رسیده
کیوان محب خسروی
ای تازه به دوران من مست رسیده
گویا به سرت تازه زمن دست رسیده
فرمود که: بن بست مرا پست نیاورد؟
این پست مدرن است، به بن بست رسیده
از بود چنان گفتم و از بود شنیدم
از بود گذشتیم، ببین هست رسیده؟
با مردم تردید مکن خشک سری ها
تر دامنی نامه به پیوست رسیده
یک لحظه کمین کن بنگر در کف آرش
جان است که این سان به سر شست رسیده
مدال تیغ
ای میوه ممنوعه من، سیب تو کال است
بوسیدن روی گل تو خواب و خیال است
تقصیر غروب رخ زیبای شما بود
اوضاع جهان بی تو اگر رو به زوال است
من بی تو بمانم به امید چه امیدی؟
این امر نه تنها که غریب است، محال است
ما منتظر کاشت و برداشت ماهیم
در مزرعه عشق تو دیگر چه روال است؟
ما مرغ گرفتار قفس گشته و شادیم
در حضرت او هیچ مگر جای جدال است؟
ای گردن تو ناب ترین تیغه خورشید
بر سینه ما تیغ گل عشق، مدال است
خانه کودکی
محبوبه خلج
لابهلای اثاثهای چروک، باز انگار موقع گله شد
دل مادر شکستنی بود و... پدرم روزنامه باطله شد
عشق با گرد و خاکِ توی گلوش، سرفه میکرد روی خانه ما
گوشه روزنامه جدول داشت، مادرم گرم حل مسأله شد
آخر سال جابهجا شدن و نقشهامان که جابهجا شدهاند
چمدان سفر نرفته ما، جعبه زایید و باز حامله شد
حس عکسی که پشت درز کمد، آنقدر مانده عنکبوت شده
وسط خاطرات انباری، سوسک افتاد، خانه ولوله شد
زندگی غیر از این چه داشت مگر؟ به کجا میتوان اثاث کشید؟
خانه کودکی درون من است، گرچه صدبار سیل و زلزله شد
شما چه نظری دارید؟