دکتر بلال گوکی یر
مسیحیت غربی به دلایل متعددی با اسلام و طبیعتاً مسلمانان اختلاف ذاتی دارد. مهمترینش به این موضوع برمی گردد که قرن های متمادی پیامبراکرم(ص) و قرآن کریم را فاقد اصالت می دانست و با آن به لحاظ اعتقادی درمی افتاد.
بر ماست که منشأ دشمنی آنان را دریابیم و بدانیم با وجود اصرار آنها بر جدایی دین از سیاست، چه می شود که آنها در مخالفت با مسلمانان و اسلام، تقریباً یکپارچه و هماهنگ عمل می کنند. درک این جریان مستلزم آشنایی با دیدگاه هایی است که متاسفانه گاه از دایره ادب بیرون می رود و کار به توهین می کشد.
اینجاست که تفاوت ادب اسلامی در برخورد با انبیای پیشین(ع) و سایر دینورزان آشکار می شود. بیان این نکتة توضیحی نیز ضروری است که یگانه منبع وحی، خداوند است و بنابراین وحدت مضامین و حتی مطالب میان ادیان آسمانی را نباید تقلید و اقتباس بهشمار آورد.
قرآن کریم بارها بر تصدیق کتب آسمانی پیشین و حضرات انبیا(ع) تأکید میکند و مخاطبان را به تعقل و خردورزی و تفکر در آیات فرامیخواند و در نهایت با هماوردطلبی در زمینه آوردن کتاب و حتی سورهای همچون قرآن کریم، منکران را خلع سلاح میکند. نوشته حاضر به قلم دکتر گوکی یر، استاد الهیات دانشگاه استانبول است.
***
توجه خاص به منشأ قرآن که خصیصه نوشتههای غربی در باب قرآن در اوایل قرن بیستم است، اتفاقی نیست. فضای عقلی زمان، که در آن اشتغال ذهن با منشأ هر چیز غالب بود، علمای غربی را به این کار متمایل میساخت.
به علاوه این فرض که اسلام یک دین اقتباسی است و درنتیجه قرآن نیز خود کتابی اقتباسی است، فرضی گسترده و عمیق در ادبیات مسیحی غربی بود.
در این مباحثات، دو ویژگی متمایز اسلام نمود دارد: اول، مطابق تلقی مسلمانان، عناصر اصلی اسلام و قرآن کاملاً مبتنی بر وحی، یعنی نزول از جانب خدا بر پیامبر(ص) است. این عناصر شامل آن دسته از تعالیم اسلام است که برداشت توحیدی از الوهیت، ایمان به نبوت، فرشتگان و معاد و مانند آن را در بر میگیرد. به اعتقاد مسلمانان، همه اینها منبعث از خداوند است و از منبع دیگری به عاریت گرفته نشده است.
ویژگی دوم به آن عناصری مربوط است که نه از دین اسلام، که از تمدن اسلامی مبتنی بر عناصر اصلی دین نشأت گرفتهاند، اما آنها نیز مقتبس از عناصر محاطی فرهنگها هستند؛ بنابراین اینها وام های میانفرهنگی را شامل می شود.
درنتیجة گروش از یک دین به دین دیگر، گاهی دیده میشود که گروندگان عناصری از اَعمال و برداشتهای دینی خود را همراه میبرند. در واقع آنها اینگونه عناصر را به تمدن جدیدی که اسلام به عنوان یک دین در بخش های مختلف جهان ایجاد کرده، منتقل میسازند.
این نکتهای پذیرفته است که تمدن اسلامی عناصری از دیگر تمدنها را در خود ادغام و جذب کرده است و مسلمانان آزادانه بر تأثیرات دیگر فرهنگها اذعان دارند.
دیدگاه رایج غربی در قبال منشأ اسلام
رویکرد مَدرِسی مسیحی منشأ سایر ادیان را به پنج طریق تبیین کرد:
۱. خلقت نیروهای شر؛
۲. تبیین بر مبنای انتشار تاریخی از نوعی یکتاپرستی اولیه؛
۳. حفظ حقایق نمادین مسیحیت؛
۴. فرودستی آشکار در اعمال و اعتقادات؛
۵. بیان ظرفیت روحانی ذاتی و مستقل همه انسانها برای نیل به درک الوهیت.
سازِرْن (Southern) در رویکرد غربی مسیحی در قبال اسلام، سه مرحله تاریخی را مشاهده می کند. دیدگاه مسیحیت نسبت به اسلام در مرحله اول (عصر بیخبری) انکار کامل اعتبار آن است.
در مرحله دوم (عصر خرد و امید)، قرآن در بردارندة مقداری حقیقت تلقی میشود که به اعتقاد آنها، مقتبس از ادیان یهودی ـ مسیحی است، و بنابراین قرآن دارای اصالت تلقی نمیشود.
مرحله سوم چیزی است که سازرن آن را «لحظه رؤیت» نامیده است.
تحلیل مونتگمری وات از دریافت اروپاییان قرون وسطی از اسلام از دریافت پادن متفاوت نیست. وات این عناصر را باورهای اصلی مسیحیت قرون وسطی از اسلام میداند:
۱. آن کذب است و انحراف عمدی از حقیقت.
۲. اسلام دین خشونت و شمشیر است.
۳. اسلام دین خودکامگی است.
۴. حضرت رسول(ص) ضدمسیح است[!]۱
همانطور که متأله سوئیسی هانس کونگ (Küng) میگوید، در دریافت اروپای قرون وسطی، اسلام «ارتداد، دروغپردازیِ عمدی، آمیزهای از خشونت و شهوترانی» بود! از سوی دیگر، پیامبر برای مسیحیان قرون وسطی «فردی بود تحت نفوذ اهریمن تلقی می شد»! به نظر میرسد هدف، «به افترا کشاندن رقابت»، یا «مصونساختن مسیحیت در برابر یک دین رقیب» بود؛ زیرا «در برابر این کاریکاتور اسلام، ارائه تصویری آرمانی از مسیحیت به عنوان دین حقیقت، صلح، محبت و خویشتنداری آسان بود.
گفتمان شرقشناسان غربی
ادوارد سعید در کتاب شرقشناسی اظهار میدارد : در گفتمان غربی، کل شرق در درجه ثانوی است. شرق و شرقیان «همیشه بهمثابه جنبهای از غرب» بودهاند و به همین ترتیب، «عربی، اسلامی، هندی، چینی یا هر چیزی، به مظاهر کاذب و تکراری برخی از نمونههای اصلی، مانند مسیح، اروپا، غرب» تبدیل می شود! فرض میشد که آنها «تقلیدی هستند». به نظر سعید، این دیدگاه هیچ تغییری از خود نشان نداده است: «در طول زمان، تنها منشأ این اندیشههای خودپسندانة غربی درباره شرق (و نه خصیصة آنها) تغییر کرد.» سعید خاطرنشان ساخت: «بدین ترتیب با این اعتقاد عمومی روبرو میشویم که در قرن های دوازدهم و سیزدهم میلادی، عربستان در حاشیه جهان مسیحیت، پناهگاهی طبیعی برای طاغیان ملحد بود و آن فرستاده، کژآیینی زیرک بود، حال آنکه در قرن بیستم یک شرقشناس متخصصِ متبحر۲ کسی است که خاطرنشان میسازد: اسلام در واقع چیزی بیش از یک بدعت آریایی درجه دو نیست»[!]
به نظر سعید، این فرآیند «تبدیل شرق از چیزی به چیز دیگر است»،و مطابق برداشت او، شرقشناس کسی است که متقاعد شده است باید بدین شیوه دیرپای «به خاطر خود، به خاطر فرهنگ خود، و در مواردی برای چیزی که به اعتقاد او به خاطر شرق است»، پافشاری کند. سعید با اشاره خاص به اسلام، خاطرنشان میسازد که در گفتمان شرقشناسان، اسلام را «روایت خدعهآمیز جدیدی از مسیحیت» مینامند! از سوی دیگر بنا بر برخی استدلالهای شرقشناسان، اسلام نه یک دین دست اول، که «نوعی تلاش ناموفق شرق برای استفاده از فلسفه غرب» محسوب میگردد!
عصر مدرن
در قرن نوزدهم، خردگرایی، مثبتگرایی، تکاملگرایی و تاریخگرایی رواج داشت. رویه معمول در هر حوزه مطالعاتی، این بود که تاریخ را ترسیم نقشه پیشرفت از مرحلة ابتدایی تا مرحله مترقی و مرحله متمدنتر پنداریم. نوشتارهای این دوره مشحون از موارد متعدد مطالعه در منشأ این یا آن پدیده اجتماعی، سیاسی، دینی یا زبانشناختی است. عناوین رسالات این زمان نوعاً شامل کلماتی مانند «منشأ»، «تکامل» یا «رشد» بود. در این میان، از همه مهمتر، کتاب منشأ انواع (۱۸۵۹) چارلز داروین بود که موجب پیدایش این روند شد.
جوّ تکاملی غالب، عالمان را به موضوعات ژنتیکی متمایل ساخت. این رویه معمول شد که در بحث پیرامون هر پدیدهای، از منشأ آن چیز سخن گفته شود. تقریباً در همه رشتههای علوم (از هنر تا موسیقی، از معماری تا فلسفه)، عالمان علاقه به منشأ را ایجاد کردند. مردمشناسی به عنوان رشتهای از علوم تکاملی که به حقیقت یا کِذبَت ادیان علاقهمند نبود، با گام های شتابان رشد میکرد. تلقی دین بهمثابه موضوعی در معرض تکامل، آغاز شد. بعدها اینهمه با عنوان «دلمشغولی با منشأ» توصیف شد.
با مشاهده تکامل تاریخی اندیشه غربی، متوجه میشویم که در علوم اجتماعی، تحولات روششناختی و نظری در بطن مطالعات دینی، بهخصوص در مطالعات مربوط به کتاب مقدس و سامی، به موازات هم به پیش میروند. اینگونه تحولات، مطالعات اسلامی در غرب را هم متأثر ساخت. رویکرد تاریخی نسبت به پیدایش اسلام نوعاً با کتاب آبراهام گایگر، عالم یهودی آغاز شد. در این کتاب، گایگر تاریخگرایی را با تأکید بر اتکای پیامبر(ص) بر سنت یهودیت بهکار میگیرد. آرنت یان ونسینک (Wensinck) و توری (Torrey) نیز با کتابهای خود، به نظریه تأثیر یهودیت درشکلگیری اسلام کمک کردند. از سوی دیگر ولهاوزن (Wellhausen)، تور آندرآئه (Andrae)، ریچارد بل (Bell) و کارل آرنس (Ahrens) اندیشه اتکای اسلام را به مسیحیت تقویت نمودند.
مرحلهای مهم در مطالعه منشأ قرآن، انتشار دو کتاب از جان وانزبرو بود، با عناوین «مطالعات قرآنی: منابع و روشهای تفسیر»۳ و «محیط فرقهای: محتوا و انشای تاریخ رستگاری در اسلام».۴ وانزبرو با کنار گذاشتن رویکرد زبانشناسی تاریخی، از نظریه ادبی برای مطالعه منابع اسلامی استفاده کرد. وانزبرو چهارچوب گاهشناختیِ اسلام سنتی مورد قبول علمای غربی را مورد سؤال قرار میدهد. از نظر او، قرآن آمیزهای از اختلافات فرقهای اسلامی ـ یهودی بود که در قرن دوم اسلامی بهوجود آمد (!) قرآن نه محصول پیامبر، بلکه دستاورد جامعه اولیه مسلمانان از جایی در عربستان شمالی است(!) جان برتون (Burton)، اگرچه شاگرد وانزبرو بود، اما اعتقاد داشت قرآن در زمان خودِ پیامبر(ص) شکل گرفت؛ بسیاری از شاگردان دیگر وانزبرو، مانند اندرو ریپین (Rippin)، نورمن کالدر (Calder) و جرالد هاتینگ (Hawting) از نظریات استادشان پیروی کردند. گرون (Crone) و کوک (Cook) در ابراز سوءظن نسبت به تاریخنگاری اسلامی و تلاش برای بازسازی تاریخ اولیه اسلام، از همان خط پیروی کردند.
ادامه دارد
پی نوشت ها:
۱. با این توضیح که در ادبیات مسیحی، ضدمسیح کارکردی چون دجال در ادبیات اسلامی دارد.
۲. اشاره ادوارد سعید به مکدونالد است:
D.B. Macdonald, Muslim World, ۱۹۳۳: ۲۳
۳. John Wansborough, Quranic Studies: Sources and Methods of Scriptural Interpretation, ۱۹۷۷
۴. John Wansborough, The Secterian Milieu: Content and Composition of Islamic Salvation History, ۱۹۷۸
شما چه نظری دارید؟