مینا حیدری

جامعه ایران می‌تواند متحد شود، اما امروز این همبستگی بیشتر در زمان بحران‌ها شکل می‌گیرد. کاهش اعتماد عمومی، گسترش نگاه «خودی و غیرخودی» و تشدید دوقطبی‌ها، سرمایه اجتماعی ایران را تضعیف می‌کند؛ هرچند جامعه نشان داده هنوز در بزنگاه‌های ملی توان همبستگی دارد.
در سال‌های اخیر، بحث درباره وضعیت انسجام اجتماعی در ایران بیش از هر زمان دیگری در کانون توجه قرار گرفته است. کاهش اعتماد عمومی، گسترش شکاف‌های اجتماعی، افت مشارکت در عرصه‌های مختلف و در مقابل، بروز موج‌های گسترده همدلی در بزنگاه‌های ملی، این پرسش را پررنگ‌تر کرده که جامعه ایران تا چه اندازه توان حفظ همبستگی خود را دارد؟ 
آیا سرمایه اجتماعی کشور همچنان پابرجاست یا در مسیر فرسایش قرار گرفته است رسانه ها تا چه اندازه در این امر نقش دارند؟پاسخ به این پرسش، مستلزم نگاهی واقع‌بینانه و به دور از قضاوت‌های صفر و صدی است.برای پاسخ به این پرسش‌ها، با «اکبر منتجبی» روزنامه‌نگار با سابقه به گفتگونشستیم.منتجبی سردبیری، روزنامه سازندگی و هفته نامه صدا   و فعالیت در روزنامه‌های  هم‌میهن، آسمان و مردم امروز ، هفته نامه شهروند امروز و مجله مهرنامه را در کارنامه خود دارد. 
این گفتگو آغازی برای پرداختن به مسأله‌ی مهمی چون سرمایه اجتماعی در ایران فرداست و برای بررسی ابعاد مختلف آن، پای صحبت سایر صاحب‌نظران نیز خواهیم نشست.
***
به عنوان یک روزنامه نگار، رسانه‌ها اکنون در ایجاد همبستگی در جامعه  بیشتر نقش دارند  یا در افزایش دوقطبی‌های اجتماعی؟
ـ باید دید وقتی از رسانه حرف می‌زنیم منظور روزنامه، سایت یا صداوسیماست؟ شبکه‌های اجتماعی است؟ یا همگی این‌ها؟ چون معتقدم که روزنامه‌ها کمتر به شکاف‌ها دامن می‌زنند.
 از یک نگاه کلی رسانه‌ها ذاتا نه عامل همبستگی‌اند و نه عامل دوقطبی. آن‌ها به موضوعات ضریب می‌دهند یا آن‌ها را تشدید می‌کنند؛ در واقع چیزی را بزرگ می‌کنند که در جامعه وجود دارد. 
در سال‌های اخیر، یک تغییر مهم دیگر هم رخ داده است. رسانه‌ها دیگر نقش میانجی میان حکومت و مردم را ایفا نمی‌کنند. اساسا نقش رسانه این بود که صدای مردم را به حاکمیت برساند و نظرات حاکمیت را برای مردم جا بیندازد اما  اکنون رسانه‌ها خودشان به یک بازیگر تبدیل شده‌اند. یعنی فقط خبر نمی‌دهند یا تحلیل نمی‌کنند، بلکه خودشان در شکل‌دهی به قطب‌ها نقش فعال دارند.
 بخشی از این مسأله به رسانه‌های رسمی یا تریبون‌های دیگر برمی‌گردد و بخشی به رسانه‌های غیررسمی و شبکه‌های اجتماعی.
رسانه‌های اجتماعی این وضعیت را پیچیده‌تر هم کرده‌اند. الگوریتم‌ها دنیای امروز ما را شکل می‌دهند. آن‌ها به‌طور طبیعی به سمت محتواهای احساسی، تند و واکنشی گرایش دارند، چون در این صورت بیشتر دیده می‌شوند. نتیجه این است که صداهای میانه، آرام و تحلیلی، کمتر و صداهای افراطی‌تر بیشتر شنیده می‌شوند. 
