حمید یزدان پرست
چهارشنبه/ ۵ فروردین ۱۴۰۵
یک فیلم دیدم که زنان کشمیری طلاهایشان را به ایران تقدیم میکنند و زنی تنها داراییاش را که ماشین سهچرخهای است و فکر کنم گفت تنها ممر درآمدش همین است. خیلی منقلب شدم و بعد بعضی هموطنان ما از آن حرفها بزنند!
گروه سرود هنوز دارد میخواند، بخشی تکخوانی است و بخشی را دستهجمعی میخوانند که دستکم برای من دشوار است بتوانم آن را بهسرعت ثبت کنم. در آغاز پسر تکخوانی گزارشگونه و به صورتی کشیده میگوید: «بین دود و آتیش/ دنیامُ گرفتن، آقامُ گرفتن/ اما این محاله خیال کنن که از من/ رؤیامُ گرفتن!» گروه همخوان که دختران نیز در آن هستند، میگویند: «رؤیای فتح قدسه تو دل هر شیعه/ دلم از شوقش هرگز خالی نمیشه/ سرباز رهبرم میمونم همیشه/ بغضی تو دِلمه که مثل آتیشه». آنگاه همگی هشدار میدهند: «به گوش، به گوش!»
تکخوان اعلام میکند: «ایران به غیر انتقام هرگز صحبت نمیکنه!» همخوانها میگویند: «آقا فرمود:» چه فرمود؟ تکخوان توضیح میدهد: «ملت امامحسین با یزید بیعت نمیکنه!» همخوان تهدید میکند: «دشمن اگه نگاه چپ کنه به خاک ما/ قطعاً کاری به غیر حماقت نمیکنه.» بعد با لحنی تند، کودکی خود را به رخ میکشند و میگویند: «جنگ اولیام، منتقم ولیّام/ کمه سنّم ولی، یار سیدعلیام/ خون رهبر من/ جاریه در سر من/ پُرِ خامنهائیه میهن و کشور من.» بند آخر را باز تکرار میکنند.
در این هنگام صدای آهنگ به گوش میآید و تکخوان خطاب به رهبر میگوید: «رهبر شهیدم!/ من صلابتُ تو چشم تو دیدم/ رهبر شهیدم!/ باج یه یزیدیا نمیدم/ رهبر شهیدم!» و برای بار دوم «رهبر شهیدم» را کشدار و بلندتر میخواند و جمع با لحن غمگین همین را تکرار میکنند. آنگاه محکم و شاید هم با تحکم میگویند: «جاء نصرالله یعنی با اذن خدا/ همگی به سمت یک دیو حمله میکنیم/ یکی با حضور، یکی با سلاح موشکی/ همه به قلب تلآویو حمله میکنیم/ مثل شهیدامون، شبیه آقامون/ میگذریم از دنیا/ متوسل میشیم به حضرت زهرا». کلاً غمبار است و همین هم باید باشد. سپس تکخوان میگوید: «ما شاگردای زینبیم، آی دنیا!»
جمع بلافاصله میگوید: «عشقُ پلّه کنم/ که فتح قلّه کنم/ شبیه رقیه دشمنمُ ذلّه کنم/ میشه نقشه دشمنُ بههم بزنم/ مث زینب باز خیبرُ رقم بزنم!» تکخوان میگوید و جمع همان را تکرار میکند. بعد تکخوان غمگین و با لحنی قوی میگوید: «رهبر شهیدم!/ من صلابتُ تو چشم تو دیدم/ رهبر شهیدم!/ باج یه یزیدیا نمیدم!»
جمع همین بخش را تکرار میکند. کل سرود به گزارشدهی و قولدادن شبیه است. مردم گوش میدهند و چون خوانندهاش بچهها هستند، جوّ میدان بیشتر اندوهبار میشود.
جان کندم تا تقریباً همه متن را بنویسم که بگویم نمونهای از فضای کودکانه این روزها چگونه است: ابراز مظلومیت (چه در لحن و موسیقی و چه در محتوا)، التجا به آستان مقدسان (حضرت زهرا، امامحسین، حضرت زینب، حضرت رقیه)، معرفی دشمنان (یزید، دیو، اسرائیل)، قطعیت تقابل با او (با قرآن، با موشک، با شهادتطلبی)، انتقام و...
قهرمان رؤیاها
حالا همانها میخواهند سرود دوم را بخوانند. امشب از آن دوربینهای بلندبازو آوردهاند، اسمش را نمیدانم و شما را به خدا مسخرهام نکنید. من به اقتضای زمانه، از دنیای کتاب و اساطیر، به وسط میدان انقلاب پرتاب شدهام و همین که اینقدر هم میتوانم بنویسم، به قول مازندرانیها: خِنابدون (خانه آبادان)! این هم سرود دوم:
تکخوان: «مامان میگه: اسمت همیشه توی تاریخ میمونه/ ارزش پاک خون تو رو فقط خدا میدونه/ چقد بالاتر از بالا پریدی/ عاشقونه حماسه آفریدی» همخوانها: «به آرزویی که داشتی، رسیدی/ صبح تازه توی صبح فرداها/ مینویسند اسمتُ: قهرمان رؤیاها...»
آهنگی که مایه عربی دارد، ضمیمة سرود است و پسرکی روی صندلی کیفی پلاستیکی بالا رفته و پرچم تکان میدهد. نمیدانم چیزی از این سرودها متوجه میشود یا نه و آنها ادامه میدهند. تکخوان که پسر تنومندی است و بزرگتر از همه به قدّ و سن، میگوید: «برای ما تو مدال افتخاری/ تو رو روی نقاشیهام میکشم/ سختی راه رو با دل و جون میپذیرم...» گروه همخوان جواب میدهد و مردم پرچمها را تکان میدهند که از بادش سردرد میگیرم با اینکه زیاد پوشیدهام، ازجمله دو کلاه و برخی آستینکوتاه آمدهاند! بعد مجری میآید و با صدای رسایش بانگ برمیآورد:
ـ هر نبض من است: مرگ بر اسرائیل!
مردم جواب میدهند: مرگ بر اسرائیل!
ـ حرف وطن است. (مردم): مرگ بر اسرائیل!
ـ نابودی او به دستهای من و توست/ خیبرشکن است...
مردم: مرگ بر اسرائیل!
پیامبر مظلوم
همینجور ادامه میدهند و بدوبیراهی است که نثار اسرائیل میشود و من باز به فکر فرومیروم که هیچ پیامبری به اندازه حضرت یعقوب(ع) در زمان حیات و مماتش مظلوم نیست؛ آن از ده پسر نااهلش که آنجور نابرادری با حضرت یوسف(ع) و بنیامین کردند و حتی با پدرشان که از شدت غصه و گریستن، کور شد (و ابیَضَّت عَیناهُ مِن الحُزن) و آنها هر روز او را میدیدند و رحمی به آن پیر پاکِ اندوهناک نمیکردند و تازه قسم میخوردند که: تو از دیرباز عقل و باری نداشتی و گمراه بودی: «تَاللهِ إنَّکَ لَفی ضَلالِکَ القدیم»! لقب چنین کسی که خودش، پسرش، پدرش و پدربزرگش پیامبر بود، شد «اسرائیل الله»، یعنی بنده خالص خدا و فرزندانش شدند: «بنیاسرائیل» و کشوری که آن فرزندزادگان نابکار درست کردند، شد «اسرائیل» و فحش و فضحیتی که جهانیان نثارشان میکنند، شد «مرگ بر اسرائیل».
حالا حق دارم بگویم چقدر این مرد بزرگوار مظلوم است؟ آن از پسرانش و این از کسانی که خود را منتسب به او میکنند و این هم از حامیانش که یکی از یکی بدتر و خبیثترند. در عوض پیغمبر ما فرمود: «الکریم بن الکریم بن الکریم بن الکریم: یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم: بزرگوار پسر بزرگوار، پسر بزرگوار، پسر بزرگوار: یوسف است پسر یعقوب، پسر اسحاق، پسر ابراهیم» صلوات الله علیهم اجمعین.
خیابان با شما
مجری میگوید سیدمجید موسوی برای مردم پیغام فرستاده: «آسمان با ما، خیابان با شما». آن دهاننجس گفت: «اینها که در خیابان هستند، با هوش مصنوعی نمایش داده شدهاند...» تعبیر مجری از ترامپ، «دهاننجس» است که به نظرم مناسب و شایسته نیست. اگر به خاطر میگساریاش است، که به غیر از مسلمانان، در نظر دیگران پاک و بیایراد است و اگر به محتوای سخنانش اعتراض دارد که بدتر از او بسیار بودهاند. ما باید به فرمایش پیشوایان خود پایبند باشیم که حضرت امیر(ع) فرمود: «إنّی أکرُه لکُم أن تکونوا سَبّابین: من خوش ندارم که شما ناسزاگو باشید.»
مجری دعوت میکند از آقای فاتحی ـ از نیروهای وظیفه ارتش ـ که به صحنه بیاید. مردم شعار میدهند: «ارتشی، سپاهی، عزت ما شمایید»، «برادر ارتشی، خدا نگهدار تو». او سلام نظامی میدهد و مردم دنبالهاش را هم میگویند: «بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو». بعد به درخواست مجری، برای سلامت همه رزمندگان، صلوات میفرستند.
مرد جوانی با لباس نظامی میآید و میگوید: «راه ما راه حسین است. من حسین فاتحی، سرباز وظیفه استان تهران، صدای ما را از میدان انقلاب میشنوید. آمدهام یک آهنگ حماسی بخوانم و به آمریکا و رژیم صهیونی بگویم: هیچ غلطی نمیتوانید بکنید!» من نمیدانم چه غلط دیگری برای آمریکا متصور هستیم که هنوز مرتکب نشده باشد! بعد شعار میدهد: «وای اگر خامنهای حکم جهادم دهد/ ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد» و «به فرمان تو ای رهبر آزادهایم/ لب تو اگر تر بکنی، همه آمادهایم»، «رهبر ما خامنهای، سید و مولای ماست...» صدای خیلی خوبی دارد، گرچه حرفزدن معمولش با لهجه مازندرانی است: «مرگ بر شیطان بزرگ/ مرگ بر صهیونیست/ ارتش آماده ما ارتش ۲۰میلیونی است/ مرگ به شیطان بزرگ، مرگ به انگلیس/ مشت گرهکردة ما غیرت ایرانی است...»
خیلی حرفهای میخواند و چه حیف که نمیتوانم احساس برآمده از موسیقی را منتقل کنم؛ برای همین است که این مطلب یخ به نظر میرسد. و باز حیف که پژواک
بلندگو (همان اکو)، ناخواسته صدای بلندگو و به تبعش شعار مردم را دو دسته میکند.
باز هم زنان
حالا خانم مهدیة نژادابراهیم آمده و میخواهد از سرودههایش بخواند. عجب! همین حالا داشتم از حضرت ابراهیم می گفتم. طی این مدت واقعاً زنها در هر عرصهای گل کاشتهاند، چه در برپایی این تجمعات که در مقاله «گُردآفریدهای میدان انقلاب» نشان دادم، چه در تداوم
تجمعات، چه در تکرار شعارها و چه در سرودن شعر و آمدن و در جمع خواندن.
تا اینجا هم یادم نیست یکی از آنها بدون چادر بوده باشد. او شعر اولش را به مردم تقدیم میکند:
در چشم، باران را نگه دارید
در سینه، طوفان را نگه دارید
آری، عزادارید، اما باز
شور فراوان را نگه دارید
در زیر آتشبار شیطانها
در دست، ایمان را نگه دارید
با دستهای اتحاد خود
همواره ایران را نگه دارید
تفسیر امر «فَاستَقم» باشید
دستور قرآن را نگه دارید
با دستهای اتحاد خود
همواره ایران را نگه دارید
میبینید چگونه قرآن و ایران در کنار هم قرار گرفتند؟ جای دیگری هست که بتواند چنین ادعایی بکند؟
ای پارسایان، «یاعلی» گویان
میراث سلمان را نگه دارید
چه خوب رفت سراغ سلمان پاک؛ کسی که نماد ایرانیت علوی است و ما به افتخار اوست که خود را «مسلمان» مینامیم: «مُ سلمان»، یعنی من به آیین سلمان هستم؛ همان که حکیم سنایی غزنوی میگوید: «مسلمانی ز سلمان جو و درد دین ز بودردا». باز حاشیه رفتم، در حالی که او دارد میخواند:
اینجا علمدارش ابالفضل است
مهد دلیران را نگه دارید
عطر فرج میآید از کوچه
مردم! خیابان را نگه دارید
بعد شعر دیگری میخواند و توضیح میدهد که یک رباعی است برای مشت گرهکرده رهبر:
ما ملت رزم و پاسخ و ایمانیم
سربازِ پیام آخرت میمانیم
با پیروی از مشت گرهکرده تو
مشتی به دهان دشمن ایرانیم
شعر سوم را هم تقدیم به ایران میکند که چون تند میخواند یا من از بس نوشتهام، کند شدهام، نمیتوانم بهدرستی ثبت کنم. خودتان یک کاری بکنید:
سرت زخمی، دلت پر غصه، اما باز میخوانی
به گوشم نغمههای دلکش ایرانی
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