رامتین مرتضوی
«ما که همهچیز برایت فراهم کردیم؛ لباس داشتی، غذا داشتی، سقف بالای سرت بود، مدرسه خصوصی، کلاس زبان، کلاس شنا، دیگر چه میخواستی!» تقریبا همه ما این جملات را شنیدهایم؛ جملاتی که نسل به نسل منتقل شدهاند و متأسفانه، امروز بیش از پیش، با اطمینان تکرار میشوند.
هیچکس حتی مسئولان مربوطه، سختی زندگی، تورم بالا و مشکلات اقتصادی و معیشتی را انکار نمیکند، بسیاری از والدین، عمرشان را صرف کار و فقط کار میکنند (حتی در دو یا سه شیفت) و زحمت میکشند تا فرزندشان کمبودی حس نکند، در بهترین مدارس و کلاسهای خصوصی، ایدهپردازی کند، پیش برود، بدرخشد و آقا یا خانم دکتر و مهندس شود و مایه افتخار والدین، اما در این مسیر، مهمترین مسأله، فراموش و مشکل دقیقا از همینجا شروع میشود؛ از جایی که پدر و مادر، «تأمینکردن» را با «حضور داشتن» اشتباه میگیرند. کودک یا نوجوان، فقط با نان و شهریه مدرسه و کلاس زبان بزرگ نمیشود. او به کسی نیاز دارد که تغییر لحنش را بفهمد، سکوتهایش را جدی بگیرد، اضطرابش را ببیند و قبل از آنکه اینترنت، خیابان یا یک دوست ناشناس به حرفهایش گوش بدهد، شنونده او باشد.
تلخ است، اما گاهی موفقترین آدمهای جامعه، ناموفقترین والدینند. مدیران، پزشکان، استادان دانشگاه یا صاحبان کسبوکارهایی که در بیرون از خانه الگوی موفقیت به حساب میآیند و همگان به آنها رشک میورزند، از دنیای فرزندشان تقریبا هیچ نمیدانند؛ نمیدانند روزها با چه کسی رفتوآمد میکند، عاشق کدام موسیقی است، از چه چیزی خجالت میکشد، یا شبها با چه فکری میخوابد یا
حتی چه چیزی، او را میترساند.
ادبیات و سینما بارها و بارها این زنگ خطر را به صدا درآوردهاند. کارهای فرهنگی همین چند وقت اخیر را ببینید؛ در مینیسریال «Adolescence» (بلوغ)، پربینندهترین محصول سال ۲۰۲۵، پسر ۱۳ساله خانوادهای محترم، قاتل میشود؛ در سریال «۱۳ دلیل که چرا؟!» محصول سال ۲۰۱۷ که رکوردها را جابهجا کرد، پسر ۱۷ساله دو نفر از قدرتمندترین و بانفوذترین افراد شهر، متجاوز میشود... و چرا راه دور برویم؟ در فیلم «زن و بچه»، مادر همهکار میکند که فرزندانی درسخوان، باهوش و موفق داشته باشد اما.... مسأله این است که فاجعه یکشبه اتفاق نمیافتد؛ زخمها همیشه بزرگ نیستند یا حداقل در ابتدا کوچک به نظر میآیند، اما چون کسی آنها را جدی نمیگیرد، به بحرانی بزرگ بدل میشوند.
اعتیاد نیز اغلب همین مسیر را طی میکند؛ هیچ نوجوانی یک روز صبح از خواب بیدار نمیشود و تصمیم نمیگیرد معتاد شود؛ پیش از آن ،معمولا تنهایی هست، سوءتفاهم هست، احساس دیدهنشدن هست و گفتگوهایی که هیچوقت
شکل نگرفتهاند.
به همین دلیل پژوهشهای تازه، بیش از آن که بر ترساندن نوجوانان از موادمخدر تأکید کنند، از آموزش والدین حرف میزنند؛ پیشگیری، قبل از آن که در مدرسه یا رسانه اتفاق بیفتد، پشت میز شام یا در مسیر مدرسه، در یک گفتگوی ۱۰دقیقهای میان پدر، مادر و فرزند شکل میگیرد.
فرزندان، بیش از آنکه به والدین کامل نیاز داشته باشند، به والدینی نیاز دارند که واقعیت آنها را ببینند؛ نه تصویری را که خود دوست دارند از فرزندشان داشته باشند. نوجوان امروز، بیش از همیشه، در معرض هزاران فرد زخمخورده است و اگر در خانه کسی صدایش را نشنود، بیرون از خانه حتما کسانی را پیدا میکند که این کار را بکنند؛ با هر نیتی. شاید وقت آن رسیده است که تعریفمان را از مسئولیت پدر و مادر بودن، بازنویسی کنیم؛ هرچند دردناک است اما اشتباه نکنید، تامین یک سقف، حداقل است، نه حداکثر!
شما چه نظری دارید؟