حال اگر جامعه از قبل دچار بی‌اعتمادی و شکاف باشد، رسانه‌ها فقط آن را تشدید می‌کنند. یعنی رسانه علت اصلی نیست، اما می‌تواند سرعت فرسایش را بالا ببرد.
 به همین دلیل، نقش رسانه‌ها دوگانه است. از یک طرف می‌توانند پل ارتباطی باشند و از طرف دیگر می‌توانند دیوار بسازند. 
تجربه روزنامه‌نگاری من می‌گوید هرجا رسانه‌ها به سمت هیجان، قطبی‌سازی و تولید دشمن فرضی رفته‌اند، انسجام اجتماعی آسیب دیده است و هر جا تلاش کرده‌اند پیچیدگی واقعیت را نشان دهند، امکان گفتگو در جامعه بیشتر شده است.

آیا شبکه‌های اجتماعی نیز مردم را به هم نزدیکتر کرده‌اند یا باعث شکل‌گیری گروه‌های منزوی و قطبی شده‌اند؟
ـ ما در عصر دیکتاتوری رسانه‌ها زندگی می‌کنیم. شب‌ها در هر ساعتی که بخوابیم، آخرین چیزی که دست ماست گوشی تلفن همراه است و در شبکه‌های اجتماعی، خبرها، تحلیل‌ها و نظرات را مرور می‌کنیم. صبح‌ها هم هر ساعتی که بیدار شویم، اولین کاری که انجام می‌دهیم برداشتن همان گوشی و بررسی خبرهاست.
 در چنین شرایطی، طبیعی است که رسانه‌ها افکار، اندیشه‌ها، عادت‌ها و حتی شیوه قضاوت ما را شکل بدهند .پاسخ این پرسش، هر دو است؛ اما نه به یک اندازه.
شبکه‌های اجتماعی فاصله‌های جغرافیایی را از بین برده‌اند، اما در بسیاری از موارد فاصله‌های فکری را بیشتر کرده‌اند. امروز ارتباط برقرار کردن از هر زمانی آسان‌تر، اما تفاهم داشتن دشوارتر از گذشته شده است.
زمانی رسانه‌ها دروازه‌بان خبر بودند. خبر پیش از انتشار از چندین مرحله عبور می‌کرد؛ خبرنگار، دبیر، سردبیر و مدیرمسئول آن را بررسی می‌کردند. اما امروز هر شهروند یک رسانه است. این تحول از یک سو فرصت بزرگی برای گردش آزاد اطلاعات ایجاد کرده، اما از سوی دیگر سرعت انتشار شایعه، قضاوت‌های عجولانه و نفرت‌پراکنی را نیز چند برابر کرده است.یکی از ویژگی‌های شبکه‌های اجتماعی این است که افراد را در اتاق‌هایی قرار می‌دهد که بیشتر صدای کسانی را می‌شنوند که شبیه خودشان فکر می‌کنند. کم‌کم این تصور به وجود می‌آید که همه دنیا همین‌گونه می‌اندیشند و هر صدای متفاوتی، یا عجیب است یا دشمن. از همین‌جا گفتگو جای خود را به تقابل می‌دهد.
الگوریتم‌ها نیز این وضعیت را تشدید می‌کنند. آن‌ها معمولا محتواهایی را بیشتر نمایش می‌دهند که احساسات شدیدتری ایجاد می‌کنند؛ خشم، هیجان یا ترس. به همین دلیل، صداهای میانه، منطقی و تحلیلی کمتر دیده می‌شوند و روایت‌های تند و افراطی بیشتر دست به دست می‌شوند. این مسأله فقط مختص ایران نیست، اما در جامعه‌ای که از پیش با شکاف‌های سیاسی و اجتماعی روبروست، آثار آن بسیار عمیق‌تر خواهد بود.
البته نباید نقش مثبت شبکه‌های اجتماعی را هم نادیده گرفت. در بسیاری از بحران‌ها، از جمع‌آوری کمک‌های مردمی گرفته تا اطلاع‌رسانی، آموزش عمومی و پیدا کردن افراد گمشده، همین شبکه‌ها نقش مؤثری ایفا کرده‌اند. 
بسیاری از پویش‌های اجتماعی، فعالیت‌های خیرخواهانه و حرکت‌های مدنی نیز بدون شبکه‌های اجتماعی شکل نمی‌گرفتند.بنابراین مسأله خود شبکه‌های اجتماعی نیست؛بلکه نحوه استفاده از آن‌هاست. اگر این فضا به محلی برای گفتگو، شنیدن نظر مخالف، افزایش سواد رسانه‌ای و دسترسی به اطلاعات دقیق تبدیل شود، می‌تواند سرمایه اجتماعی را تقویت کند اما اگر فقط به میدانی برای جلب توجه، توهین، تحقیر، جعل خبر، عملیات روانی و انتشار روایت‌های یک‌طرفه تبدیل شود، طبیعی است که شکاف‌های اجتماعی نیز عمیق‌تر خواهد شد.
من به عنوان روزنامه‌نگار، بیش از آن‌که نگران زیاد شدن ارتباطات باشم، نگران کم شدن گفتگو هستم. ما امروز بیشتر از گذشته با هم در ارتباطیم، اما کمتر از گذشته حرف یکدیگر را می‌شنویم. شاید این مهم‌ترین دوگانگی عصر شبکه‌های اجتماعی باشد.

بسیاری معتقدند انسجام اجتماعی در سال‌های اخیر تضعیف شده است. آیا با این ارزیابی موافقید؟ مهم‌ترین شواهد شما چیست؟
ـ من با این گزاره موافق نیستم که انسجام اجتماعی در ایران از بین رفته است؛ اما معتقدم به شدت آسیب دیده و شکننده شده است. این را نه از روی تئوری‌ها یا کتاب‌ها، بلکه از دل تجربه روزنامه‌نگاری می‌گویم. طی سه دهه گذشته، بارها به شهرهای مختلف سفر کرده‌ام، با آدم‌هایی از طبقات و سلیقه‌های متفاوت حرف زده‌ام و بحران‌های زیادی را از نزدیک دیده‌ام. آنچه بیش از هرچیز تغییر کرده، اعتماد است.
 مردم کمتر از گذشته به نهادها اعتماد می‌کنند، کمتر احساس می‌کنند صدایشان شنیده می‌شود و نسبت به آینده اطمینان کمتری دارند. این‌ها نشانه‌های مهمی هستند.
اما در عین حال، هر وقت کشور با یک بحران جدی روبرو شده، همان مردمی که در زندگی روزمره از هم فاصله گرفته‌اند، دوباره کنار هم ایستاده‌اند. از حوادث طبیعی مثل زلزله و سیل گرفته تا جنگ یا بحران‌های ملی، بارها دیده‌ایم که حس همدلی و مسئولیت‌پذیری اجتماعی هنوز زنده است. این یعنی ریشه‌های انسجام اجتماعی خشک نشده، اما دیگر مثل گذشته مستحکم هم نیست.
به نظر من، مهم‌ترین اتفاقی که در سال‌های اخیر افتاده این است که انسجام اجتماعی از یک سرمایه دائمی به یک سرمایه مقطعی تبدیل شده است. جامعه می‌تواند متحد شود، اما معمولا فقط وقتی احساس کند با یک خطر مشترک روبروست.
 این به نظرم برای هر کشوری یک زنگ خطر است، چون انسجام واقعی باید در روزهای عادی هم دیده شود، نه فقط در روزهای بحران. اگر بخواهم برای این ارزیابی شاهد بیاورم، فقط به آمار تکیه نمی‌کنم. کاهش اعتماد عمومی، مهاجرت گسترده نخبگان، کاهش مشارکت در بسیاری از عرصه‌های عمومی، رشد بی‌تفاوتی اجتماعی و از سوی دیگر، موج‌های بزرگ همدلی در بحران‌ها، همه کنار هم یک تصویر واحد می‌سازند؛ تصویری که می‌گوید جامعه ایران هنوز ظرفیت همبستگی دارد، اما این ظرفیت دیگر بدیهی و تضمین‌شده نیست.
به باور من بزرگ‌ترین اشتباه این است که بگوییم همه‌چیز از بین رفته یا تصور کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده است. 
واقعیت جایی میان این دو قرار دارد؛ در یک فضای خاکستری. نه سیاه باید دید و نه سفید مطلق. سرمایه اجتماعی ایران هنوز از بین نرفته است، اما اگر اعتماد بازسازی نشود، ممکن است همین سرمایه نیز به تدریج فرسوده شود.

اعتماد اجتماعی تا چه اندازه پیش‌شرط انسجام اجتماعی است؟ اگر اعتماد کاهش یابد، چه پیامدهایی خواهد داشت؟
ـ هیچ جامعه‌ای بدون اعتماد روی پای خودش نمی‌ایستد؛ اساسا شدنی نیست. ممکن است در مقاطعی با اعمال دستوری قانون یا با زور یا با تبلیغات یا حتی با ترس بتوان مدتی کوتاه، نظم ایجاد کرد اما انسجام اجتماعی این نیست. 
اعتماد در دل مردم است؛ در ذهن مردم و یک امر درونی است.البته اعتماد هم فقط اعتماد مردم به حکومت نیست. اعتماد مردم به یکدیگر، به رسانه‌ها، به رئیس‌جمهوری، به قوه قضائیه، به انتخابات، به بازار و به این‌که اگر امروز تلاشی بکنی، فردا نتیجه‌اش را خواهی دید. همه این‌ها اعتماد است و بسیار بیشتر از این هم هست. اما وقتی این رشته‌ها یکی‌یکی پاره می‌شوند، جامعه شاید همچنان سرپا بماند، اما دیگر با هم حرکت نمی‌کند. 
کاهش اعتماد، اولین ضربه را به امید می‌زند. وقتی مردم احساس کنند حرفشان شنیده نمی‌شود یا قواعد بازی مدام تغییر می‌کند، به جای مشارکت، عقب می‌کشند.
به جای همکاری، به فکر نجات فردی می‌افتند. به جای ساختن آینده، به فکر عبور از امروز هستند.
 به گمان من، یکی از مهم‌ترین اتفاقاتی که در سال‌های اخیر افتاده، همین گسترش فردگرایی است. یعنی افراد بیش از آن‌که به حل مسائل جمعی فکر کنند، تلاش می‌کنند خودشان و خانواده‌شان را از بحران‌ها دور نگه دارند؛ یکی سرمایه‌اش را جابجا می‌کند، دیگری مهاجرت می‌کند، آن یکی از فعالیت اجتماعی فاصله می‌گیرد. این واکنش‌ها را نباید صرفا انتخاب‌های شخصی دانست؛ آن‎ها نشانه‌هایی از کاهش اعتماد عمومی هستند. 
اعتماد مثل شیشه است؛ ممکن است در یک لحظه بشکند، اما ترمیمش زمان می‌برد. برای همین، مهم‌ترین سرمایه هر حکومت، هر رسانه و هر نهاد اجتماعی، نه بودجه است و نه قدرت؛ اعتماد مردم است. اگر این سرمایه فرسوده شود، حتی درست‌ترین تصمیم‌ها هم با تردید و بدبینی روبرو می‌شوند. البته نباید همه مشکلات را هم به گردن مردم یا دولت انداخت. اعتماد، یک رابطه دوطرفه است. همان‌طور که مردم باید به قانون و قواعد عمومی پایبند باشند، حاکمیت هم باید نشان دهد که صداقت، شفافیت، پاسخگویی و عدالت فقط شعار نیست. اعتماد با بخشنامه ساخته نمی‌شود؛ حاصل انباشت رفتارهای درست است و با تکرار رفتارهای نادرست از بین می‌رود.

