین‌جور تا آخر سخنرانی و من که نه از حرفهایش خوشم می‌آید و نه از سبک حرف‌زدنش، یاد شعر مولوی می‌افتم که مطرب «می‌ندانم می‌ندانم ساز کرد» و شنوندة بی‌حوصله با گرز به جانش افتاد و: 
نکته دیگر وسط آن‌همه مطالب وطنی و ایرانیان جناب شیخ، این است که چه جور آقای مجری، ایران را «ایران حسین» می‌خواند و مالکیت کشور را از آن او به‌شمار می‌آورد، به طوری که فرد وقتی این مجلس را ترک می‌کند، هم مدافع آتشین ایران‌ است و هم گریندة مخلص امام حسین(ع) و هم مطمئن می‌شود که جوانمرد جانباز سایه‌گستری چون او و خاندان غیورش این سرزمین را رها نمی‌کنند و نمی‌گذارند «چنین عزیزنگینی به دست اهرمنی» چون صدام و ترامپ و نتانیاهو و اذنابشان بیفتد. 
هنوز این تمام نشده، مداح که نفهمیدم کیست، شروع به خواندن در وزنی دیگر می‌کند. چون نسبتاً دور ایستاده‌ام، صدایش خوب به گوشم نمی‌رسد و عذرم را در درست‌ننویسی بپذیرید:
بگو به دشمنان ایران، نامیرا و جاودانه‌ این خاک
بگو به دشمنان ایران، خاکِ صاحب‌الزمانه این خاک
بقای پرچم حسینی، مدیونه به انقلاب زینب
بقای نهضت خمینی، مدیونه به مادران این خاک
بفرمایید شاهد از غیب رسید! ایران افزون بر امام‌حسین، با حضرت صاحب و حضرت زینب هم متصل شد و چرا نشود؟ او می‌خواند و می‌خواند، البته نه به این بی‌مزگی که از نوشته من برمی‌آید؛ آخر موسیقی را که نمی‌توانم منتقل کنم و بهتر است این مطالب را شنید تا خواند. 
انگار این روزها در غرب خیلی دروغ می‌گویند که: «داریم با ایران مذاکره می‌کنیم» و این برای آن است تا بازار کنترل شود و همین حد نیز عده‌ای را در ایران آزرده می‌کند. حالا زن و شوهری با دو پرچم گره‌خورده از کارگر شمالی می‌آیند و مداح می‌خواند:
بگو به دشمنان ایران: جان جانانه این خاک
بگو به دشمنان ایران: سرخه رنگ آسمان ایران  
شلوغ است و آقایی خیلی جدی و چنان‌که کار مهمی داشته باشد، جلو می‌آید و با لهجه شمالی می‌پرسد: «چی می‌نویسی؟ کتاب می‌نویسی؟» بله؛ و حواسم پرت دخترکی می‌شود که در کالسکه نشسته و پایش را در نایلکس کرده‌اند تا نچاید؛ خواهر خردسالش با خنده به من که می‌نویسم، نگاه می‌کند.
 همان آقا بی‌توجه به اینکه مشغول نوشتن هستم، باز می‌پرسد: «واقعاً؟» یعنی واقعاً دارم کتاب می‌نویسم؟ شما بودید، چه جواب می‌دادید؟ به لری می‌گویم: «نه‌په! کباب باد می‌زنم» و این کنایه‌ای است به طرز پرچم تکان‌دادن او که گویی سیخ کباب باد می‌زند: آرام، باحوصله و مرتب، از آغاز سمت راست تا انتهای سمت چپ و باز از اول. نفهمیدم چه شد. 
مداح می‌گوید: «صالحٌ بعد صالح، می‌رسیم به اباصالح/ الله الله، الله‌اکبر!» مجری می‌گوید: این یک رجز از حسینیة امام‌خمینی است. یادتان هست که گفتند: «رهبر در روسیه است، در زیر زمین است، هیهات منّا الذله!» من راستش چنین چیزهایی نشنیده بودم   


ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی