دکتر احمدرضا قائم مقامی
اشاره: یادداشت زیر درباره پاره های زبان شناسی پارسی و لغت شناسی و بحث درباره مسایل گوناگون مربوط به واژگان و فرهنگ در متون و تاریخ ایران و ایرانیان است. پیشتر در ضمیمه فرهنگی به صورت مکرر یادداشتهای دکتر قائم مقامی درباره شاهنامه و واژگان پارسی و ریشه های تاریخی زبان و لغات و دیگر مسایل مربوط به این موضوعات را منتشر می کردیم. با توجه به تماس برخی از دانشجویان و خوانندگان روزنامه در پیگیری این مطالب، و نیز اهمیت موضوع و لزوم پرداختن به فرهنگ و تاریخ ایران و زبان پارسی، این مطالب هرگاه آماده باشد مجددا به خوانندگان عالی مقام تقدیم خواهد شد. از استاد دانشور دکتر احمدرضا قائم مقامی که اجازه چاپ یادداشتها را به ما داده اند سپاسگزاریم.
***
یک راه رستگاری، لااقل در عالم تحقیق، دوری از راه نوشعوبیان است
سعدیا حبّ وطن گرچه حدیثی است صحیح، ولی حبّ وطن چیزی است و نادانی چیزی دیگر.
آنچه مخصوصاً راه من بنده را در تتبّع از نوشعوبیان نادان، که هر ایراندوستی بیم آن است که در ورطه آنان افتد، جدا کرد مقالات مرحوم مینوی بود به نام الجنون فنون.
دو فقره را که از جوانی راهنمای بنده بوده و در عین سادگی شایسته است که راهنمای دیگران نیز باشد نقل میکنم. گرچه این کسان در مقام ادّعا خواهند گفت که این که تو میگویی چیزی بدیهی است، ولی شیوه غالب چیزنویسان ما در واقع همین است که مرحوم مینوی ما را از آن پرهیز داده.
۱. ابن خلّکان در شرح حال قاضی ابوالفرج معافیٰ بن زکریّای نهروانی از قول این قاضی حکایت میکند که به حج رفته بودم و در ایّام تشریق در منی بودم. شنیدم کسی ندا میکند: ای ابالفرج! گفتم شاید مرا میخواهد. امّا سنجیدم که در این جماعت لابد به کنیه ابوالفرج بسیار کسان هستند. درنگ کردم. آن منادی که دید کسی جوابش را نداد فریاد کرد: یا ابالفرج المعافیٰ! قصد کردم که جوابش بدهم.
باز گفتم نام معافیٰ و کنیه ابوالفرج با هم نیز کم نیست و شاید دیگری را میطلبد. اندکی بعد آن منادی فریاد کرد: یا ابالفرج المعافیٰ بن زکریّا النّهروانی! دیدم کنیه و نام و نام پدر و نسبت به شهر همه با من مطابق است. پیش رفتم و گفتم منم، چه میخواهی؟ گفت لابد تو از نهروان مشرقزمینی؟ گفتم آری. گفت آن که ما میخواهیمش از نهروان مغرب است.مرحوم علّامه قزوینی و جناب آقای تقیزاده مکرّر به بنده این حکایت را تذکار دادهاند که از شباهت اتّفاقی در میان دو لفظ و دو شخص و دو وقعه باید بر حذر بود و نباید به زودی و بی تدبّر حکم به امری کرد و به مجرّد شباهت ناقصی که بین فلان قصّه ایرانی و فلان وقعه تاریخی یک مملکت دیگر دیده میشود به یقین و جزم گفت که آنها فلان چیز را از ما گرفتهاند.
۲. پس از نقل مبلغی اشتقاقات ساختگی کتابهای عربی قدیم، انتقاد حمزه اصفهانی را از آنان میآورد و میفرماید:
بعد حمزه میگوید که این بیچارهها حتّی با کلمات غیر عربی هم که از لسان سریانی گرفته است، مثل نوح و مسیح و تورات، به همان قیاس کلمات عربی رفتار میکنند و کسی از ایشان نپرسید که آخر نوح را قبل از آن که بر قوم خود نوحه کند به چه اسم مینامیدند. عجبتر این که خود حمزة بن الحسن هم از این مرض بیبهره نبوده است. چون علاوه بر زبان عربی، زبان فارسی و شاید قدر کمی هم پهلوی میدانسته است، برخی از کلمات معرّبشده از فارسی را تشریح و توضیح میکرده است و چون شعوبی، یعنی ملّتپرست مفرط و متعصّب در ایرانیّت، بوده است، در رساندن اصل لغات مختلف به زبان فارسی نیز راه افراط پیموده و گاهی سخنان عجیبی گفته است ... گمان نکنید اروپاییان از این بیهودهسراییها نداشتهاند؛ آنها هم داشتهاند و هنوز هم بعضی از بیسوادهایشان گاهی از همین چرند و پرندها میگویند.
از لغت عوام به لغت اهل علم
در این یادداشتها گاهی به نوآوریهای فارسی معاصر در لغتسازی اشاراتی شده (رجوع فرمایند به آنچه پیشتر دربارهٔ پسوند سا و لغت چگالی در یادداشتها و لغت بایگانی در مقالهٔ "نام آذربایجان" نوشته شده). از اصول فرهنگستان ایران، از آغاز تا به امروز، این بوده که لغات لهجات محلّی را میتوان جانشین لغات فرنگی و عربی کرد. ملوان، مثلاً، یکی از این لغات محلّی است.
به جای فکّ عربی نیز آرواره را برگزیدهاند. نمیدانم این پیشنهاد چه کسی بوده، ولی هر که بوده با این کلمه در لهجههای مرکزی ایران آشنا بوده (در لهجههای مختلف این لغت هست، ولی آنچه در بعضی گویشهای مرکزی هست در صورت به آرواره نزدیکتر است). توضیح اینکه آرواره یا صورتی مشابه با آن هیچ گاه در فارسی رسمیِ درسی استعمال نداشته، با آنکه ērwārag در متنهای پهلوی هست (در متنهای پهلوی احتمالاً لغتی است از ناحیهٔ فارس). امّا این لغت در لهجههای مختلف به صورتهایی مانند آلواره و آرواره و ایلوار و جز آنها مستعمل بوده و تا امروز هم هست.
پس نتیجه این میشود که لغت را از لهجههای محلّی گرفتهاند و آن را به عنوان اصطلاحی در پزشکی و زیستشناسی به کار بردهاند. لغت گرچه در پزشکی جا نیفتاده (خوشبختانه لغات دشوار فکّ اسفل و فکّ اعلی از دور خارج شده)، در زیستشناسی برای خود جایی باز کرده.
از این یک نتیجهٔ دیگر هم حاصل میشود. آرواره را به این شکل نمیتوان لغت فارسی به معنای دقیق دانست و اینکه در فرهنگها گاهی در مقام مقایسه مینویسند که ērwārag پهلوی در فارسی بدل به آرواره شده سخنی است نادقیق، چون فارسیِ ادبیِ رسمی تا دورهٔ معاصر چنین لغتی نداشته و «فارسی معاصر علمی» آن را وضع تعیینی (به اصطلاح علمای اصول) کرده بعد از آن که صورتی از آن را از زبان عوام گرفته.
تبدیل ایروارگ پهلوی به آرواره حاصل همگونی است نه حاصل تبدیل آوایی ē به ā آن طور که مثلاً مرحوم دکتر تفضّلی (در یادنامهٔ پیر دمناش) تصوّر کرده.
زنخ معنای فک نیز داشته (گویا فقط فکّ پایین) و لغت رسمیِ اصلی این لغت بوده که کمکم کاربردش محدود به چانه شده. در زنخ زدن و زنخ جنباندن چیزی از آن معنای اصلی بر جا مانده.
اَریان به جای ایران
مرحوم دکتر کیا در کتاب آریامهر دو روایت از حمزه اصفهانی و مسعودی نقل کرده که در آنها نام مملکت ما اَریان (به زبر حرف اوّل، نه آریان کذایی به مَد) است. در سالهای جدید که نسخهای کاملتر از مختصر کتاب بلدان ابن فقیه همدانی منتشر شد یک سند دیگر نیز به اسناد ما اضافه شد.
ما در یادداشتها و در چاپ جدید چهل گفتار از این شاهد نیز به اختصار یاد کردهایم (ص ۳۴۶ چهل گفتار). در این چاپ جدید جوابی مختصر نیز به این پرسش دادهایم که این صورت از نام مملکت ما از کجا میآید و آن این بود که چون ابن فقیه اهل فهله بوده و حمزه نیز به یک معنی اهل فهله به شمار میآمده (درباره حدود فهله دقیقترین اطّلاعات در کتاب ارجمند فهلویّات آقای دکتر فیروزبخش، صفحات ۲۵ تا ۳۲، آمده)، این دو دانشمند صورتی از کلمه را به کار بردهاند که هنوز در فهله رایج بوده است (ص ۳۳۵ چهل گفتار). چون میدانیم که نام مملکت ما در زبان پهلوانی یا پهلوی اشکانی نیز اَریان بوده و زبان فهله قرابت بسیار با پهلوانی داشته، اگر خود شعبهای از او نبوده، پس گویا توجیهی بهتر از آنچه گفته شد برای نام اَریان در روایت این دو تن نمیتوان یافت. منبع گفته مسعودی عرب نیز بایست روایتی از همان نواحی باشد. پس میتوان گفت که اَریان شکل «فهلوی» نام ایران است.
کتاب چهل گفتار به چاپ سپرده شده بود که در کتاب استادانه دفتر فهلوی از آقای دکتر محمّدی نیز همین را خواندم. ایشان نیز به ایجازی که معهود شخص ایشان است به همین نتیجه رسیدهاند و این موجب دلگرمی نویسنده حاضر است.
شادمان (یادداشت لغوی)
مرحوم پورداود در کتاب فرهنگ ایران باستان احتمال داده که مان در جزء دوم کلماتی مانند پشیمان و شادمان و قهرمان به معنای «-اندیش» باشد.
اگر مقصود این باشد که مان در این کلمات صورتی است از ریشهٔ man به معنای «اندیشیدن» البتّه شدنی نیست، چون نه ریشهٔ man جزء دوم کلمات مرکّب واقع میشود، نه اگر بشود، صورت mān خواهد پذیرفت.
به عبارت دیگر، ممکن نیست که با man کلمهای ساخته شود از آن دسته کلمات که به آنان root-nouns/noms racines میگویند۱ و اگر بر فرض نیز چنین چیزی ممکن شود، ممکن نیست که مصوّت آن در چنین حالتی بلند شود؛ قواعد آبلاوت مانع از آن است.
آن مرحوم در این مسائل البتّه خبره نبود و در آن زمان از او چنین انتظاری هم نبایست داشت.
آقای حسندوست در ذیل شادمان در فرهنگ خود نوشته است که جزء دوم از ریشه man به معنای «اندیشیدن» است و به پاول هرن استناد کرده، ولی نگفته چگونه. پاول هرن خود کلمه را با manah سنجیده و این معلوم میکند که او نیز متوجّه نبوده که کلمه چگونه ساخته شده است.۲
ولی یافتن پاسخ دشوار نیست و این چیزی است که هاینریش هوبشمان در نقد خود بر فرهنگ هرن، چنانکه از فراست او متوقّع است، دریافته و به اجمال و اشاره از آن یاد کرده: گفته است -مان با māna در هندی باستان مقایسه شود.
این māna در هندی باستان به معنای «فکر» و «تصوّر» و «قصد» و «تلقّی» و «غرور» و معانی مشابه است. این کلمه اگر در ایرانی باستان استعمال میداشته، بایست به صورت mān به ایرانی میانه برسد. پس شادمان یک ترکیب ملکی (bahuvrīhi) ساده است: «آن که خاطر او شاد است».
حال میگوییم که شادمان جفتی نیز دارد که شادمانه باشد، مانند ستمکار و ستمکاره و کلمات معتدّ به دیگر. هر دانشجوی زبانهای کهن ایرانی میداند که بسیاری از کلمات دارای هاء ناملفوظ در فارسی یا در ایرانی باستان پسوند ka پذیرفتهاند یا به نحو ثانوی در ایرانی میانه پسوند ag گرفتهاند.
در هر یک از این دو حالت، از آن māna بایست در ایرانی میانهٔ غربی mānag حاصل شود، و شده: در پهلوی اشکانی mānag به معنای «عقل» و «فکر» است.۳
پس شادمانَگ (sādmānag) که در همان زبان استعمال دارد۴ و برابر با شادمانهٔ فارسی است به آسانی قابل تجزیه است به شاد و مانَگ و این واضح است که یک ترکیب ملکی (bahuvrīhi) است به شرحی که گذشت: «آن که مان/مانَگ او شاد است».
این ساخت آسان و روشن کلمه در ایرانی میانه، که هم به لحاظ تاریخی بقاعده است هم به لحاظ سنکرونیک، ظاهراً از غایت روشنی از چشم فرهنگنویسان پنهان مانده. به لحاظ معنایی شادمان درست مانند شاداب است.
پی نویس ها
۱- در هندی باستان چنین کلمهای نمیتوان یافت: P. Thieme, Mitra and Aryaman, ۷۷. و همین در مورد ایرانیِ باستان نیز بایست صادق باشد.
۲- مترجم کتاب هرن، مرحوم استاد خالقی، در حواشی خود چند خطا به کتاب افزوده و کلمات پژمان و پشیمان و شادمان و رادمان (که در واقع وجود ندارد و در بعضی نسخههای شاهنامه نیز تصحیف نامی دیگر است) و قهرمان را یککاسه کرده است. طبعاً آن مرحوم در این مسائل خبره نبود.
۳-Cf. D. Durkin-Meisterernst, Dictionary of Manichaean Middle Persian and Parthian, ۲۲۵.
۳۱۳.۴-Ibid.
شما چه نظری دارید؟