آیا سیاست‌های عمومی توانسته‌اند به تقویت انسجام اجتماعی کمک کنند یا در برخی موارد به شکاف‌ها دامن زده‌اند؟
ـ باید بپرسم منظور چه زمانی است؟ اکنون یا سالیان قبل؟ در سال‌های اخیر، سیاست‌هایی که به شکاف‌ها دامن زده‌اند، بیشتر بوده است. به نظرم، یکی از اشتباهاتی که همیشه صورت می‌گیرد این است که عده‌ای جامعه را یکدست می‌بینند یا یکدست می‌خواهند؛ در حالی که ایران کشوری با سلیقه‌ها، سبک‌های زندگی، باورها و مطالبات بسیار متفاوت است. تنوع در بین مردم بسیار است. وقتی سیاستگذار این تنوع را نبیند، ناخواسته بخشی از جامعه احساس می‌کند دیده نمی‌شود یا حق انتخابش نادیده گرفته شده است. از همین جا شکاف آغاز می‌شود.
از سوی دیگر، در سال‌های اخیر بیش از اندازه خودی و غیرخودی کرده‌ایم؛ نه فقط در کلام که حتی بین افراد نیز خودی و غیرخودی راه انداختیم. این موضوع حتی محدود به سیاست نماند و کم‌کم به رسانه، فرهنگ و حتی زندگی روزمره هم سرایت کرد. حتی عده‌ای تلاش کردند در صداوسیما این تلقی را جا بیندازند که کشور برای عده‌ای خاص است و اگر کسی نمی‌تواند، بارش را بردارد و از ایران برود.
 این دو قطبی‌سازی و این غیرخودی کردن اکثریت ملت ایران، به شکاف‌ها دامن می‌زند. مردم ممکن است سکوت کنند اما تحقیر را نمی‌پذیرند. هر جامعه‌ای برای ادامه حیات به مرزبندی نیاز دارد، اما اگر این مرزبندی دائما درون جامعه کشیده شود، نتیجه‌اش فرسایش سرمایه اجتماعی خواهد بود.
اشتباه دیگر این بود که گاهی تصور شد می‌توان اختلاف‌نظر را حذف یا همه را یکدست کرد؛ در حالی که جامعه سالم، جامعه‌ای نیست که در آن همه یک جور فکر کنند؛ جامعه‌ای است که مردمش بتوانند با وجود اختلاف‌ها کنار هم زندگی کنند. 
هنر این نیست که همه را شبیه هم کنیم، بلکه این است که قواعدی منصفانه برای همزیستی گروه‌های مختلف به وجود بیاوریم. 
البته نباید همه مسئولیت را متوجه دولت‌ها دانست. رسانه‌ها، نخبگان، احزاب و حتی ما روزنامه‌نگاران هم سهم خودمان را داریم. هر بار که به جای گفتگو، حذف را انتخاب کرده‌ایم یا به جای شنیدن، فقط حرف خودمان را زده‌ایم، به عمیق‌تر شدن این شکاف‌ها کمک کرده‌ایم. به اعتقاد من، انسجام اجتماعی با یکدست‌سازی به دست نمی‌آید؛ با به رسمیت شناختن تفاوت‌ها به دست می‌آید. جامعه زمانی احساس همبستگی می‌کند که افراد با وجود اختلاف سلیقه و عقیده، مطمئن باشند حقوق برابر دارند، صدایشان شنیده می‌شود و در آینده کشور سهم دارند. این همان نقطه‌ای است که سیاست‌های عمومی می‌توانند شکاف را به پل تبدیل کنند یا برعکس، پل‌ها را یکی‌یکی خراب کنند.

اگر روند کنونی ادامه پیدا کند، بزرگترین تهدید برای انسجام اجتماعی در پنج تا ۱۰سال آینده چه خواهد بود؟
ـ به نظر من، بزرگترین تهدید، اختلاف سلیقه یا تنوع دیدگاه‌ها نیست. هیچ جامعه‌ای بدون اختلاف نظر وجود ندارد. تهدید واقعی زمانی آغاز می‌شود که مردم دیگر احساس نکنند آینده مشترکی دارند.
ما چندین بار این مسیر را طی کرده‌ایم. از خرداد ۱۳۷۶ تا امروز، جوانان در دوره‌های مختلف تلاش کردند امیدشان را از دست ندهند، اما بارها ناامید شدند. جامعه‌ای که امیدش به آینده کمرنگ شود، آرام‌آرام از درون تهی می‌شود. 
در چنین شرایطی، هر کس به فکر حل مسأله خودش است؛ یکی سرمایه‌اش را از کشور خارج می‌کند، دیگری از مشارکت اجتماعی فاصله می‌گیرد و فردی دیگر به این نتیجه می‌رسد که حضور یا غیبتش هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کند. این‌ها در ظاهر تصمیم‌های فردی هستند، اما وقتی فراگیر شوند، به یک مسأله اجتماعی تبدیل می‌شوند.
به گمان من اگر روند کنونی ادامه پیدا کند بزرگ‌ترین خطر این است که بی‌تفاوتی جای اختلاف‌نظر را بگیرد. اختلاف نظر، هرچند پرهزینه، نشانه زنده بودن جامعه است؛ اما بی‌تفاوتی یعنی مردم دیگر احساس نکنند سرنوشتشان به سرنوشت کشور گره خورده است. بازسازی جامعه‌ای که به این نقطه برسد، بسیار دشوار خواهد بود.
نگرانی دیگر، عادی شدن بی‌اعتمادی است. اگر نسل جدید از همان ابتدا یاد بگیرد که به هیچ نهاد، هیچ رسانه و هیچ شخصیت یا مسئولی اعتماد نکند، دیگر فقط یک دولت یا یک دوره آسیب نمی‌بیند؛ کل جامعه هزینه آن را خواهد پرداخت. اعتماد مثل آبرو یا ثروت است؛ ذره‌ذره و طی سال‌ها به دست می‌آید، اما ممکن است در مدت کوتاهی از بین برود.
در کنار این موضوع، کاهش مشارکت مدنی نیز می‌تواند به تهدیدی جدی تبدیل شود. جامعه‌ای که مردمش دیگر انگیزه‌ای برای حضور در انجمن‌های مدنی، فعالیت‌های داوطلبانه، انتخابات یا مشارکت در حل مسائل عمومی نداشته باشند، به تدریج سرمایه اجتماعی خود را از دست می‌دهد. 
چنین جامعه‌ای حتی اگر از نظر اقتصادی یا امنیتی دچار بحران نباشد، از درون آسیب‌پذیر خواهد شد.البته من آینده را کاملا تیره نمی‌بینم. ایران بارها نشان داده است که ظرفیت بازسازی خود را دارد. این سرزمین از بحران‌های دشوار بسیاری عبور کرده است اما این اتفاق خودبه‌خود رخ نمی‌دهد. 
باید مردم احساس کنند که صدایشان شنیده می‌شود، قانون برای همه یکسان اجرا می‌شود و می‌توانند در ساختن آینده نقش داشته باشند.انسجام اجتماعی را نمی‌توان با توصیه اخلاقی یا شعار حفظ کرد. مردم زمانی کنار هم می‌مانند که باور کنند این کشور، با همه دشواری‌هایش، آینده‌ای مشترک برای همه آن‌ها دارد. اگر این باور آسیب ببیند، هیچ سرمایه‌ای به اندازه آن جای خالی‌اش را پر نخواهد کرد.

اگر قرار باشد فقط سه اقدام فوری برای تقویت انسجام اجتماعی پیشنهاد دهید، آن‌ها چه خواهند بود؟
ـ اگر قرار باشد فقط سه پیشنهاد بدهم، سعی می‌کنم از زاویه یک روزنامه‌نگار حرف بزنم، نه یک فعال سیاسی.
اولین پیشنهاد و یکی از آرزوهای من این است که روزی در ایران، شبکه‌های تلویزیونی خصوصی و مستقل فعالیت کنند؛ شبکه‌هایی که مردم با سلیقه‌ها و دیدگاه‌های مختلف بتوانند در آن‌ها حرف بزنند، مناظره کنند و حتی با هم اختلاف داشته باشند، بدون آن‌که حذف شوند. 
جامعه‌ای که حرف‌هایش را در رسانه‌های خودش بزند، کمتر ناچار می‌شود دنبال تریبون در جای دیگری بگردد. این باعث ایجاد گفتگو می‌شود و جامعه‌ای که در آن گفتگو با صدای بلند وجود داشته باشد، زنده و رو به جلو است.
انحصار، حتی اگر بهترین مدیر هم در رأس آن باشد، در نهایت به فساد منجر می‌شود. باید اجازه داد تلویزیون‌های خصوصی فعالیت کنند تا رسانه‌های خارج از کشور فرصت سوءاستفاده از خلاء رسانه‌ای داخل را پیدا نکنند. گوش سپردن به منتقد، بسیار کم‌هزینه‌تر از جنگیدن با بحران است.
دومین پیشنهاد، بازگرداندن اعتماد از مسیر شفافیت و آزادی مطبوعات است. مردم بیش از آن‌که انتظار معجزه داشته باشند، انتظار صداقت دارند. تجربه روزنامه‌نگاری به من آموخته است که مردم حتی خبرهای تلخ را نیز می‌پذیرند، اگر احساس کنند حقیقت را می‌شنوند. پنهان کردن واقعیت یا روایت‌های ناقص شاید در کوتاه‌مدت، مسأله‌ای را حل کند، اما در بلندمدت اعتماد را فرسوده می‌کند و بدون اعتماد، هیچ جامعه‌ای منسجم نمی‌ماند.
سومین پیشنهاد، سپردن بخشی از کارها به جامعه است. لازم نیست همه امور از بالا مدیریت شود. انجمن‌های صنفی، سازمان‌های مردم‌نهاد، خیریه‌ها، دانشگاه‌ها، تشکل‌های فرهنگی، احزاب و رسانه‌های حرفه‌ای باید میدان و اختیار بیشتری داشته باشند. 
هر کدام از این نهادها می‌توانند بخشی از بار انسجام اجتماعی را بر دوش بکشند. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که هرجا جامعه مدنی قوی‌تر بوده، اعتماد عمومی نیز پایدارتر مانده است. هرجا مردم فرصت پیدا کرده‌اند خودشان در حل مسائل نقش داشته باشند، احساس تعلق، مسئولیت‌پذیری و همبستگی نیز افزایش یافته است.
من به عنوان روزنامه‌نگار به شهرهای مختلف ایران سفر کرده‌ام. ایران فقط تهران و ساختمان‌های اداری نیست؛ ایران را آدم‌هایی ساخته‌اند که در شهرهای کوچک، روستاها، مدارس، کارخانه‌ها، رسانه‌های محلی و انجمن‌های مدنی، بی‌سروصدا برای بهتر شدن زندگی تلاش می‌کنند. اگر به جای محدود کردن این ظرفیت‌ها، آن‌ها را ببینیم، تقویت کنیم و به رسمیت بشناسیم، شاید دیگر لازم نباشد هر بار فقط در روزهای بحران از همبستگی مردم شگفت‌زده شویم. 
آن وقت انسجام اجتماعی از یک واکنش احساسی به یک فرهنگ عمومی و یک عادت ملی بدل خواهد شد؛ سرمایه‌ای که نه فقط در روزهای سخت، بلکه در زندگی روزمره نیز خود را نشان می‌دهد و آینده‌ای مطمئن‌تر برای ایران رقم می‌زند.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی