دکتر عباس خامه یار
در روزهایی که ایران شاهد یکی از گستردهترین و پرمعناترین آیینهای تشییع در تاریخ معاصر خود بود، بدرقه پیکر امام شهید، آیتالله سید علی خامنهای، دیگر صرفاً مراسمی برای سوگواری و وداع با یک شخصیت برجسته دینی و سیاسی نبود؛ بلکه به صحنهای فراخ برای خوانش و تحلیل از منظرهای گوناگون اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و تاریخی تبدیل شد.
در تاریخ ملتها، برخی تشییعها از چارچوب متعارف خود فراتر میروند؛ دیگر فقط پایان زندگی یک انسان نیستند، بلکه به لحظهای تاریخی بدل میشوند که جامعه در آن، خویشتنِ خویش را بازمیشناسد، حافظه تاریخی خود را فرا میخواند، ارزشها و نمادهای هویتیاش را بازتعریف میکند و نسبت میان مردم، هویت جمعی و شخصیتهایی را که بر مسیر تاریخ آنان اثر نهادهاند، آشکار میسازد.
از همین منظر، اهمیت هر مراسم تشییع را نمیتوان فقط در شمار شرکتکنندگان یا عظمت صحنههای آن خلاصه کرد؛ بلکه آنچه بیش از هر چیز اهمیت مییابد، معانی و دلالتهایی است که از دل چنین رویدادی زاده میشود؛ معانیای که گاه از مرزهای زمان و مکان فراتر میروند و بر روندهای اجتماعی، سیاسی و حتی بر محاسبات منطقهای و بینالمللی اثر میگذارند.
از اینرو، فهم ابعاد این رویداد، مستلزم آن است که آن را در بستری گستردهتر بنگریم و در کنار برجستهترین تشییعهای تاریخ معاصر قرار دهیم؛ آیینهایی که فقط وداع با یک شخصیت نبودند، بلکه به نماد یک دوره تاریخی، یک آرمان بزرگ یا یک جریان فکری تبدیل شدند و جایگاهی ماندگار در حافظه ملتها یافتند.
با نگاهی به تاریخ معاصر درمییابیم که همه تشییعها صفحهای نیستند که با پایان یک زندگی ورق بخورند. برخی از آنها، به سبب جایگاه نمادین شخصیت درگذشته و گستره واکنش اجتماعی، به نقطه عطفی در تاریخ ملتها تبدیل میشوند؛ لحظهای که ژرفای پیوند میان جامعه و نمادهای هویتی آن، میان اکنون و حافظه تاریخی، و میان انسان و آرمانهایی که آنها را بخشی از هویت و هستی خود میداند، آشکار میشود.
تشییع، در معنای متعارف خود، آیین وداع است؛ اما در برخی بزنگاههای تاریخی، از این معنا فراتر میرود و به رخدادی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بدل میشود. در چنین لحظاتی، حضور مردم دیگر صرفاً بیانگر اندوه نیست، بلکه به زبانی جمعی تبدیل میشود که پیامهای گوناگون را در خود حمل میکند و از نسبت میان رهبری و جامعه، فرد و جمع، و تاریخ و آگاهی عمومی پرده برمیدارد.
تشییع های تاریخی
تاریخ معاصر نمونههای متعددی از چنین تشییعهایی را به خود دیده است؛ آیینهایی که اهمیتشان به شخصیتهای درگذشته محدود نماند. تشییع جواهر لعل نهرو در سال ۱۹۶۴، تنها بدرقه نخستین نخستوزیر هند پس از استقلال نبود، بلکه یادآور دههها مبارزه با استعمار و تلاش برای بنیانگذاری دولت ملی نوین هند به شمار میرفت. همچنین تشییع جمال عبدالناصر در سال ۱۹۷۰، به نمادی از پروژه پانعربیسم و بازتابدهنده مهمترین پرسشهای جهان عرب در دوران پس از استعمار تبدیل شد.
تشییع فیدل کاسترو نیز، دستکم از نگاه هوادارانش، حامل دلالتهایی فراتر از یک وداع معمول بود؛ چراکه نام او در حافظه سیاسی جهان با مقاومت در برابر سلطه و نفوذ قدرتهای امپریالیستی گره خورده بود.
با این همه، برخی تشییعها از مرز نمادپردازی شخصی نیز فراتر میروند؛ زیرا با پروژههای بزرگ تاریخی و تحولات بنیادینی پیوند میخورند که سیمای سیاسی کشورها و حتی مناطق مختلف جهان را دگرگون ساختهاند.
از برجستهترین این نمونهها در دهههای اخیر، تشییع امام خمینی در سال ۱۳۶۸ بود؛ رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران که انقلاب او از مهمترین تحولات سیاسی سده بیستم به شمار میرود و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران بود. همچنین تشییع سپهبد حاج قاسم سلیمانی که در ذهن و ادبیات سیاسی جریان مقاومت، با تحولات بزرگ منطقهای، مقابله با گروههای تکفیری و پروژههای سلطهجویانه، و بازآرایی ژئوپلیتیک منطقه پیوند خورده است.
با این حال، برخی رویدادهای تاریخی، ویژگی خود را نه فقط از شخصیت محوری، بلکه از شرایطی میگیرند که در آن رخ میدهند و از انبوه معانی و دلالتهایی که پیرامون آن شکل میگیرد. ازهمین منظر، تشییع امام شهید آیتالله سید علی خامنهای را میتوان یکی از لحظات مهم تاریخ معاصر ایران دانست؛ رویدادی که به دلیل پیامدهای داخلی، منطقهای و بینالمللی خود، شایسته تأمل و مطالعه است.
در اینجا، مساله فقط شمار تشییعکنندگان یا شکوه صحنههای مراسم نیست؛ بلکه آنچه اهمیت مییابد، پیامها و دلالتهایی است که از دل این حضور گسترده برمیآید. تجربه تاریخی نشان داده است که در بزنگاههای سرنوشتساز، اجتماعهای عظیم مردمی به آینهای تبدیل میشوند که میزان پیوند جامعه با نمادهای هویتی خود و توانایی آن در بیان مواضعش از طریق حضور جمعی را بازتاب میدهند.
یکی از مهمترین محورهایی که این رویداد پیش روی تحلیلگران قرار میدهد، مساله آینده نظام سیاسی و تداوم نهادهای آن است. حضور گسترده و چشمگیر مردم در شهرهای بزرگ، بهویژه تهران، قم و مشهد، و نیز مشارکت فراگیر در دیگر نقاط ایران، از سوی بسیاری از ناظران بهعنوان نشانهای از انسجام اجتماعی و پیامی در حمایت از هویت ملی و نهادهای سیاسی برآمده از انقلاب اسلامی تفسیر شد. در همین چارچوب، این حضور را نوعی همهپرسی درباره تداوم نظام، اعلام همراهی و بیعت با رهبری جدید و تأکیدی بر حمایت از دولت، در معنای عام آن، و نیز از ملت و تاریخ ایران باید دانست.
درخور توجه آنکه بخش بزرگی از شرکتکنندگان را نسلهایی تشکیل میدادند که پس از پیروزی انقلاب اسلامی متولد شدهاند؛ نسلی که تجربه مستقیمی از دوران نظام ستمشاهی و فضای استبدادی آن ندارد، اما آگاهی تاریخی خود را در بستر تحولات پس از انقلاب شکل داده و هویت سیاسی و فرهنگی خویش را در چارچوب روایتهای برآمده از آن دوران تعریف کرده است.
در اینجاست که اهمیت شناخت جوامع از درون تجربه تاریخیشان آشکار میشود. نسلهای جدید تنها بر پایه تجربه زیسته شخصی تصمیم نمیگیرند، بلکه حافظه تاریخیِ به ارث رسیده، نمادهای هویتبخش و روایتهایی که از گذشته و نسبت کشورشان با جهانِ پیرامون در ذهن آنان شکل گرفته است، سهمی تعیینکننده در شکلگیری آگاهی جمعی و رفتار اجتماعی آنان دارد.
وحدت ملی و مساله فهم واقعیت ایران
یکی از برجستهترین پیامهایی که این رویداد در خود نهفته داشت، مساله وحدت ملی بود؛ مفهومی که میتوان آن را یکی از مهمترین ابعاد تحلیلی این مراسم دانست. پرچم ایران در سراسر صحنه تشییع حضوری چشمگیر داشت و در نگاه بسیاری از ناظران، به نمادی فراگیر بدل شده بود که ورای تنوعهای قومی، مذهبی و دینی، بازتابدهنده نوعی همگرایی ملی در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ معاصر ایران بود.
جوامعی که از پیشینهای عمیق در تاریخ و تمدن برخوردارند، فقط در روزگار آرامش سنجیده نمیشوند؛ بلکه میزان انسجام واقعی آنان در بزنگاههای بحران و دگرگونیهای بزرگ آشکار میشود. از این منظر، حضور گسترده مردم را میتوان نشانهای از توان جامعه ایرانی در بازآفرینی عرصهای مشترک از هویت ملی دانست؛ عرصهای که در آن، با وجود همه تفاوتها و دیدگاههای گوناگون، هنگام احساس تهدیدی که موجودیت یا استقلال کشور را هدف قرار میدهد، زمینهای برای همگرایی و همبستگی فراهم میشود.
این صحنه، همزمان یکی از دیرپاترین چالشهای رابطه ایران و غرب را نیز بار دیگر به یاد آورد؛ یعنی مساله فهم جامعه ایرانی و پیچیدگیهای آن. تجربههای تاریخی نشان داده است که بسیاری از برآوردهای بیرونی به سبب تکیه بر دادههای آشکار سیاسی و غفلت از لایههای عمیق فرهنگی، تاریخی و دینی، در درک واقعیتهای این جامعه با خطا روبرو شدهاند؛ در حالی که همین لایههای پنهان، نقشی تعیینکننده در شکلگیری رفتار اجتماعی و سیاسی مردم ایفا میکنند.
شاید شناختهشدهترین نمونه این برداشت نادرست، سخنان جیمی کارتر، رئیسجمهوری وقت ایالات متحده، در سفرش به تهران در پایان سال ۱۹۷۷ باشد؛ هنگامی که ایرانِ عصر محمدرضا پهلوی را «جزیره ثبات» توصیف کرد، اما رخدادهای پس از آن، فاصله میان این تصویر و واقعیت جامعه ایران را آشکار ساخت؛ زیرا فقط چند هفته بعد، اعتراضهای گسترده مردمی از شهر قم آغاز شد و در کمتر از یک سال، به فروپاشی نظام سلطنتی انجامید.
این نمونه، فقط یکی از سلسله خطاهای محاسباتی درباره ایران نبود. در دهههای بعد نیز ارزیابیهای نادرست، در قالب تلاش برای بیثباتسازی داخلی، عملیات نظامی طبس در سال ۱۳۵۹، تنشهای مرتبط با مسائل قومی و مرزی و دیگر رویاروییهای بزرگ جمهوری اسلامی با بازیگران خارجی، بارها تکرار شد.
از این منظر، مراسم تشییع گسترده مردمی را میتوان نمونهای دیگر از این واقعیت دانست که شناخت ایران، صرفاً با اتکا به محاسبات متعارف سیاسی ممکن نیست؛ بلکه مستلزم درک ژرفتر حافظه تاریخی، فرهنگ سیاسی و ساختار اجتماعی جامعهای است که رفتار جمعی آن را شکل میدهد.
از «وحدت میدانها» تا همبستگی مردمی فراتر از مرزها
این رویداد، در عین حال، واجد بُعدی منطقهای نیز بود که میتوان آن را در چارچوب مفهوم «وحدت میدانها» مورد توجه قرار داد؛ مفهومی که در سالهای اخیر به یکی از مؤلفههای شناختهشده ادبیات سیاسی و راهبردیِ مرتبط با محور مقاومت تبدیل شده است.
آنچه در این مراسم جلب توجه میکرد، انتقال این مفهوم از عرصه سیاسی و نظامی به عرصه اجتماعی و نمادین بود. بازتاب مراسم در خارج از مرزهای ایران و جلوههای گوناگون همدلی و مشارکت مردمی در کشورهایی چون عراق، لبنان، یمن، فلسطین و برخی مناطق دیگر ــ هر یک متناسب با شرایط سیاسی و امنیتی خود ــ نشان میداد که این همبستگی، فقط در سطح گفتمان سیاسی باقی نمانده، بلکه در قالب کنشهای اجتماعی و آیینی نیز بروز یافته است.
عراق؛ آنگاه که وداع، بُعدی منطقهای مییابد
برگزاری مراسم تشییع در عراق، این رویداد را از چارچوب یک آیین وداع فراتر برد و به آن ابعادی منطقهای بخشید. عراق، با جایگاه ممتاز دینی، تاریخی و تمدنی خود، صرفاً میزبان بخشی از این مراسم نبود؛ بلکه به صحنهای بدل شد که در آن، لایههای مختلف هویت دینی، حافظه تاریخی و تحولات سیاسی منطقه درهم تنید و معنایی فراتر از یک مراسم سوگواری یافت.
از نگاه بسیاری از ناظران، برگزاری این مراسم در عراق، بازتابی از پیوندهای دیرینه دینی، تاریخی و اجتماعی میان دو ملت ایران و عراق بود؛ پیوندهایی که طی دهههای گذشته در عرصههای گوناگون شکل گرفته و در بزنگاههای مهم منطقهای نیز خود را نشان داده است. در عین حال، این رویداد بار دیگر جایگاه عراق را بهعنوان یکی از مهمترین کانونهای دینی و فرهنگی جهان اسلام و یکی از بازیگران تأثیرگذار در معادلات منطقهای برجسته ساخت.
از این منظر، مراسم تشییع در عراق را نمیتوان صرفاً ادامه جغرافیایی آیین وداع در ایران دانست، بلکه میتوان آن را مرحلهای برشمرد که به این رویداد بُعدی تازه در سطح منطقه بخشید و زمینه را برای برداشتها و تحلیلهای گوناگون درباره جایگاه عراق، تحولات جاری خاورمیانه و دگرگونی موازنههای منطقهای فراهم آورد.
همچنین حضور رسمی و مردمی شخصیتها و هیاتهایی از خارج ایران، این مراسم را از چارچوبی صرفاً ملی فراتر برد و بر ابعاد منطقهای و حتی بینالمللی آن افزود؛ به گونهای که آیین تشییع، افزون بر جنبه عاطفی، به بازتابی از شبکهای گسترده از پیوندهای سیاسی، فرهنگی و نمادین در سطح منطقه و جهان اسلام تبدیل شد.
از همینرو، خوانش این رویداد فقط به جنبههای عاطفی و آیینی آن محدود نمیشود، بلکه ما را به تأملی دوباره درباره مفهوم «قدرت» در جهان معاصر فرامیخواند. قدرت امروز، دیگر صرفاً در توان نظامی، ظرفیت اقتصادی یا موقعیت ژئوپلیتیکی خلاصه نمیشود؛ بلکه توان یک جامعه در حفظ انسجام درونی و تبدیل لحظات دشوار به جلوههایی از حضور جمعی نیز به یکی از مؤلفههای تعیینکننده آن بدل شده است.
از این منظر، برخی تحلیلگران براین باورند که ایران، درکنار مؤلفههای شناختهشده ژئوپلیتیکی خود ــ از جمله موقعیت راهبردی درخلیج فارس و تنگه هرمزــ از ظرفیت دیگری نیز برخوردار است که در سرمایه اجتماعی و جمعیتی آن نهفته است؛ ظرفیتی که میتواند در معادلات سیاسی و حتی روندهای دیپلماتیک و مذاکراتی، بهعنوان یکی از عناصر اثرگذار مورد توجه قرار گیرد.
جغرافیا، به کشورها موقعیت راهبردی میبخشد؛ اما این جامعه و سرمایه انسانی است که به آنها توان ایستادگی، تداوم و بازتولید قدرت میدهد. در نقطه تلاقی این دو مؤلفه ــ ژئوپلیتیک و عمق اجتماعی ــ است که تصویری از «قدرت مرکب» شکل میگیرد؛ قدرتی که در دوران بحرانها و رویاروییهای بزرگ، نقش تعیینکنندهای در سرنوشت کشورها ایفا میکند.
رمزگان عاشورا و زبان حافظه جمعی
یکی از برجستهترین ویژگیهایی که در مراسم تشییع توجه بسیاری از ناظران را به خود جلب کرد، حضور گسترده نمادها و شعارهایی بود که از حافظه عاشورایی و فرهنگ کربلا سرچشمه میگرفت. شاید آنچه بیش از هر چیز به این مراسم هویتی متمایز میبخشید، همین حضور پررنگ رمزگان دینی و فرهنگی بود؛ رمزگانی که از مرزهای زمان حال فراتر میرود و با لایههای عمیق حافظه تاریخی در وجدان جمعی شیعیان ایران پیوند میخورد.
مفاهیم عاشورا و کربلا در شعارها، سرودها، نمادهای بصری و جلوههای آیینی حضوری آشکار داشتند؛ نه صرفاً بهعنوان عناصر مذهبی، بلکه بهمثابه بخشی از منظومهای فرهنگی که مفاهیمی چون ایثار، شکیبایی، پایداری و رویارویی با ستم را از ارکان فهم گذشته و تفسیر حال میداند.
در خیابانها و میدانهایی که میزبان مراسم بودند، در کنار پرچمهای سیاه، پرچمهای سرخ نیز به وفور به چشم میخورد و بر شماری از آنها عباراتی چون «یا لثارات الحسین»،
«یا لثارات الخامنهای» و «هیهات منا الذلة» نقش بسته بود و از سوی حاضران نیز تکرار میشد.
با این همه، فهم این نمادها بدون توجه به زمینه فرهنگی و تاریخی آنها ممکن نیست. ملتها رویدادهای بزرگ را صرفاً بهعنوان رخدادهایی منفصل تجربه نمیکنند، بلکه آنها را با ذخیره نمادین و حافظه تاریخی خویش معنا میبخشند. از همینرو، بازخوانی عاشورا و کربلا در چنین لحظاتی، بازتاب حضور حافظهای جمعی است که مفاهیمی چون شهادت، پایداری، وفاداری، دادخواهی و مقاومت را از عناصر بنیادین تفسیر تجربه تاریخی خود میشمارد.
از این منظر، برای بسیاری از شرکتکنندگان، این شعارها فقط واکنشهایی مقطعی به یک رخداد سیاسی نبود، بلکه بازآفرینی حافظهای تاریخی و دینی تلقی میشد که در بزنگاههای سرنوشتساز، بار دیگر در عرصه عمومی حضور مییابد و رخدادهای معاصر را از دریچه نمادهای هویتبخش خود معنا میکند.
صحنه تشییع، گویی میان دو رنگ اصلی در حرکت بود: سیاه، با بار معنایی اندوه، سوگ و فقدان و سرخ، بهعنوان نمادی از شهادت، عزم، پایداری و استمرار. در همنشینی این دو رنگ، تصویری شکل گرفت که همزمان روایتگر رنج و استقامت، وداع و تداوم، و اندوه و امید بود.
اما ژرفترین لایه این مراسم نه در رنگها و شعارها، بلکه در چهرهها، نگاهها و اشکهای حاضران آشکار میشد. اعداد، هر اندازه بزرگ باشند، بهتنهایی توان بازنمایی حقیقت یک لحظه انسانی را ندارند؛ این نگاههای خاموش، چهرههای اندوهگین و اشکهایی که بیواسطه سخن میگفتند، زبانی دیگر داشتند؛ زبانی که بیش ازهر آماروعددی، به جوهراحساس انسانی نزدیک بود.
انبوه جمعیت را میتوان با ارقام سنجید،اما حقیقت آن را نمیتوان در اعداد خلاصه کرد؛ زیرا پشت هر چهره، روایتی نهفته است، پشت هر اشک، پیوندی عاطفی، و پشت هرحضور، حافظهای تاریخی، تجربهای زیسته و احساسی از تعلق و هویت.
در کناراین جلوههای نمادین، بُعد دیگری از این مراسم نیز شایان توجه بود؛ جلوههای همبستگی اجتماعی، مهماننوازی و خدماتی که مردم به زائران و شرکتکنندگان ارائه میکردند. موکبهای مردمی، افزون بر کارکرد خدماتی، به نمادی از فرهنگ تکافل، همدلی و مشارکت اجتماعی تبدیل شده بودند و فضای مراسم را به عرصهای برای بازنمایی تعلق جمعی بدل میساختند.
حضور شرکتکنندگانی از کشورهای همسایه، از جمله عراق، افغانستان، ترکیه، جمهوری آذربایجان، لبنان و دیگر کشورها نیز بر این معنا افزود. آنان دیگر صرفاً میهمان این مراسم نبودند، بلکه بخشی از صحنه و روایت آن شدند؛ گویی مرز میان میزبان و میهمان در تجربهای مشترک از همدلی و مشارکت جمعی رنگ باخته بود.
تشییع؛ بازنمایی هویت جمعی
تجربه تاریخی نشان میدهد هرگاه شخصیتی از مرزهای ملی فراتر رود و به نماد یک آرمان، اندیشه یا مقطع تاریخی تبدیل شود، آیین وداع با او نیز از قالب متعارف سوگواری فراتر میرود. در چنین شرایطی، تشییع دیگر فقط بدرقه یک فرد نیست، بلکه به صحنهای برای بازتعریف هویت جمعی و بازخوانی حافظه تاریخی یک جامعه بدل میشود.
در اینگونه لحظات، جامعه نه فقط با یک شخصیت، بلکه با بخشی از تاریخ، جهانبینی و خاطره مشترک خود روبرو میشود. از اینرو، اهمیت مراسم تشییع فقط در شمار حاضران یا شکوه ظاهری آن نیست، بلکه در معناهایی نهفته است که این حضور جمعی تولید و بازنمایی میکند.
از سوی دیگر، حضور مقامات عالی و نهادهای رسمی کشور در این مراسم، در چارچوب تحلیل سیاسی این رویداد، از سوی ناظران بهعنوان نشانهای از تداوم ساختارهای حکمرانی و آمادگی آنها برای مدیریت دورهای حساس از انتقال مسئولیتها تفسیر شده است.
به اینترتیب، مجموعهای از عناصر گوناگون ــ از حضور گسترده مردم و نمادهای فرهنگی و دینی گرفته تا سازماندهی مراسم و مشارکت نهادهای رسمی ــ این رویداد را از سطح یک آیین سوگواری فراتر برد و آن را به رخدادی اجتماعی و سیاسی تبدیل کرد که میتواند ابعاد مختلف رابطه میان دولت، جامعه و حافظه تاریخی را آشکار سازد.
آنگاه که تاریخ با زبان مردم سخن میگوید
در مجموع، برخی آیینهای تشییع را نمیتوان صرفاً لحظه پایان یک زندگی دانست؛ بلکه باید آنها را لحظهای برای آشکار شدن حقیقت جامعه تلقی کرد؛ لحظهای که نسبت مردم با تاریخ، هویت، حافظه و نمادهای مشترکشان بیش از هر زمان دیگری خود را نشان میدهد.
تاریخ فقط در اتاقهای تصمیمگیری و مراکز قدرت رقم نمیخورد؛ گاه در خیابانها، میدانها و در میان انبوه مردمی شکل میگیرد که با حضور خود، به بخشی از روایت یک دوران تبدیل میشوند. در چنین بزنگاههایی، حضور جمعی به زبانی بدل میشود که از هویت، تعلق، حافظه و خودآگاهی تاریخی سخن میگوید.
بیتردید، تفسیرهای سیاسی از چنین رویدادهایی میتواند متفاوت و گاه متعارض باشد؛ اما دشوار است بتوان انکار کرد که برخی لحظات بزرگ جمعی، ظرفیت آن را دارند که از محدوده زمان وقوع خود فراتر روند و به بخشی از حافظه تاریخی ملتها تبدیل شوند. از همینرو، برخی تشییعها فقط پایان زندگی یک شخصیت نیستند؛ بلکه آغاز مرحلهای تازه از خوانش، تفسیر و بازآفرینی معنا در حافظه یک جامعه به شمار میروند؛و درست در همین نقطه است که وداع، از یک آیین سوگواری فراتر میرود و به حافظهای تاریخی بدل میشود.
شما چه نظری دارید؟